استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • :روش‏شناسى علوم و فلسفه يا روش‏شناسى متعاليه كانت  
  • 1390-09-10 15:53:18  
  • تعداد بازدید : 55   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • روش ‏شناسى علوم و فلسفه يا روش‏شناسى متعاليه كانت
    الف ـ خطاپذيرى «فلسفه» و خطاناپذيرى «علوم تجربى«

    1ـ كانت مى‏نويسد: خطاء ناپذيرى «علوم تجربى» بخاطر آنست كه »در عمل، ظاهر مى‏شود» و لذا در «علوم طبيعى» كه همان «علوم تجربى« است خطاء امكان ندارد و مصون از خطاء است.
    2ـ و نيز كانت درباره «علوم رياضى»، مى‏نويسد چون علوم رياضى مربوط به «شناخت‏هاى ما قبل تجربى زمان و مكان» است لذا امكان خطاء در آن‏ها نيست.
    3ـ اما كانت درباره «فلسفه مابعدالطبيعة» مى‏نويسد، «فلسفه مابعدالطبيعه» چون از اين دو امتيازى كه در «علوم تجربى و رياضيات» دارند، محروم مى‏باشد، لذا خطاءپذير است و چه بسا به مسائل جدلى‏الطرفين منتهى مى‏شود و لذا «فلسفه مابعدالطبيعه» به انضباطى نيازمند است تا آنرا از خطاء، حفظ كند. دكارت: براى حفظ فكر از خطاء در فلسفه و «انضباط در فلسفه»، گفت كه بايد در فلسفه هم از روش رياضى استفاده كرد تا به خطاء نافتيم باينكه از ابده بديهيات شروع كرد و سپس با وضوح كامل قدم به پيش گذاشت.
    ب ـ «روش رياضى را نمى‏توان در فلسفه بكار گرفت» زيرا »گزاره‏هاى رياضى»، «گزاره‏هاى تركيبى‏اند» و «گزاره‏هاى فلسفه«، همانا «گزاره‏هاى تحليلى‏اند«: كانت مى‏نويسد حال با وجود اين، اگر ما طبق گفته دكارت بخواهيم روش رياضى را در فلسفه پياده كنيم خطاء است زيرا گفتيم كه گزاره‏هاى »رياضى»، «گزاره‏هاى تركيبى» (و آغازه‏هاى تركيبى بديهى) هستند كه از شناخت‏هاى ما قبل تجربى زمان و مكان و مقولات و... بهرمنداند؛ اما كانت درباره «فلسفه مابعدالطبيعه» مى‏نويسد كه فلسفه از »گزاره‏هاى تركيبى» (و آغازه‏هاى تركيبى بديهى) خالى است بلكه گزارده‏هاى «فلسفه مابعد الطبيعه» تنها «گزاره‏هاى تحليلى» است كه مفهوم گزاره در آنها، تكرار مفهوم موضوع يا تكرار جزئى از مفهوم موضوع است (و «گزاره فلسفه از دايره مفهوم موضوع، خارج نمى‏شود»). بنابر ديدگاه كانت با گزاره‏هاى «فلسفه مابعد الطبيعه» نمى‏توان به آگاهى جديدى رسيد تا اينكه بتوانيم در رسيدن به آگاهى جديد به پيش رويم بر خلاف رياضيات كه گزاره‏هاى رياضى، «گزاره‏هاى تركيبى و آگاهى بخش‏اند» و مى‏توان با گزاره‏هاى رياضى به پيشرفت در شناخت‏موفق‏شد.
    ـ در حاليكه گزاره‏هاى رياضى، تكرار مفهوم موضوع يا جزئى از آن نيست بلكه گزاره‏هاى رياضى از مفهوم موضوع خارج مى‏شوند و به خاصيت موضوع با موضوعات ديگر، مى‏پردازد. گرچه آن خاصيت، لازمه  موضوع است لكن تكرار مفهوم موضوع نيست مثل اينكه مثلث قائم الزاويه نصف يك مربع يا نصف يك مربع مستطيل است كه طول و عرض آن (مربع يا مستطيل) با قاعده و ارتفاع مثلث قائم الزاويه برابر است در نتيجه مساحت مثلث قائم الزاويه مساوى مى‏شود با اينكه مساحت
     )=مضروب قاعده در ارتفاع) را تقسيم بر دو، كنيم و... پس قضاياى رياضى از قضاياى تركيبى (=همنهادى) هستند كه شناخت ما را نسبت به خاصيت‏هاى موضوع گسترش مى‏دهند؛
    ـ اما «گزاره‏هاى فلسفى»، نزد كانت تنها «گزاره‏هاى تحليلى» هستند كه گزاره در آن، جزئى از مفهوم موضوع است و گزاره از داخل مفهوم موضوع، هرگز خارج نميشود و چيزى از خارج از مفهوم موضوع را به آن مفهوم نمى‏افزايد و لذا گزاره‏هاى فلسفه از «قضاياى تركيبى» نيست و نمى‏تواند آگاهى جديدى راجع به موضوع، بما بدهد (و يا آگاهى ما را نسبت به موضوع، توسعه و افزايش دهد). تا بتوانم در پيشرفت آگاهى، از روش »رياضى» در «فلسفه مابعدالطبيعه»، استفاده كنيم. گزارده فلسفى مثل اينكه واقعى‏ترين موجودات، واجب الوجود است زيرا مفهوم واجب الوجود، جزئى از مفهوم واقعى‏ترين موجودات است يعنى از اول فرض شده كه «واجب الوجود»، «كاملترين و واقعى‏ترين موجودات« است. يعنى مفهوم گزاره در مفهوم موضوع از اول فرض شده است؛ عين عبارت كانت درباره اينكه: علوم تجربى و رياضيات، خطاناپذيرند و «فلسفه مابعدالطبيعه»، خطاپذير است و نيز »فلسفه» بر اساس گزاره‏هائى تنها «تحليلى» است:
    1ـ در كاربرد «تجربى خرد»، به سنجش خرد، نياز نيست.
    ـ زيرا آغازه‏هاى خرد، در محك تجربه، تابع آزمونى دائمى‏اند.
    2ـ به همين سان، در «رياضيات» نيز به سنجش خرد نياز نيست. از بهر آنكه در رياضيات، مفهوم‏هاى خرد مى‏بايد در سهش ناب، بيدرنگ به طور ملموس باز نموده آيند، چنانكه هر آنچه بى‏بنياد است و خود كامانه بزودى بدان راه، آشكار مى‏گردد... .
    3ـ ولى در جائى كه نه سهش آروينى مى‏تواند خرد را به مسيرى ديدنى آورد و نه سهش ناب، يعنى در
    كاربرد «ترا فرازنده متعالى خرد»، بر پايه مفهوم‏هاى محض  ـ در آنجا خرد چندان به انضباط نياز دارد تا گرايش او را به گسترشى فراتر از مرزهاى تنگ  تجربه ممكن، تعديل كند و او را از زياد روى و
    خطاء، مصون دارد؛ عين عبارت كانت درباره «روش شناخت رياضيات»، اينكه چرا »رياضيات» داراى «قضاياى تركيبى» هست: در اينجا، موضوع بر سر گزاره‏هاى آنا كاوانه نيست كه مى‏توانند از راه فروشكافى محض مفهوم‏ها توليد شوند.
    ـ بعكس سخن بر سر گزاره‏هاى همنهادى است، و آن هم چنان گزاره‏هاى همنهادى كه مى‏بايستى »پرتوم» شناخته آيند.
    ـ زيرا من نبايد به چيزى توجّه كنم كه در مفهوم خود مثلث، واقعا مى‏انديشم (اين چيزى نيست جز
    تعريف محض)؛ بيشتر چنين است كه من مى‏بايستى فراتر از مفهوم  مثلث، به خاصيت‏هايى كه در اين مفهوم، وجود ندارد، ولى با اينهمه بدان متعلق‏اند گذر كنم .
    ج ـ «كانت»: «رياضيات» «از جزئى به كلى» مى‏رسند ولى در »فلسفه» مى‏خواهند «از كلى به جزئى» برسند (مثلاً از تحليل مفهوم وجود يامفهوم واجب الوجود يا مفهوم خدا، وجود خدا را اثبات‏كنند):
    بدينسان «شناخت فلسفى»، امر جزئى را فقط در امر كلى، مطالعه مى‏كند، حال آنكه «شناخت رياضى»، امر كلى را در امر جزئى و حتى در امر منفرد (=شخص) مى‏نگرد. و با اينهمه باز پرتوم، و به ميانجى خرد، چنين مى‏كند.
    نقد و بررسى ما بر روش‏شناسى متعالى كانت در علوم و فلسفه:
    الف ـ خطاپذيرى علوم تجربى اين گفته كانت كه گفته: «علوم تجربى» خطاپذير نيست چون
    خطاهايش در عمل ظاهر مى‏شود. گفتارى صحيح نيست همچنانكه قبل از «ارسطو»، «فيثاغورت»
    نظريه منظومه شمسى را مطرح كرد و «ارسطوى حس‏گرا» بخاطر آنكه »نظريه منظومه شمسى» بر خلاف شناخت حسى ما است آنرا مردود دانست چون ارسطو مى‏گفت ما هر روزه با چشم‏هاى خود بطور تجربى، مشاهده مى‏كنيم كه خورشيد و ماه و ستارگان از مشرق طلوع مى‏كنند و بسمت مغرب حركت مى‏كنند و در مغرب فرو مى‏روند و فردا دوباره از مشرق طلوع مى‏كنند آنچه ما با چشم‏هاى خود مشاهده مى‏كنيم حركت روزانه خورشيد از مشرق به مغرب به دور زمين است نه عكس آن كه حركت زمين روزانه به دور خود و سالانه به دور خورشيد باشد در نتيجه ارسطو بخاطر همين، مشاهده حسى، نظريه منظومه شمسى را مردود دانست بخاطر مشاهدات حس و تجربه روزانه (و در عمل هم نظريه  منظومه شمسى فيثاغورث و عكس آن نظريه يعنى نظريه ارسطوئى و بطلميوس هيچ تفاوتى در نتيجه عملى نمى‏كنند در هر دو نظريه شبانه روز همان تقريبا بيست و چهار ساعت است و نيز سالانه دوبار طبق محاسبات نجومى، خسوف و كسوف رخ مى‏دهد( همچنين نظريه «ذى‏مقراطيس» كه قبل از ارسطو گفت كه اجسام از ذرات كوچكى بنام اتم تشكيل شده‏اند كه فاصله ميان اين ذرات چند برابر جرم اين ذرّات است «ارسطو» باز اين نظريه را بخاطر مشاهده حسى، مردود دانست و گفت ما از طريق حواس پنجگانه هيچ خلأى را در اجسام، حس نمى‏كنيم و اين نظريه بر خلاف حس و تجربه است پس باطل است، قريب دو هزار سال اين «خطاى علوم تجربى»، باقى ماند. همچنين راجع به وزن مخصوص اجسام سال‏ها وزن مخصوص آب را همان وزن معروف غالب مى‏دانستند تا آنكه آب سنگين كشف شد و كليت آن قانون، شكست و يا در فيزيك قانون كلى اين كه اجسام در گرما، بزرگ و در حال سردتر شدن، كوچكتر مى‏شوند سال‏ها اين خطاى نظريه تجربى بود تا اينكه كليت آن با توجه دانشمندان به حجم يخ زدن آب شكست زيرا آب با سردتر شدن در چهار درجه همچنان حجم‏اش كوچك، مى‏شود تا آنكه به يخ زدن برسد كه آنوقت حجم‏اش بزرگ‏تر مى‏شود و در نتيجه با اين كشف‏هاى خطاء در بعضى از قوانين علوم تجربى و طبيعى، ديگر دانشمندان در قوانين تجربى بر خلاف ديدگاه كانت (كه خطاء در علوم  تجربى نمى‏داند)، همچنان احتمال خطاء را براى خود در علوم تجربى محفوظ مى‏دارند.
    رياضيات: اما در «رياضيات» هم عدم امكان خطاء «نه بخاطر آن است كه شناخت‏هاى زمان و مكان از شناخت‏هاى ما قبل تجربى است» بلكه «علت اين خطاناپذيرى رياضيات، اين است كه اين خاصيت‏هاى
    رياضى، لازمه ماهيت اين شكل‏هاى رياضى است» مثلاً يكبار وقتى محيط دايره را با قطرش اندازه گرفتند متوجه شدن كه محيط دايره بيش از سه برابر قطرش مى‏باشد در يك توجه عقلى ديگر و تنقيح مناط عقلى متوجه شدند كه اين نسبت ميان محيط دايره و قطرش، لازمه ماهيت دايره است حال اينكه اين دايره از چه راهى ساخته شده باشد يا از چوب و يا از چيزهاى ديگر يا اينكه اين دايره كوچكتر باشد و يا بزرگتر عقلاً در اين نسبت هيچ تفاوتى نمى‏كند در نتيجه فيلسوفان و دانشمندان رياضى باين
    رسيدند كه اين نسبت و خاصيت ميان محيط و قطر دايره، كليت دارد و هر دايره‏اى را شامل مى‏شود و نيز ضرورت دارد و امكان خطا ندارد يعنى عقلاً احتمال اينكه اندازه قطر دايره‏اى و محيط‏اش مساوى باشد محال است چون اين خاصيت، «لازمه اين ماهيت دايره» است پس كليت و ضرورت و
    عدم امكان خطاء در رياضيات تنها بخاطر اين است كه قوانين رياضى لازمه ماهيت اين شكل‏ها مى‏باشد نه بخاطر اينكه تصور زمان يا مكان ما قبل تجربى است.
     علّت تركيبى بودن قضاياى رياضى:
    باز همچنين تركيبى بودن قضاياى رياضى همچنانكه خود كانت هم بان اعتراف مى‏كند بخاطر آن است كه ما در خواص شكل‏هاى هندسى و رياضى به توضيح مفهوم موضوع يعنى به خود شكل هندسى، بسنده
    نمى‏كنيم و آنرا با شكل‏هاى ديگر مقايسه مى‏كنيم و به نسبت و خاصيت آن شكل نسبت به شكل‏هاى ديگر ميرسيم همچنانكه مى‏توانيم هيمن مقايسه را در اجزاء آن‏ها با هم بكنيم مثل محيط دايره و قطر آن و به
    نسبت عدد پس برسيم همچنين در مقايسه يك مثلث قائم الزوايه با »مربع يا مربع مستطيلى» كه طول و عرض آن، مساوى با قاعده و ارتفاع آن مثلث قائم الزاويه است متوجه مى‏شويم كه اين مثلث قائم الزاويه
    نصف آن مربع يا مستطيل است در نتيجه متوجه مى‏شويم كه مى‏توانيم مساحت مثلث قائم الزاويه را از اين طريق بدست آوريم كه با ضرب قاعده در ارتفاع مساحت آن چهار ضلعى‏اى (كه طول و عرض‏اش مساوى با قاعده و ارتفاع آن مثلث قائم‏الزاويه است) را پيدا مى‏كنيم و سپس آنرا تقسيم بر دو مى‏كنيم مساحت مثلث قائم الزاويه پيدا مى‏شود و مثلث‏هاى ديگر را نيز با كشيدن ارتفاع‏شان به دو مثلث قائم الزاويه تبديل مى‏كنيم كه مساحت آنهم نصف مساحت مربع يا مستطيلى است كه طول و عرض
    آن با قاعده و ارتفاع آن مثلث مساوى است. خلاصه اينكه تركيبى بودن گزاره‏هاى رياضيات نه بخاطر اين است كه  شناخت زمان و مكان از شناخت‏هاى ما قبل تجربى است كه كانت فكر كرده و تا الان اكثر دانشمندان آنرا قبول ندارند بلكه بخاطر آن است كه ما در كشف خاصيت شكل‏هاى هندسى از مفهوم درونى آن شكل مى‏گذريم و آنرا با شكل‏هاى ديگر مقايسه و نسبت يابى مى‏كنيم يا آنكه از مفهوم
    محيط و يا مفهوم درونى قطر مى‏گذرد و آن‏ها را با هم مقايسه مى‏كنيم و به كشف «لوازم ماهيت» كه قبلاً نمى‏دانست بدين وسيله مى‏رسد. و چون اين لوازم ماهيت (شكل‏هاى هندسى) از لوازم غير بيّن است با كشف آنها توسط «قضاياى رياضى»، بما آگاهى جديدى هم مى‏دهد كه قبلاً نمى‏دانستيم.
    ب ـ گزاره‏هاى «فلسفه مابعدالطبيعه»، «تركيبى» هستند نه »تحليلى»:
    1ـ اما اگر مقصود كانت از فلسفه، همان «فلسفه ارسطوئى» است كه عمدتا تنها به تحليل مفاهيم و انتزاعيات و بازى با الفاظ، مشغول است »اشكال كانت» به «فلسفه ارسطو»، وارد است و نيز اگر مقصود از گزاره‏هاى فلسفه مابعدالطبيعه مثال برهان انسلم باشد كه كانت آنرا نقل كرده است گرچه مى‏تواند گزاره‏اى تحليلى باشد لكن «انسلم و همچنين كانت»، برهان وجودى را غلط نقل كرده‏اند بر خلاف برهان وجودى كه ارسطوئيان نقل مى‏كنند بالاخص برهان حدوث يا برهان كيهانشناختى كه نه از
    مفهوم بلكه از مصداق وجود خارجى شروع مى‏كند كه لااقل آن «وجود خود من انديشنده‏ام» كه هيچ‏گونه شكى در وجود خود به عنوان «وجود فاعل مختار» ندارم كه وجود من به عنوان «فاعل مختار» يعنى داراى فهم و اختيار غير از وجود محسوسات مادى خارجى است كه فعل و انفعالات آن‏ها، طبق قواينن جبرى فيزيك است و داراى فهم و اختيار نيستند و خود كانت هم در كتاب تمهيدات باين تمايز ميان ماده و نفس، تصريح و اعتراف هم مى‏كند. پس «گزاره‏هاى فلسفى» همه،گزاره‏هاى‏تحليلى‏نيست وتمايز«ماده جبرى» با «فاعل مختار»، تمايزى در حدّ تمايزات روشن رياضى است. و همچنين وجود «واجب الوجود» هم كه طبق «قانون عليت» كه چنانچه گذشت، اختصاص به محسوسات ندارد، لازمه وجود خارجى است بالاخص، لازمه وجود خارجى «من موجود انديشنده» كه هيچ شكى در وجود خود ندارم و «وجود واجب الوجود» هرگز داخل مفهوم «وجود من» نيست بلكه لازمه وجود خارجى من است بر اساس «قانون عليت‏اى» است كه منشاء آن قانون، «عقل» است نه «فاهمه»، در نتيجه چون منشاء قانون عليت، «عقل» است، هرگز اختصاص به موجودات محسوس ندارد و شامل «فاعل مختار» هم عقلاً مى‏شود همچنانكه خود كانت هم باين حقيقت در تمهيدات در اثبات خدا، بان اعتراف كرده است كه «موجودات پديدارى» كه موجود فى نفسه نيستند ضرورتا به «موجودات فى نفسه» قائمند. و نيز فلسفه هم همچون رياضيات و علوم تجربى، داراى آغازه‏هاى تركيبى است مثل «شناخت استحاله اجتماع نقيض. و اجتماع استحاله ضدين و ضرورت قانون عليت» كه اختصاص نه به پديدارها دارد كه در دو زمان متوالى هستند و نه اختصاص به علت‏هاى تامه طبيعى و فوق‏طبيعى دارد كه همزمان با هم هستند و نه اختصاص به «فاعل مختار» دارد بلكه همه را شامل مى‏شود چنانچه در بحث تصورات و تصديقات گذشت.
    1ـ پس هم گزاره‏هاى «فلسفه ما بعد الطبيعه» از «گزاره‏هاى تركيبى« هستند.
    2ـ هم «فلسفه ما بعد الطبيعه»، داراى «آغازه‏هاى تركيبى» هستند كه مى‏تواند به عنوان واسط در برهان از آن‏ها استفاده كرد.
    3ـ و هم مفهوم جوهر انديشنده و «فاعل مختار» از مفاهيم ساخته عقل نيست بلكه از يقينات بى‏واسطه درونى است و هم چنين «عقل» هم، »واقع گرا» است نه «مطلق‏گرا و توهم‏گرا» و هرگز عقل، جايگاه ساخت مينوها و توهمات نيست و چنانچه گذشت مفهوم «موجود انديشنده» و »فاعل مختار» از بديهى‏ترين شناخت‏هاى بى‏واسطه درونى است و وجود »خدا» هم لازمه وجود «فاعل مختار» و «علوم فطرى نظرى و اخلاقى» و نيز لازمه «نظام منظم جهان بر اساس قانون عليت است» كه اختصاص به محسوسات خارجى ندارد.
    ج ـ آيا شناخت «رياضيات» «از جزئى به كلى» است شناخت »فلسفه» «از كلى به جزئى» است؟ آيا آنطور كه كانت خيال مى‏كند «شناخت‏هاى فلسفى» بطور عموم از كلى شروع مى‏كند و به جزئى و مصداق منتهى مى‏شودوشناخت‏هاى رياضى بالعكس از جزئى شروع مى‏كند و به كلى منتهى مى‏شود؛ اين نيز «از اشتباهات ديگر كانت است» و اگر كانت «كتاب تحقيق در
    فهم بشر» جان لاك را مطالعه كامل و كافى كرده بود متوجه ميشد كه انسان هنگام تولد هيچ نمى‏داند و بشر تمام شناخت‏هاى كلى خود را حتى بديهيات نخستين را از شهودهاى جزئى بدست آورده است چه در علوم طبيعى و تجربى و چه در علوم رياضى و چه در شناخت درونى وفلسفه.
    ـ انسان در ابتداء بجز «خودش و محسوسات‏اش و شناخت‏هاى بى‏واسطه جزئى درونى‏اش»، هيچ نميدانست و پس از رشد عقلى با تامل روى «معلومات باواسطه حس و بيواسط شهودى درونى»، به شناخت بديهيات مى‏رسد چه در علوم تجربى و چه در علوم رياضى و چه در شناخت‏هاى درونى و چه در فلسفه حقوق و اخلاق و ما بعدالطبيعه و خود فلسفه شناخت. البته كه از تعقل بر روى شهودهاى جزئى بدست آمده است سپس از اين نتائج كلى براى ساير مسائل استفاده مى‏كند مثلاً در رياضيات با تامل و تعقل بر روى خطوط متوازيه به شناخت احكام كلى »خطوط متوازيه» مى‏رسد كه در احكام مثلث، از آن احكام، استفاده  مى‏شود و سپس در كشف اينكه مجموع زواياى داخلى مثلث صد و هشتاد درجه (= دو قائمه) است از كبراى بدست آمده در احكام خطوط متوازيه استفاده مى‏كند يعنى كبراى خطوط متوازيه را در مصاديق مثلث پياده مى‏كند در نتيجه به قانون كلى ديگرى ميرسد كه اين باشد كه مجموع زواياى داخلى مثلث، مساوى با صد وهشتاد درجه است پس در «رياضيات هم ابتداء شناخت از جزئى به كلى حركت مى‏كند و سپس از كلى بجزئى» و نيز مهندسين نيز از اين كبراهاى بدست آمده در رياضيات در محاسبات هندسى خود در قسمت خانه‏سازى و غيره استفاده مى‏كنند كه حركت شناخت است از كلى به جزئى.
    ـ در «فلسفه» هم آنطور كه جان لاك مى‏نويسد: ابتداء، انسان با رشد عقلى (و تعقل و تامل) از شناخت‏هاى جزئى به «شناخت‏هاى عقلى» ميرسد و سپس به «كليت آن‏ها» حكم مى‏كند و سپس به استفاده آن‏ها در علوم و ساير مسائل فلسفه و من جمله در مسائل خودشناسى و سپس استفاده از نتائج آن‏ها در خداشناسى و غيره» مى‏پردازد يعنى همچون رياضيات، ابتداء بديهيات را با تامل بر «جزئيات شهودى» بدست مى‏آورد كه حركت شناخت باشد از «جزئى به كلى» و سپس استفاده از نتائج آن‏ها در ساير مسائل كه اين شناخت بعدى مى‏شود حركت شناخت از «كلّى به جزئى» و در اين جهت كه شناخت ابتداء از جزئى به كلى است و سپس از آن كلى به دست آمده در ديگر مصاديق جزئى آن، هيچ تفاوتى ميان  «علوم تجربى» و «رياضيات» و «فلسفه مابعدالطبيعه» نيست. علاقه‏مندان به آگاهى بيشتر در اين زمينه مى‏توانند به «كتاب تحقيق در فهم بشر» «در قسمت مربوط به شناخت بديهيات عقلى»، تأليف جان لاك مراجعه كنند.
    خلاصه اينكه:
    ـ در «دفتر دوم» يعنى «روش‏شناسى متعاليه»، روشن شد كه: اولاً گزاره‏هاى فلسفى، گزاره‏هاى تركيبى هستند. ثانيا همانطور كه دكارت در ضابطه فلسفى هم گفته است اگر از روش رياضى در فلسفه استفاده كنيم مى‏توانيم خود را از خطاء مصون كنيم.
    ـ و در دفتر اول يعنى درباره «عناصر شناخت متعاليه» نيز روشن شد كه با بطلان ديدگاه‏هاى كانت، در مباحث تصورى و تصديقى يعنى »حسگانى» و «فاهمه»، ديگر تمام پيشفرض‏هاى جدليات كانت باطل
    مى‏گردد و گفته‏هاى كانت در روح‏شناسى و دلائل اثبات وجود خدا، هيچ پايه و اساس معقولى ندارد و «غيرمادى بودن فاعل انديشه و وجود خدا»، كاملاً قابل اثبات و دفاع است و به هيچ تناقض و مسائل جدلى الطرفين‏اى منتهى نمى‏شود و تناقض در اصول فلسفه كانت است و بس و «كانت» همچون «هيوم»، متوجه عمق «فلسفه دكارت» نشده است و لذا چنانچه ثابت شد و گذشت، آنها «فلسفه دكارت» را غلط نقل كرده‏اند

     

    علوى سرشكى  
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :