استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • كانت كيست؟  
  • 1390-09-11 8:59:14  
  • تعداد بازدید : 928   
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • كانت كيست؟
    ايمانوئل كانت آلمانى در سال 1724 در آلمان در شهر «كونيگزبرگ» از پدر و مادرى فقير ولى پرهيزكار و با فضيلت متولد شد پدر و مادرش پروتستان بودند و پس از بزرگ شدن و گذراندن دوران مدرسه، به دانشگاه الهيات رفت تا الهيات را ياد بگيرد و كشيش بشود اما بعد از چندى منصرف شد و در دانشكده رياضيات و فلسفه تحت آموزش يكى از استادان پيرو «ولف» قرار گرفت. او در سال 1763 رساله‏اى به نام «يگانه مبناى اثبات وجود خدا» نوشت و چهار برهان براى اثبات وجود خدا در آن اقامه كرد و در آن
    1ـ «برهان وجودى» را نقد كرد كه ظاهرا مقصود كانت از برهان وجودى همان برهان آنسلم است.
    2ـ «برهان طبيعى» را.
    3ـ «برهان نظم و غايت» را نيز گرچه نقد نمود اما هميشه اين برهان توجه كانت را به خود جلب و آن را مهم مى‏دانست.
    كانت در سال بعد يعنى در سال 1764 كتاب تحقيق درباره تمايز اصول »علم كلام نظرى» و «علم اخلاق» را نوشت. در سال بعد يعنى در سال 1766 كتاب «رؤياهاى يك پيشگو» (بيننده ارواح) كه به وسيله خواب‏هاى مابعدالطبيعه تعبير مى‏شود و اين تأليف خالى از طنز و نقد نبود. و بالاخره و پس از ده سال مطالعه يعنى در سال 1781 ميلادى درباره «فلسفه شناخت و ما بعد الطبيعه»، كتاب «سنجش خردناب» (= نقد عقل محض) را نوشت و براى تلخيص و نيز تكميل آن كتاب، دو سال بعد،كتاب»تمهيدات» را نوشت به عنوان «مقدمه‏اى بر هر مابعدالطبيعه آينده كه بهعنوان يك علم عرضه شود«.و بالاخره در سال 1804 از دنيا رفت
    .توضيحى درباره كتاب سنجش خرد ناب و تمهيدات:
    بر خلاف «فيلسوفان قديم» ارسطوئى (مشاء) و افلاطونى (اشراق) كه همه‏اش مشغول تفكر در «موجودات جهان خارج» بودند «كانت و جان لاك»، «پايه‏گذاران فلسفه جديد»، مشغول تامل درباره شناخت جهان درون و معرفت‏شناسى و انسان‏شناسى شدند، در ميان فيلسوفان قرون جديد و فلسفه جديد غرب بر خلاف لاف زدن‏هاى فيلسوفان قديم مشاء و اشراق، درباره هدف از فلسفه كه به قول آن‏ها شناخت كنه ماهيت اشياء بود، كانت با كمك گرفتن از بعضى از گفته‏هاى دكارت و جان لاك با تواضع تمام به جهل بشر درباره كنه ماهيت اشياء، اعتراف صريح كرد و شناخت »كنه ماهيت اشياء» را از توان بشر، خارج دانست. گفت شناخت ماهيت و كنه «موجودات فى نفسه» از توان بشر خارج است چه رسد به شناخت كنه «ذات خداوند».علوم جديد» نيز بسيارى از گفته‏هاى فيلسوفان قديم را درباره افلاك و ماهيت «اجسام و اشياء»، باطل اعلان كرده است و فلسفه قديم مشاء و اشراق كه پس از اشكالات فيلسوفان جديد و پيدايش علوم جديد و بطلان گفته‏هاى آنان به حال احتضار افتاده بود با پيدايش فلسفه كانت يكباره مُرد و به خاك سپرده شد. كانت «شناخت حسّى» را كه فيلسوفان قديم انكشاف ماهيت واقع على ماهو عليه مى‏دانستند محصول تعامل نفس با خارج (و مخلوق حسگانى ما) دانست كه چه بسا با خارج تطابق ندارد همچون كشف منظومه شمسى و شناخت حسى بطلميوس درباره گردش افلاك به دور زمين و يا رنگ و طعم اجسام كه از «صفات ثانويه اجسام» است و ظهورات حسى آن‏ها است كه بدين وسيله ما ميان اجسام فرق بگذاريم و آن‏ها را در عمل از يكديگر، تشخيص مى‏دهيم) اما هرگز صفات اوليه اجسام نيستند كه همچون خود اجسام و مواد، وجودى مادى و خارجى داشته باشند بلكه رنگ و طعم و...، موجوداتى مربوط به احساس ما بوده و از صفات ثانويه اجسام‏اند و براى شناخت كنه ماهيت اجسام و اتم كافى به نظر نمى‏رسند اما رنگ و طعم...، جهل محض هم نيستند چون ما به كمك «اين صفات ثانويه اجسام»، مى‏توانيم به تفاوت اشياء خارجى، شناختى حسى داشته باشيم و آن‏ها را از يكديگر تميز و تشخيص دهيم و به حوائج زندگى خود برسيم و همين مقدار شناخت (صفات ثانوى اجسام( براى اداره زندگى بشر، كافى است اما براى شناخت «كنه ماهيت آن‏ها»هرگز كافى نيست اين ديدگاه همچون كشيدن خشت زير بناء كاخ با
    عظمت فلسفه ارسطوئى است كه با كشيدن اين خشت، تمام ساختمان كاخ با عظمت ارسطوئى فرو مى‏ريزد و بالاخص با كشف اتم و كشف منظومه شمسى كه هم الهيات فلسفه ارسطوئى و عقول عشره فرو مى‏ريزد و هم مقولات عشر و نظريه وجود ذهنى يعنى حصول ماهيت اشياء خارجى در ذهن (از طبيعيات ارسطوئى و فلسفه اولى از منطق و فلسفه ارسطوئى) و نيز ديدگاه خطاناپذير بودن منطق ارسطوئى كه عبارت باشد از برهانهاى ارسطوئى تشكيل شده از يقينات شش گانه من جمله حسيات و تجربياتو حدسيات كه اينها خطاء پذيراند. كانت گرچه به قول خودش با هشدارهاى ديويد هيوم فيلسوف بزرگ غرب از خواب جزمى بيدار شد لكن از حس‏گرائى مطلق و تجربه‏گرائى افسار گسيخته، كاملاً فاصله گرفت و «شناخت‏هاى كلى علوم تجربى» ورياضى را از «شناخت ماقبل تجربى»، بى‏نياز نمى‏دانست و به همين خاطر به تاليف كتب فلسفى خود درباره شناخت و معرفت‏شناسى پرداخت و به شدت به نظريه هيوم درباره تجربى بودن «قانون عليت»، حمله كرد و »كليت و ضرورت» قانون عليت و غيره را نشانه غير تجربى بودن آن‏ها دانست زيرا «شناخت‏هاى حسى و تجربى» كه بر اساس «استقراء ناقص«، بنا شده است نمى‏تواند «كليت و ضرورت» بياورد.
    پوزيتيويست‏ها كه بعضا كانت را به دروغ بعضى از رهبران خود معرفى مى‏كردند در پايان كار خود به ناتوانى خود در فلسفه علم اعتراف كردند و به جاى اثبات «كليت قوانين علوم تجربى» در بديهيات و اصول نخستين‏اش به ديدگاه «نظريه و احتمال» بازگشتند كه احتمال حتى قبل تجربه هم وجود دارد و كارل پوپر اين ناتوانى پوزينيويست‏ها را اعلان كرد. كانت همچنان كه حس‏گرائى مطلق را خطاء و ناكامل در فلسفه علوم مى‏دانست همچنين با مادى‏گرائى نيز به شدت مخالف بود و وجود» اختيار» را در انسان بهترين گواه مدعايش در تمهيدات اعلام كرد و گفت پياده كردن «قوانين جبرى فيزيك» در «روانشناسى و علوم انسانى«، خطائى بزرگ است و گفته‏هاى كانت در اين باره موجب تابيدن نورى شد در علوم انسانى كه فيلسوفان بعدى همچون ويلهلم ديلتاى 1911 ـ 1833 »روش علوم» انسانى را جداى از روش «علوم طبيعى»، اعلان كرد كه در روش علوم انسانى به اختيار انسان و انگيزه‏هاى انسانى و ويژگى‏هاى فرد، توجه مى‏شود چه در «علم تاريخ» يا «روانشناسى»، در حالى كه در «علوم طبيعى» هرگز چنين نيست و گفته كانت و تاليفات ديلتاى، پايه‏اى شد كه ما در كنار رشته علوم طبيعى و علوم رياضى رشته‏اى هم به نام علوم انسانى داشته باشيم بر خلاف هيوم كه علوم را منحصر به علوم طبيعى وعلوم رياضى كرده بود. اين كانت بود كه در توسعه علوم و حتى در توسعه رشته‏هاى فلسفه و تقسيم آن، به فلسفه حقوق و هنر و غيره، موثر بود. كانت همچنين «طبيعت‏گرائى» را در كتاب «تمهيدات»، ناكافى معرفى كرد يعنى كانت باتوجه به وجود «فاعل مختار» و «روان انسانى»، در كالبد بشرى و وجود نظم محيّر العقول در «نظام طبيعت»، در نتيجه طبيعت‏گرائى را كه «وجود قوانين مادى و فيزيكى طبيعت» را براى توجيه »پديده‏هاى جهان»، كافى مى‏دانست، كاملاً نارسا و ناكام، معرفى كرد
    دقيقا بر خلاف آنچه حس گرايان جديد يعنى پوزينيويست‏ها و ماده‏گرايان امروزى، فلسفه كانت را به نفع خود مصادره كرده‏اند و حتى راهنماى خود مى‏دانستند فلسفه كانت دقيقا اين ديدگاه‏ها را باطل و رد مى‏كند اينطور كه
    در تمهيدات تصريح كرده است كانت دقيقا شناخت حسى و تجربى را، مرز علوم تجربى مى‏دانست نه حد آن علوم، زيرا ماوراء حد، چيزى نيست اما ماوراء مرز چيزى هست كه كانت آن‏ها را «موجودات فى نفسه»، مى‏دانست كه «موجودات لغيره و پديدارها»، بدون «وجود موجودات فى نفسه»، ممكن نيستند و ضرورتا موجودات فى نفسه بايد باشند تا قوام
    پديدارها با آن‏ها باشد. اما كانت همچنان به مرز علوم تجربى پايبند بود و «شناخت كنهماهيت اشياء» را نا ممكن مى‏دانست چه رسد به شناخت كنه ذات خدا كه فيلسوفان ارسطوئى و افلاطونى لاف آن را مى‏زدند و با وجودى كه در جهل مركب به سر مى‏بردند مغرور به عقل و علم خود بودند اما كانت، تناقض‏گوئى‏هاى اديان را درباره خدا و حتى ناتوانى هيوم را در شناخت خداى متعال، در تشبيه اديان و هيوم «خدا» را به «انسان» يا به «عقل«، مى‏دانست، كانت با كنار گزاردن هرگونه «تشبيه» درباره شناخت «كنه ذات خدا» و روى آوردن به مقدارى از تمثيل مجاز در بيان «رابطه» «خدا» با» مخلوقات»، به جاى «تشبيه»، به اين گفته پرداخت كه همان‏گونه كهساعت‏ساز با ساعت و كشتى‏ساز با كشتى و فرمانده سپاه با سپاه رابطه‏اى دارد خداوند هم با طبيعت، رابطه‏اى دارد كه طبيعت بى‏نياز از وجود متعال او نيست و «كانت» با اين بيان‏اش در عين اعتراف به وجود خداوند از تشبيه‏اى كه گرفتارى غالب متدينين و حتى بعضى از دئيست‏ها بود و آن‏ها را به تناقض‏گوئى مى‏انداخت، فاصله گرفت و به توحيد محض پيوست. و بالاخره «كانت» در پايان «كتاب تمهيدات» به شناخت »مابعدالطبيعه» و «شناخت خدا» رسيد اما با كمال احتياط و حفظ مرز تجربه و اين كه ما از كنه ماهيت اشياء و كنه ذات خداوند، هيچ شناختى نداريم مگر به آن مقدار كه خداوند در طبيعت و در وجود خود ما (كه جزئى از طبيعت‏ايم) «خودش را آن طور كه به ما مى‏نماياند» شناخت داريم نه آن طور كه «در كنه‏اش» هست.كانت همچنان كه «يك ساعت و يك كشتى و يك فوج» را با «يك ساعت‏ساز و مهندس كشتى و يك فرمانده»، رابطه‏اى است همانطور نيز ميان عالم محسوسات (يا هر آنچه مفهوم اساسى اين مجموعه پديدار است با آن [ذات] ناشناخته، رابطه‏اى است. «بدين‏سان من هر چند آن را» چنان كه هست»، نمى‏شناسم، آن را «چنان كه بر من ظاهر مى‏شود«
    مى‏شناسم. كانت گرچه فلسفه «شناخت مابعدالطبيعه» را با تاليف كتاب ضخيم »سنجش خرد ناب»، شروع كرد لكن آن را با تاليف كتاب كوچك» تمهيدات» به پايان رساند و «شناخت مابعدالطبيعه» را در حد شناختيك «رابطه»، اثبات نمود و قبول كرد. و وجود پديدار را بدون وجود «موجود فى نفسه» ناممكن و نامعقول دانست.» فلسفه كانت» درباره شناخت و ما بعدالطبيعه هرگز در زمان خود وحتى تا به حال، درست و كامل، شناخته نشده است و لذا سوء استفاده‏هاىفراوانى از آن شده است و تنها جناب كاپلستون و جناب راسل بودند كه تابه حال مقدارى از بعضى از قسمت‏هاى فلسفه كانت را توانستند در تاريخ فلسفه‏شان، نقل كنند اما نه «كامل فلسفه كانت» را يعنى نقل آن‏ها، هم خالى از نقص و هم خالى از خطا نيست.»فلسفه كانت» زمينه ساز فلسفه‏هاى بسيارى براى پس از خود شد كه من جمله ايدئأليست‏هاازطرفى‏همچون‏فيشته،هگل،اشلايرماخر،شلينگ. و از طرف ديگر نوكانتيان و حتى بى‏تاثير در مخالفين خود نيز نبود بلكه شايد بتوان گفت كل فيلسوفان مابعد كانت، كم و بيش، متأثر از كانت اند و حتى تقسيم‏بندى علوم و توسعه فلسفه و حتى فرهنگ غرب و تمدن امروزغرب هم (كم يا بيش)، متاثر از گفته‏هاى كانت است.آگاهى كامل از «فلسفه كانت»، هم ما را متوجه فلسفه‏هاى ماقبل كانتمى‏كند كه كانت از آن‏ها متاثر شده است و هم ما را بر ديدگاه‏هاى مابعد كانت، مشرف مى‏نمايد كه كم و بيش، وامدار كانت اند و حتى فرهنگ و تمدن فعلى غرب و پيدايش ديدگاه‏ها و مكتب‏هاى مختلف آن‏ها و لذا اينجانب اينك به نقل و نقد فلسفه شناخت و مابعدالطبيعه كانت در دو»كتاب سنجش خرد ناب» (نقد عقل محض) و «تمهيدات» مى‏پردازم و پاى صحبت‏هاى اين فيلسوف بزرگ قرون جديد مى‏نشينيم و به نقل و
    نقد آن‏ها نيز مى‏پردازيم و نقد ما نيز نه از باب توهين يا جسارت به اينفيلسوف بزرگ يا كم ارزش دادن به گفته‏هاى اوست بلكه از باب بزرگداشت اين فيلسوف بزرگ و توجه كامل كردن به گفته‏هاى اوست و قدمى در راه شناخت فلسفه اوست كه ممكن است اين نقل و نقد بالغرشى‏ها و ضعف هائى نيز همراه باشد از خوانندگان مى‏خواهيم كه نظرات خود را براى اصلاح اين نوشته به ما بفرستند.»كانت» در «كتاب سنجش خردناب‏اش»دردوبخش‏صحبت‏مى‏كند:
    -1يكى بخش اول، در مورد «عناصر شناخت‏هاى متعالى«
    -2 ديگرى در بخش دوم درباره «روش متعالى» در شناخت علوم و شناخت فلسفه.
    اما در بخش اول كه بخش شناخت «عناصر متعالى شناخت» باشدعمده حجم كتاب سنجش خرد ناب را اشغال كرده است كه اين بخش نيز از سه زير مجموعه تشكيل شده است همچون بخش‏بندى منطق ارسطوئى كه:
    1-اول درباره «تصورات» است.
    2- دوم درباره «تصديقات» است.
    3- سوم درباره «استدلال‏ها و قياس‏هاى عقلى» است.
    1ـ «كانت» در «بخش نخستين» كه بخش «تصورات»باشد،«تصورات نخستين» را منحصر به «تصورات حسى»، مى‏داند كه ساخته و پرداخته حسگانى است كه «حسگانى» با داشتن شناخت‏هاى ماقبل تجربى صورت‏هاى تصورات كه «زمان و مكان» باشند (كه شناخت‏هاى ماقبل تجربى‏اند) و با گرفتن ماده شناخت را از حس، آن تصورات را مى‏سازد.
    2ـ و در «بخش دوم» كه بخش «تصديقات» باشد «تصديقات» را توليدات «فاهمه» مى‏داند كه فاهمه باز با داشتن ماقبل تجربى صورت تصديقات كه مقولات دوازده گانه باشد و به طور ماقبل تجربى دارد و گرفتن محتواى آن‏ها كه تصورات باشند از حسگانى اقدام به توليد تصديقات تجربى مى‏كند و «تصديقات تجربى» تنها، كار «فاهمه» است و تصديقات واقعى تنها منحصر است نزد كانت به تصديقات تجربى كه فاهمه آن‏ها را توليد مى‏كند آن هم از تصور موضوع و محمول كه آنتصورها را از حسگانى گرفته است.
    3ـ «كانت» در «بخش سوم» وقتى «تصورات غيرحسى» را از» شناخت‏هاى نخستين و واقعى»، نمى‏داند به توجيه پيدايش تصورات غيرحسى «خدا» و «روح» از طريق «وهم» مى‏پردازد كه عقل به خطاء مفهوم «خدا» و مفهوم «روح» و غيره را توهم مى‏كند. سپس مى‏پردازد به نقل و نقد «استدلال‏هائى» كه به «اثبات وجودخدا»مربوط است يعنى آن استدلال‏هائى كه در «فلسفه ارسطوئى افلاطونى و دكارتى»، آورده شده است و بيان تناقضاتى كه به نظر كانت در اين استدلال‏ها وجود دارد.»كانت»، در پايان كتاب‏اش، در «بخش روش‏شناسى متعالى»، «فلسفه ما بعدالطبيعه» را تشكيل شده از قضاياى «تحليلى محض» مى‏داند كه با بازى با الفاظ و تنها با تحليل مفهوم موضوع قضايا، مى‏خواهند وجود موضوع را يعنى خدا و روح را اثبات كنند و يا بقاى روح را تا ابد اثبات نمايند بدون داشتن قضاياى تركيبى و بديهيات تركيبى و... (كه ما نيز به نقل ونقد اين گفته‏هاى كانت در آنجا مى‏پردازيم(
     آخرين نكته‏اى را كه در اين مقدمه، در معرفى «كانت»، بهتر است يادآورى كنم، «معرفى كامل فلسفه كانت» است كه همچنان در تاريخ‏هاى فلسفه (و كتاب‏هائى كه متكفل معرفى شخصيت كانت بوده‏اند) انجام نشده است و اين كتاب حاضر (درباره نقد و بررسى فلسفه كانت)، بسيارى از گفته‏هاى كانت را كه تا به حال در نقل فلسفه كانت مورد «توجه و دقت و
    توضيح كافى و نقد و بررسى» قرار نگرفته است مورد توجه قرار مى‏دهد بالاخص در «روح‏شناسى كانت»، درباره منشاء اعتقاد كانت به «تحليلى بودن گزاره‏هاى فلسفه دكارت» و نيز حلّ مسائل «جدلى الطرفين» و... نيز بايد توجه داشت كه اين كتاب حاضر (يعنى نقدى بر فلسفه كانت)، اختصاص به نقد و بررسى تنها كتاب «نقد عقل محض»، ندارد بلكه علاوه بر آن، توجه به همه «مجموعه‏هاى شناختى كانت» دارد اعم از كتاب سنجش خرد ناب و كتاب تمهيدات و كتاب مابعدالطبيعه اخلاق و كتاب قوه حكم و غيره... . و در يك كلام، اگر كسى به «نقد فلسفه كانت»، علاقمند باشد لكن بخواهد «فلسفه كانت» را هم بطور كامل متوجه شود باز مناسب است اين كتاب را بخواند زيرا فلسفه كانت تا قبل از اين نقد نامه، بطور كامل نقل و بيان نشده است و زوايائى از آن نامفهوم مانده بود و لذا در نقل و نقد ناقلان و ناقدان بطور كامل نقل نشده است. همچنانكه اگر كسى بخواهد «فلسفه دكارت» را بطور كامل متوجه شود باز از خواندن اين كتاب چاره‏اى نيست تا گرفتار كژفهمى‏هاى «هيوم» و»كانت» نشود.
    مقدمه:
    ديدگاه مؤلف درباره «قضاياى تركيبى عقلى»:اما اول «ديدگاه هيوم» ـ اگر «محمول» (= گزاره) در مفهوم «موضوع»(= نهاد) گنجانيده شده باشد يعنى محمول در قضيه، فقط تكرار مفهوم موضوع يا تكرار مفهوم جزئى از موضوع باشد، قضيه را يك «قضيه تحليلى» مى‏نامند مثل اينكه مثلث سه ضلع دارد زيرا در اين «قضيه تحليلى»، چيزى به مفهوم موضوع، اضافه نشده و قضيه تحليلى تنها همان مفهوم موضوع را توضيح و شرح داده است و آگاهى جديدى به آگاهى‏هاى گذشته ما، اضافه نكرده است.
    ـ اما اگر «محمول» در مفهوم «موضوع»، گنجانيده نشده باشد بلكه مفهومى ديگر را به مفهوم موضوع، اضافه كرده باشد در نتيجه «قضيه از تركيب دو مفهوم به دست آمده است» و قضيه را يك «قضيه تركيبى«مى‏نامند. مثل اينكه «فلز، چكش‏خوار است» و با خوردن چكش به آن، خورد نمى‏شود (اما غير فلز، مثل شيشه و يخ، چكش‏خور نيست) و يا اينكه »فلزات با گرمتر شدن بزرگتر و با سردتر شدن كوچكتر مى‏شوند» اين مفهوم بزرگتر شدن و يا كوچك‏تر شدن، جزو مفهوم فلز نيست بلكه از راه تجربه به دست آمده است و آگاهى جديدى را به ما نسبت به فلز مى‏دهد همچنان كه چكش خور بودن نيز مفهومى است كه از راه تجربه به دست آمده است و جزو مفهوم فلز نيست و آگاهى جديدى به ما نسبت به فلز مى‏دهد. خلاصه «قضاياى تحليلى» كه «قضاياى عقلى»اند همچون اينكه »مثلث سه ضلع دارد» و «مربع چهار ضلع دارد» تنها مفهوم موضوع را توضيح مى‏دهد و مفهوم ديگرى به مفهوم موضوع، اضافه نمى‏كنند و آگاهى جديدى نسبت به موضوع به ما نمى‏دهند و مى‏توان بدين جهت »قضاياى تحليلى» را «قضاياى بى‏فايده» هم ناميد  الا اينكه به قول هيوم، در محاسبات و رياضيات چون توضيح موضوع، جلو اشتباه كارى را مى‏گيرد چنين «قضاياى تحليلى در رياضيات» گر چه معلومات جديدى را به ما نمى‏دهند لكن بى‏فايده هم نيستند.
    پس «قضاياى مفيد» در درجه اول، «قضاياى تجربى» هستند كه ما را از وجود خارجى چيزها و مشخصات خارجى آن‏ها، آگاه مى‏كند و به ما آگاهى جديدى مى‏دهد در نتيجه «قضاياى تجربى»، مى‏شود «قضاياى تركيبى آگاهى‏بخش« بعكس، «قضاياى عقلى» كه تنها مفهوم‏هايى «تحليلى»اند گزاره در آنها، تنها مفهوم موضوع را تحليل كرده و روشن‏تر مى‏كنند و در نتيجه هيچ آگاهى جديدى به ما نمى‏دهند و بى‏فايده‏اند (مگر در رياضيات كهبخاطر روشن‏تر شدن مفهوم موضوع در محاسبات بى‏فايده هم نيستند(نزد هيوم و كانت، «قضاياى عقلى مابعد الطبيعه» از قضاياى تحليلى هستند:
    از آنجا كه نزد «هيوم»، قضاياى «فلسفى مابعدالطبيعه» درباره طبيعت خارجى، نيست و به تجربه مربوط نمى‏شود نمى‏تواند داراى قضاياى تركيبى مفيد باشد كه مخصوص تجربه است. و نيز از آنجا كه باز نزد هيوم، «قضاياى عقلى» نيز تنها «قضاياى تحليلى» مى‏توانند باشند كه هيچ آگاهى جديدى به ما نمى‏دهند در نتيجه قضاياى فلسفى مابعدالطبيعه، مى‏شوند «قضاياى تحليلى بى‏فايده» كه به قول هيوم بايد دور ريخته شوند و يا در آتش سوزانده شوند.
    قانون عليت و هيوم:
    هيوم متذكر مى‏شود كه تنها راه كشف چيزها در خارج، حس نيست و ما از طريق قانون عليت هم به وجود چيزهائى در خارج پى مى‏بريم؛ البته بوجود چيزهائى كه ما از طريق حس آن‏ها را مكررا با هم ديده‏ايم و به كمك عادت با ديدن يكى به ياد ديگرى مى‏افتيم مثل آتش و دودش كه وقتى ديديم از خانه‏اى دودى بيرون مى‏آيد متوجه مى‏شويم كه در آن خانه آتش روشن است گر چه آن آتش را نمى‏بينيم اما از وجود دود به وجود آتش پى مى‏بريم بخاطر آنكه مكررا آن‏ها را با هم ديده‏ايم و با اين تكرار، ذهن
    ما عادت كرده است؛ اما «قانون عليت» به اين معنى كه هيوم گفته تنها مخصوص چيزهاى محسوس است و وجود خدا و چيزهاى نامحسوس را نمى‏توان از طريق اين قانون عليت اثبات كرد (چون ما خدا را يكبار هم نديده‏ايم چه رسد به اينكه به تكرار ديدن آن، عادت هم كرده باشيم(
    »كانت»، كه به شدت تحت تاثير تفكرات هابز و هيوم قرار گرفته بود اما از نقد ساير فيلسوفان بر هابز و هيوم با خبر بود، گر چه اعتراف كرد كه شكاكيت هيوم مرا از خواب جزم‏گرائى بيدار كرد اما همچنان «كانت«، بعضى از گفته‏هاى «هيوم» را تحت شديدترين حملات خود قرار داد مثلاً»قانون عليت به تعبير هيوم را كه عادت به تكرار دو حادثه همزمان باشد« مورد نقد و اشكال قرار داد و كانت گفت كه هرگز چنين «عادت به تكرار دو حادثه همزمان» از طريق استقراء تجربى، نمى‏تواند كليت و ضرورت را در قانون عليت اثبات كند. در حالى كه در «قانون عليت»، كليت و ضرورت است.
    ـ ما مى‏توانيم براى روشن شدن اشكال كانت، مثال به قهرمانى بزنيم كه هميشه دويست كيلوگرم وزن را از زمين بر مى‏داشت و به برداشتن آن، عادت كرده است اما بعد سال‏ها تكرار، اينك، نتوانست بردارد هرگز شكستن چنين عادت به تكرار، موجب نمى‏شود عقل آنرا غيرممكن بداند در حالى كه شكستن «قانون عليت»، قابل قبول عقل نيست و محال است يك بار هم شكسته شود مثلاً اگر كسى بخاطر جدا شدن سرش از بدن‏اش از دنيا رفته باشد و هر كسى براى علت آن حدسى مى‏زند اما يكى بگويد:
    »بدون هر گونه عليت، سرش از بدن‏اش جدا شده است» همه به آن مى‏خندند و هرگز حرف آن را عاقلانه نمى‏دانند زيرا در «قانون عليت«، يك «كليت و ضرورتى» وجود دارد كه قابل توجيه با عادت و استقراء تجربى نيست زيرا چه بسا تجربه استقرائى كه سال‏ها در جامعه بشرى يقينى بود همچون وزن مخصوص آب كه با كشف آب سنگين، باطل شد و هيچ ناممكن قلمداد نشد اما «قانون عليت» كلى و ضرورى دانسته شده و تخلف از آن، ناممكن شناخته مى‏شود و توجيه هيوم «شناخت قانون عليت» را از طريق «عادت»، صحيح نيست و لذا كانت در صدد توجيه ديگرى براى اثبات كليت و ضرورت قانون عليت، پرداخت و شناخت كليت و ضرورت را يك شناختى ماقبل تجربى ناميد.» كانت» از راه شناخت‏هاى ما قبل تجربى «فاهمه»، وجود كليت و ضرورت را در قانون عليت توجيه كرد و نيز باثبات تركيبى بودن قضاياى رياضى، از راه شناخت‏هاى ماقبل تجربى بودن مفهوم «زمان» و «مكان» در حسگانى پرداخت.و گفت اينكه «خط مستقيم نزديكترين راه ميان دو نقطه است» را يك قضيه تركيبى خواند و گفته هيوم را مبنى بر اينكه قضاياى رياضى از قضاياى تحليلى هستند را ردّ كرد و آنها را تركيبى دانست. و همچنين يقينى بودن وجود محسوسات را در خارج و كليت قوانين تجربى را، از طريق همين «مفاهيم ماقبل تجربى» «فاهمه»، اثبات كرد در حالى كه «هيوم» در مورد كليت قوانين «علوم تجربى» در شكاكيت مطلق، غرق شده بود. كانت در مابعدالطبيعه گر چه تا اندازه‏اى با هيوم همراهى كرد اما نسبت به «قانون عليت» و «علوم تجربى»، سخت در مقابل هيوم ايستاد و يقينى بودن و كليت داشتن «قانون عليت» و «علوم رياضى» را از طريق شناخت‏هاى ماقبل تجربى «فاهمه»، توجيه و اثبات كرد اما استعمال از آنرا منحصر به امور تجربى دانست.
    نقد ما بر «ديدگاه هيوم و كانت»:
    قضاوت درباره گفتار هابز و هيوم را در كتابى مستقل به نام «نقدى بر فلسفه هيوم» قرار داديم. علاقمندان مى‏توانند به آن كتاب مراجعه كنند. اما نقد ما، درباره «شناخت‏هاى ماقبل تجربى كانت»، متنى است كه پس از اين مقدمه، در پيش روى شما است اما نكته‏اى را كه من مى‏خواهم در اينجا يادآور شوم تنها در مورد «قضاياى عقلى» است كه آيا كار «عقل« منحصرا اين است كه در مفهوم موضوع، كاوش كند و با مفاهيم، بازى كند يا «قضيه تركيبى» اينكه «اجتماع نقيضين محال است» و يا قضيه تركيبى اينكه «وجود هر ممكن و حادثه‏اى، نيازمند وجود علت است«و اينكه مجموع زواياى داخلى مثلث، صد و هشتاد درجه است و كشف بسيارى از قوانين و پديده‏هاى نامحسوس طبيعى و كشف كليت قوانين (تجربى) به كمك عقل انجام مى‏گيرد و گزاره در آنها تكرار موضوع نيست اگر «حس» به تنهايى و بدون كمك عقل، قادر به كشف علوم تجربى بود مى‏بايست حيوانات كه بعضا حواس پنجگانه‏شان از همه ما انسان‏ها قويتر است مى‏بايست بيشتر از ما انسان‏ها، «علوم تجربى» را كشف كرده باشند
    و اين كه حيوانات نمى‏توانند «علوم تجربى» را كشف كنند، دليل اين است كه «علوم تجربى» هم بى‏نياز از عقل و شناخت‏هاى عقلى نيست. حتى اين گفته هيوم كه «رياضيات از قضاياى تحليلى هستند و هيچ آگاهى جديدى به ما نمى‏دهند و گزاره در آن‏ها تكرار مفهوم موضوع است»را ما قبول نداريم و مى‏گوئيم كه «قضاياى رياضى» از «قضاياى تركيبى»عقلى هستند نه از «قضاياى تحليلى» و بايد فرق گذارد ميان «موضوع» و »لازم موضوع»، اينكه مثلث سه ضلع دارد گزاره در اين قضيه، تكرارمفهوم موضوع است و قضيه اينكه مثلث سه ضلع دارد، قضيه رياضى نيست بلكه قضيه‏اى مربوط به «لغت‏نامه» است و شرح مفاهيم شكل‏هاى هندسى است. اما اينكه «مجموع زواياى داخلى مثلث»، «صد و هشتاد درجه» است )يعنى مساوى با دو قائمه است) و يا قضيه اينكه «مربع وتر در مثلث قائم الزاويه مساوى با مجموع دو مربع‏هاى ضلع‏هاى مجاور قائمه هستند» ازقضيه‏هاى، رياضى تركيبى هستند و هرگز گزاره در آنها، تكرار مفهوم موضوع نيست كه گزاره در قضيه تحليلى به قول هيوم تكرار مفهوم موضوع است هرگز مفهوم مثلث همان مفهوم صد و هشتاد درجه نيست و هرگز مفهوم مربع وتر در مفهوم مثلث قائم الزاويه وجود ندارد و حتى مفهوم مربع وتر، جزئى از مفهوم مثلث قائم الزاويه نيست لكن اين قضيه »مجموع زواياى داخلى مثلث مساوى با صد و هشتاد درجه است» گر چه مفهوم مثلث نيست و حتى جزئى از مفهوم مثلث هم نيست اما لازم مفهوم مثلث است (چنانچه خود كانت در آخر «كتاب سنجش خردناب» در قسمت «روش‏شناسى» به آن تصريح كرده است) اما لازم «غير بين» است و شناخت «لازم غير بين» همانا شناخت جديد است و قضيه‏اى كه ما را به »لازم غير بين» چيزى برساند به ما آگاهى جديد و مفيد و تركيبى مى‏دهد پس قضاياى رياضى از قضاياى تركيبى هستند چون لوازم غير بين شكل‏هاى هندسى را بيان مى‏كنند پس بر خلاف گفته هيوم «گزاره رياضى»، گزاره‏هاى تركيبى هستند نه تحليلى اما تركيبى بودن قضاياى رياضى بخاطر اين است كه گزاره در آن‏ها، بيانگر «لوازم غيربين» ماهيت موضوع هستند. و تركيبى بودن آن‏ها بخاطر كشف لوازم غير بيّن آن‏ها توسط عقل، است. ديگر اين تركيبى بودن نيازى به شناخت ماقبل تجربى زمان و مكان ندارد كه كانت براى اثبات تركيبى بودن قضاياى رياضى خود را نيازمند به اثبات ماقبل تجربى بودن زمان و مكان مى‏ديده گر چه ما هم منكر ماقبل تجربى بودن ادراكات زمان و مكان نيستيم اما در اثبات تركيبى بودن قضاياى رياضى نيازى به اثبات ماقبل تجربى بودن ادراك زمان و مكان نيست.)گر چه بعدا روشن خواهيم كرد كه شناخت ماقبل تجربى بودن، منافات با حكايت از واقعيت ندارد حال كه نقد ما نسبت به هيوم و كانت نسبت به قضاياى رياضى معلوم شد به ادامه بحث در متن براى روشن‏تر شدن ديدگاه كانت كه نقد آن درباره طبيعت و مابعدالطبيعه است مى‏پردازيم.

    علوى سرشكى  
    نام :
    نام خانوادگی :
    ایمیل :
     
    متن :
    متوسط امتیاز :
    %0
    تعداد آراء :
    0
    امتیاز شما :