استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • هرمنوتيک يا علم تفسير و تاويل  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  •  
    h.jpg - 302x403 - 24.82 kb

    هرمنوتيک يا علم تفسير و تاويل

    مقدمه:
    بعضي «هرمنوتيک» را منسوب به «هرمس»، مفسر کلام و اشارات رمزي خدايان يونان مي‌دانند که در اروپا در قرون جديد پس از جدا شدن پروتستانها از پاپ، پروتستانها به فکر آن افتادند که در تفسير کتاب مقدس بدون استمداد از پاپ، خود اقدام نمايند و لذا درصدد يافتن قواعد تفسير شدند و ظاهراً دراين راه اولين قدم را اشلاير ماخر برداشت که با کشف بعضي از قواعد تفسير، موفق شد که به قاعده «تفسير جزء در ضمن کل» و بالعکس معروف شود و بعضي آنرا تفسيري دوري ناميدند و حتي بعضي آنرا، دور محال ناميدند در حاليکه دور محال، اختصاص دارد به «دور عليت» که توقف وجود معلول بر علت و بالعکس باشد (که توقف بالعکس يعني توقف وجود علت بر وجود معلول) که محال است اما اين دوري که در تفسير به آن اشاره شد «دور علّي»، نيست و «دور معي» يا معروف به «دور لبني» است که در مثال خارجي به تکيه دو خشت يا دو آجر به يکديگر مثال مي‌زنند که هر کدام مانع افتادن ديگري مي‌گردند و چنين توقفي نه اينکه محال نيست بلکه در خارج وجودش، بسيار زياد است در ادبيات و تفسير معاني الفاظ هم چه بسا يک کلمه، مثل شير در فارسي در جملات مختلف، معاني مختلفي دارد مثلاً در جمله اينکه «پدر من شير است» يعني «شجاع و بي باک است» و در اينجا شير بر معني شجاع و بي باک، دلالت مي‌کند در حاليکه در جمله اينکه «شير در بيشه است»، «شير در جنگل است در کوه زندگي مي‌کند» بر شير واقعي درنده، دلالت دارد همچنانکه ماه در جمله اينکه فرزند من ماه است يعني زيبا است در حاليکه ماه در «جمله اي» که در شب عيد فطر، به آسمان اشاره مي‌کني و ماه آسمان را نشان مي‌دهي و مي‌گويي اين ماه است بر «کره ماه»، دلالت مي‌کند پس دلالت يک کلمه بر يک معني در ضمن «يک جمله» با معني همان کلمه در وقتي که در «جمله ديگري» قرار گيرد فرق مي‌کند و لذا با توجه به اينکه جمله از کلمه ها تشکيل شده و معني جمله، متوقف به معني کلمه هاي موجود در ضمن آن جمله است ميگويند: «دلالت جمله که کل باشد بر معني اش، متوقف بر دلالت کلمه ها است که در ضمن آن جمله است» و دلالت «آن کلمه ها بر معني مورد نظر گوينده اش، متوقف بر معني کل جمله است» تا آنکه آن کلمه در ضمن کدام جمله قرار گرفته باشد.
    اين قاعده معروف تفسير دوري که اشلاير ماخر گفته مورد تاييد ديگر دانشمندان علوم تفسيري و تاويلي قرار گرفته همچون ديلتاي و گادامر و...
    نقد ما اين است: که مجاورت اجزاء در کنار هم قرينه مشخص کننده معني هر جزء است و معني شان اين است که معني کلمات با کمک و همراهي همديگر فهميده مي‌شود همچون اتکاء دو آجر به هم ديگر که هر کدام مانع افتادن ديگري ميشود و اين دور علّي نيست که محال باشد، يعني اين دور را «دور علّي» که محال است نمي‌گويند بلکه «دور لبني و دور معي» است زيرا معني هر کلمه همان معني لغوي و عرفي اش مي‌باشد که معني حقيقي ناميده ميشود مگر آنکه آن کلمه، در کنار کلمات ديگري باشد که در کنار چنان کلماتي بودن، نشان ميدهد که نسبت به آن کلمه، معني مجازي را متکلم قصد کرده است مثل اينکه کسي بگويد پدرم شير است چون معقول نيست شير واقعي باشد در نتيجه صفت معروف شير که شجاعت باشد را دارد يعني پدرم شجاع است يعني اجزاء براي همديگر قرينه ميشوند.
    نکته اي را که ديلتاي به آن توجه کرد نکته قابل ملاحظه مهمي بود و آن «تقسيم و تعريف علم» بود که قبل از ديلتاي، پوزيتيويست ها و تجربه گرايان، «علم» (به معني واقعي کلمه علم) را تنها اختصاص به «علوم تجربي» مي‌دادند که علم تجربي، درصدد کشف «قوانين طبيعي» بکمک «استقراء» تجربي است که با تکرار مشاهده از طريق «حواس بيروني» انجام مي‌گيرد و نتيجه آن اثبات يک «قانون کلي طبيعي» است اما ديلتاي پس از توجه به علوم تفسيري و کشف قواعد تفسير، متوجه شد که نمي‌توان علم را منحصر به علوم تجربي، (يعني فيزيک و شيمي و پزشکي و امثال اينها) دانست که در صدد کشف «قوانين کلي تجربي» بوسيله «استقراء تجربي» است بلکه شناخت تاريخ که شناختي جزئي و راجع به حوادثي مشخص و معين است و نيز فهم معاني مورد نظر نويسندگان متون، نيز يک کشف «علمي»، محسوب مي‌شود يعني فهميدن متون حقوقي و ديني و تاريخي نيز خود يک «کشف علمي»، محسوب مي‌شود و لذا انحصار «علوم واقعي» به «علوم تجربي»، غلط است و علوم را بايد به «علوم طبيعي» که در آن از روش تجربي و «استقراء»، استفاده ميشود و «علوم انساني» و فرهنگي که درباره علوم تفسيري و علوم تاريخ و روانشناسي و غيره است که در آن، از روش تفسيري استفاده ميشود، تقسيم کرد.
    گويا ديلتاي متوجه چند نکته بسيار مهم شده بود که «علوم انساني» در اين چند نکته با «علوم طبيعي فرق مي‌کنند:
    1ـ يکي اينکه «علوم طبيعي» در صدد شناخت «قوانين کلي طبيعي» است. اما علوم انساني چه در فهم و تفسير متون يا در علم تاريخ و امثال آن هرگز درصدد کشف قوانين کلي طبيعي نيستند بلکه درصدد «شناخت جزئي» هستند که عبارت از کشف «قصد خاصي» است که مورد نظر متکلم است (در فهم و تفسير متون) و يا شناخت حوادث و «شخصيت هاي خاص» تاريخي، «نه کشف قوانين کلي طبيعي».
    2ـ کشف قوانين کلي طبيعي در علوم طبيعي، از طريق حواس بيروني بر اساس استقراء انجام مي‌گيرد و نبايد عقائد و تفکرات و «شناختهاي ديگر دروني» را در شناخت اين قوانين طبيعي خارجي، دخالت داد.
    اما هرگز پژوهشگر در فهم متون و تاريخ و روانشناسي و علوم انساني بدون مراجعه به «درون ذهن خود و شناخت حالات دروني» و عواطف و مختصات انساني، نميتواند به فهم و تفسير متون انساني بپردازد و معني کلماتي که از عواطف و حالات و صفات دروني انسان حکايت مي‌کند را بفهمد مثل مفهوم اختيار، مفهوم رحم، مفهوم عدالت و غيره را، بلکه فهم کلمات يک فردي که در فرهنگ خاصي زندگي مي‌کند بدون شناخت آن فرهنگ و شناخت جهانبيني ها و ارزش هاي آن فرهنگ، ممکن نيست.
    نقد ما بر ديلتاي:
    البته بهتر است در تقسيم شناختهاي مفيد يقين آور به فلسفه هم توجه داشت که ديلتاي بطور ضمني گويا متوجه آن هم بوده است. اما در تقسيم بر اساس روش شناسي مي‌بايست تقسيم را سه گانه مي‌نمود نه دو گانه به اين گونه:
    1ـ «علوم طبيعي» که بر اساس «استقراء» و از طريق «حواس پنجگانه بيروني»، کشف ميشود.
    2ـ «علوم فلسفي» که کشف آن چيزهايي است که از طريق «استقراء» و «حواس پنجگانه بيروني»، قابل کشف نيست مثل «کشف مقدار اعتبار استقراء» و «مقدار اعتبار شناخت حسي» و يا «فلسفه حقوق» و «فلسفه اخلاق» و. .. که بر اساس اصول نخستين و بديهي تعقّل، انجام مي‌گيرد نه بر اساس «استقراء» به کمک «حواس بيروني».
    3ـ سوم شناخت «علوم تفسيري» که موضوع آنها، الفاظ است و هدف آنها، کشف قصد ايجاد کننده آن الفاظ است که متکلم از ايجاد آن الفاظ چه معنايي را قصد کرده است و با گفتن آن الفاظ، چه چيزي را مي‌خواسته به ديگران بفهماند.
    که در اين رشته از علوم تفسيري، هدف نهايي هرگز کشف «قوانين کلي طبيعي» نيست بلکه کشف خصوص «قصد متکلم» است در اين متن خاص که از اين کلام، متکلم خاص چه معنايي را قصد داشت به ديگران بفهماند که طبق قواعد ادبي و تفسير، اين «معني مورد نظر متکلم» يک واقعه اي است «شخصي» مربوط به متکلم خاص نه کشف يک «قانون کلي»، عام.
    اما ديلتاي به اين تقسيم ثلاثي و سه گانه تصريح ننموده و دقت کافي را بخرج نداده است.
    نکته اي ديگر: که در شناخت فلسفه ديلتاي، نقش دارد تعميم فهم و تفسير است از فهم کلمات و الفاظ به فهم حالات و رفتار انساني زيرا به نظر ديلتاي همانطور که الفاظ و سخن گفتن از معني مورد نظر متکلم و حالات دروني او حکايت مي‌کند حالات انسان نيز از درون صاحب آن حالت، حکايت مي‌کند اگر مي‌خندد و بشاش است مي‌فهميم شاد و خوشحال است و اگر صورتش درهم و گرفته است مي‌فهميم ناراحت است و اگر رفتاري عادي و طبيعي دارد ميفهميم از نظر روانشناس و روانکاوي سالم است و اگر رفتاري غير عادي داشته باشد مي‌فهميم مشکل رواني دارد حتي ما از هنرهاي انسانها و نقاشي ها و مجسمه ها و غيره، خيلي چيزها را مي‌فهميم و لذا ديلتاي به اين متمايل ميشود که فهم را روش علوم انساني و تبيين قوانين کلي را روش علوم طبيعي، معرفي کند.
    و براي علوم انساني در مقابل علوم طبيعي روش خاص به عنوان «روش فهم و تفسير»، قائل شود و اين روش فهم و تفسير را براي همه علوم انساني حتي روش براي فلسفه غيره بداند که در اين تعميم، موفق نشد و مورد نقد انديشمندان بعدي قرار گرفت.
    در هر حال ديلتاي با اعلان «علوم انساني» به عنوان علومي واقعي با روشي خاص خودش که روش فهم و تفسير باشد در مقابل کانت و پوزيتيويست ها که علم واقعي را منحصر به علوم تجربي مربوط به علوم طبيعي خارجي ميدانستند به مخالفت برخاست. اينک بيان کرباي و کاپلستون درباره ديلتاي.
    آنتوني کرباي :
    «بر خلاف پژوهش علمي در علوم طبيعي، پژوهندگان علوم انساني نمي‌توانند خود را از معادله کنار بکشند. براي فهميدن انسان بايد انسان بود ـ و اين تقرير ديگري است از دورر هرمنوتيکي. ديلتاي اين فهم را اساساً فهم همدلانه اي مي‌انگاشت که متضمن فرا افکني خود در ذهن ديگري (آفريننده)، از رهگذر دريافت کلام فرهنگي است».
    کابلستون در کتاب تاريخ فلسفه اش مينويسد:
    « از سال 1883 به بعد، ديلتاي ميان براهنجيدگي انديشه کانت و رهيافت ملموس خويش، خطي روشن کشيد. .....
    ديلتاي مي‌گويد که پا به پاي علوم طبيعي، گروه ديگري از علوم رشد کرده است که آنها را به روي هم مي‌توان «علوم معنوي» يا «علوم فرهنگي» ناميد، مانند «تاريخ، اقتصاد ملي، علوم حقوق و سياست، علوم ديني، مطالعه ادبيات و شعر و هنر و موسيقي و جهانبيني ها و سيستم هاي فلسفي و سرانجام روانشناس». ....
    طبيعت مي‌بايد براي او، همچون يک سيستم فيزيکي قانونمند، در کانون واقعيت قرار گيرد و آنچنان نگريسته شود که گوئي از بيرون بدان مي‌نگرند.
    اما، هنگاميکه به جهان تاريخ و فرهنگ روي مي‌آوريم، يعني به «عينيت يافتگي روح انساني»، وضع جز اين است.
    اينجا مسئله رخنه کردن از درون در ميان است و روابط زيسته شخص فرد با محيط اجتماعيش، اهميت اساسي مي‌يابد.
    براي مثال، اگر من تجربه هاي زيسته خود را از روابط اجتماعي کنار گذارم نمي‌توانم زندگي اجتماعي و سياسي يونانيان باستان را همچون يکي از عينيت يافتگي هاي روح انسان بهفمم.. ...  .
    انسان از بنياد، موجودي است تاريخي و در تاريخ است که به خود شناسي مي‌رسد و اين خودشناسي هرگز به کمال نمي‌رسد، اما دانشي که انسان از پژوهش در تاريخ به دست مي‌آورد آنچنان ذهني نيست که سراسر، ذهني تر از دانشي باشد که از علوم طبيعي به دست مي‌آيد».
    نکته قابل توجه:
    نکته قابل توجه در فلسفه ديلتاي در مقابل فلسفه «کانت و پوزيتيويست ها» اين است که بر اساس فلسفه «کانت و پوزيتيويست ها» اين عليت تجربي است که تنها محسوس خارجي را توسط محسوسي ديگر، کشف مي‌کند مثلاً وجود آتش را که دودش از لوله بخاري همسايه بيرون مي‌آيد بر اساس قانون عليت تنها در جائي کشف مي‌کند که هم علت و هم معلول هر دو محسوس خارجي باشند اما در مسئله فهم در علوم انساني، ما از طريق الفاظ و يا حالات متکلم، به معاني مورد نظر او ميرسيم که معاني مورد نظر نويسنده، محسوس خارجي نيستند و يا از رفتار يک انسان در علوم روانشناس و روانکاوي به حالات وتفكرات دروني و پنهان اش پي ميبريم كه اين حالات دروني تفكرات او، هرگز موجودي محسوس خارجي نيستند و اين روش يعني استفاده از قانون عليت در كشف موجودات ذهني كه موجود خارجي محسوس نسيتند شكستن روش تجري هيوم و كانت و پوزيتيوست ها‌ است.

     
    فهمي که مورد نظر هرمنوتيک است؟
    «فهمي» که بالاخص، مورد نظر دانش تفسير در عصر پيدايش هرمنوتيک بوده است يعني مورد نظر هرمنوتيک است «مطلق فهم نيست» بلکه تنها فهم «معني مورد نظر کلام متکلم» است اما فهم وجود اتم از طريق آثار آن، که در علوم تجربي است يا فهم وجود خدا از نظم طبيعت که مورد نظر فيلسوف ما بعد الطبيعي است، هيچ ربطي به هرمنوتيک و دانش تفسير ندارد همچنين دانش پديدار شناس و فهم براي فلان گروه يا فلان کس، که هر انساني نسبت به تصوراتش يک نوع فهمي خاص و گروهي دارد صحرا براي جنگجو يک نوع مفهوم دارد و براي کشاورز يک نوع مفهوم دارد و براي ديگري يک نوع مفهوم ديگر. ...
    خلاصه اينها که در پديدار شناسي مطرح است، هيچ ربطي به دانش «تفسير و فهم معني کلام گوينده» ندارد واقعيت اين است که لفظ صحرا و لفظ آب و. .. براي معني مطلق، وضع شده اند نه براي معني نزد کشاورز يا صنعتگر يا نظامي و غيره، به عبارت ديگر نام گربه براي اين نوع موجود خارجي، وضع شده و بر آن دلالت دارد و موضوع له اين الفاظ است، نه مفهوم مقيد آن (و نه مفهوم مطلق و نه مبهم بلکه لابشرط مقسمي است) نه براي کسي که با گربه، بازي مي‌کند و آنرا ابزار بازي مي‌بيند و نه براي کسي که از آن ميترسد و آنرا لولو مي‌داند اصلاً «مفهوم براي فلان کس»، هيچ ربطي به دانش تفسير، ندارد و داخل مباحث هرمنوتيک نيست و بيهوده آقاي هايدگر آن را وارد بحث هرمنوتيک کرده است. همچنانکه هابرماس بيهوده انسانشناسي را وارد بحث هرمنوتيک کرده است.
    همچنانکه شناخت انسان از خودش و يا شناخت هر موجود آگاهي، (چه انسان و يا حيوان) از خودش، هيچ ربطي به مسئله تفسير و تاويل ندارد هر «فرد موجود انديشنده» از «وجود خود»، آگاهي دارد حتي نوزاد و لذا در مقابل اعمال ديگران، عکس العمل نشان ميدهد گرچه کلام هيچکس را نميفهمد حتي کودکان هم وجود خود را درک مي‌کنند حتي قبل از آنکه کلام ديگران را بفهمند حتي کودکان وقتي.
    گادامر و پديدار شناسي: «وقتي چيزي را مي‌فهميم، در واقع به تصويري که از آن چيز، داريم معنايي را نسبت مي‌دهيم که دقيقاً در خود آن تصوير، وجود ندارد.» 
    «مفسر پيش از آنکه بخواهد بر شيء مورد نظر، پرتوي از معني بافکند خود در يک موقعيت و زمينه خاص جاي گرفته و به آن شيء از منظر خاصي، مي‌نگرد و به نحوي خاص آنرا درک مي‌کند».
    گادامر تقابل ميان عقل و سنت را بي معناي مي‌داند که از شير گرفته شده اند باز خودشان را مي‌شناسند و در مقابل ديگران از خود عکس العمل ارادي نشان مي‌دهند حتي اگر کلام ديگران را نفهمند زيرا «اولين شناخت» موجود انديشنده، حتي حيوانات وجود خودشان است که آنرا بي واسطه مي‌شناسند سپس وجود اشياء خارجي که آنها را از طريق حواس پنجگانه، بوجود آنها ميرسند و بحث درباره شناخت خود و فلسفه دکارت، هيچ ربطي به دانش هرمنوتيک و دلالت زبان ندارد و خلط کردن اينها با هم يک اشتباه بزرگ است و به خطاهاي بزرگي ميرسد مثل اين گفته «ديلتاي و هايدگر و گادامر و ريکور و سارتر و غيره» که من از طريق تاريخ و سخن ديگران، بوجود خود پي مي‌برم و از وجود خود، آگاه مي‌شوم و يا آنکه خود آگاهي نيز از طريق فهم کلام ديگران، بدست آمده گفتاري کاملاً غلط است زيرا، شناخت انسانهاي ديگر، متاخر از شناخت من از خودم هست يعني کودک اول خودش را مي‌شناسد و همچنين حالات دروني خودش را (دردش را لذتش را و عکس العمل طبيعي اش را در مقابل درد و لذت که گريه و خنده باشد) سپس وقتي مي‌بيند ديگري مي‌خندد مي‌فهمد او هم خوشحال است وقتي مي‌بيند ديگران گريه مي‌کند مي‌فهمد او هم درد مي‌کشد و ناراحت است يعني شناخت انسان از وجود ديگران بعد از شناخت انسان از «وجود خودش است و حالات خودش»، اما اينکه بگوئيم من وجود خودم را از طريق فهم کلام ديگران شناختم اگر نگوئيم گفتاري احمقانه است لا اقل گفتاري دوري و متناقض و نامعقول است مگر آنکه مقصود آقاي ديلتاي از خودشناسي در اينجا چيزي شبيه زندگينامه باشد مثل شناخت اينکه پدر و مادر او چه کس است در کجا به دنيا آمده و چه مقدار تحصيلات دارد و چه نوع اخلاق و برخورد اجتماعي دارد که اين مربوط ميشود به حوادث در طول زندگي، شناخت و زندگي نامه، به اين معني نه اين گفته دکارت اينکه «من يقين دارم که هستم و موجودي داراي اراده و احساس و اختيار هستم» که مورد بحث دکارت است و هيچ ربطي به علم تفسير و فهم کلمات ديگران و يا تاريخ ندارد و. ...
     در هر حال آقاي هايدگر در مسئله هرمنوتيک بيراهه رفته و بيهوده مسائل پديدار شناسي و فلسفه شناخت را وارد بحث هرمنوتيک و فهم و تفسير، کرده است که «فهم و تفسير» از شناختهاي بعدي است نه از شناختهاي نخستين و اين است معني اين جمله که مورد تاييد خود ديلتاي هم هست: يعني اينکه براي فهميدن انسان بايد انسان بود.

    کرباي:
    از نظر «ريکور»، اهداف هرمنوتيک نه تنها متضمن حل تضاده و تناقض هاي تاويل است، بلکه دست يابي به «فهم خويشتن» را نيز در بر مي‌گيرد. «خود» را که کانون اصلي توجه در نوشته هاي ريکور است، نمي‌توان از «طريق بررسي مستقيم دکارتي» فهميد، بلکه بايد از مسيري انحرافي و از راه آثار فرهنگي و به خصوص آثار هنري، آن را فهم کرد!!!
    ديلتاي:
    «انسان از بنياد موجودي تاريخي است و در تاريخ است که بخود شناسي مي‌رسد و اين خودشناسي «هرگز به کمال نميرسد».
    از گفته هاي فوق ديلتاي کاملاً پيدا است که مقصودش از خودشناسي، چيزي شبيه زندگينامه شناسي است يعني اينکه از چه پدري و مادري به دنيا آمده در چه تاريخي و در کدام مکاني و بعد تحصيلاتش و اخلاقياتش و غيره چگونه است که به قول ديلتاي «هرگز به کمال نمي‌رسد» و تا آخر عمر ادامه دارد و با مرگ کامل ميشود که آنوقت هم ديگر زنده نيست تا کامل آنرا بداند و کامل آنرا ديگران مي‌توانند درباره او بنويسند اما خودشناسي به معني فلسفي محض و اينکه «من موجودي انديشنده هستم داراي احساس و اراده و يقيناً الان که صحبت مي‌کنم حتي اگر کودک باشم، درك مي‌كنم كه وجود خارجي دارم و معدوم نيستم» شناختي نخستين است و چنين يقين بوجود خود، نيازمند پايان يافتن عمر نيست و اين است حرف دکارت که، ريکور اشتباه فهميده است.

    تفاوت در دلالت گفتار شفاهي با نوشتار کتبي:
    خيلي واضح است که دلالت «گفتار شفاهي» بر معني مورد نظر متکلم، بسيار روشن تر و واضح تر از يک «نامه مکتوب و يا کتاب» است زيرا در گفتار شفاهي، بسا اشاره هائي در آن با عمل اشاره و يا بعضي خطابات آن به کمک تُن صدا و لحن مخصوص که همراه است مقصود را روشن و يا روشن تر مينمايد که در «مکتوب»، عبارات مورد روايت همراه چنين قرينه هايي شفاهي نيست و لذا در مکتوب و کتاب، مشاراليه بعضي از اشارات و يا مدلول بعضي از خطابات، مبهم ميشود و نيازمند به تفسير است که در آن تفسير، آن قرائن غير مکتوب را بيان کند تا معني کاملاً روشن شود.
    مثلاً در خطاب رسول خدا در مسجد نبوي بسمت خانه عايشه که در شرق مسجد قرار داشته، رسول خدا فرمودند که شاخ شيطان از اين جا بيرون ميايد  در حاليکه در روايت بعضي از طرفداران عايشه، اين مشاراليه حذف ميشود و فقط به اين صورت بيان ميشود که رسول خدا به شرق اشاره کرد و فرمود از اينجا شاخ شيطان خارج ميشود و خواننده با خواندن آن، فکر مي‌کند مشاراليه رسول خدا سرزمين هاي شرق حجاز است.
    در هر حال در نقل «مکتوب گفتار»، چه بسا، قرائن حاليه و مقاليه نمي‌آيد که آمدن آنها در روشن شدن مقصود متکلم، بسيار موثر است مثلاً غدير خم که رسول خدا درخطبه حديث ثقلين فرمود: «پس از من، دو چيز گرانبها ميان شما به يادگار، باقي ميماند که يکي قرآن و ديگري عترت است که اگر شما پس از من دنبال اين دو برويد و از اين دو جدا نشويد» هرگز گمراه نميشويد سپس رسول خدا دست علي ابن ابيطالب از عترتش را بلند مي‌کند و مي‌فرمايد: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه يعني هر که من مولاي او هستم اين علي ابن ابيطالب هم مولاي اوست، خدايا کمک کن هر که او را کمک مي‌کند و واگذار کن هرکه علي را وا مي‌گذارد».
    که در چنين ترکيبي کاملاً مقصود از ولايت علي بر امت روشن است اما کسانيکه علي خويشان و پدران آنها را در غزوات رسول خدا کشته بود (چون پدران آنها در اين غزوات با رسول خدا مي‌جنگيدند) ولي بخاطر تسلط رسول خدا، اظهار اسلام کرده بودند از روايت اين حديث، کوتاهي مي‌کردند و يا اگر مجبور به نقل آن ميشدند از روايت تنها به يک جز آن اکتفاء ميکردند يعني يا تنها جمله حديث ثقلين (انّي تارک فيکم الثقلين کتاب الله و عترتي) را نقل ميکردند و يا تنها بجمله ـ «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» ـ اکتفاء ميکردند تا از صراحت دلالت حديث بر رهبري علي بر امت براي پس از رسول خدا بکاهند و يا بتوانند ولايت رابه دوستي، تاويل برند در حاليکه دوستداران علي که خطبه کامل را يعني هر دو جمله را با هم نقل مي‌کردند نقل هر دو جمله با هم کاملاً بر رهبري علي بر امت پس از رسول خدا، دلالت صرحي داشت. در تاريخ هم مشاهده ميشود تاريخ نويسان و حديث نويساني که بيشتر طرفدار بني اميه بودند همچون «بخاري» و «مسلم» يا از نقل روايت خودداري ميکردند مثل «بخاري» که در کتاب حديثش که معروف ترين کتابش مي‌بايد اصلاً از غدير خم سخن نمي‌نويسد اما در تاريخ کبيرش تنها به حديث ـ من کنت مولاه فهذا علي مولاه ـ اکتفاء مي‌کند اما «مسلم» در کتاب معروف حديثش تنها به نقل قسمتي از حديث ثقلين بسنده مي‌کند و آنرا هم بطور کامل نقل نمي‌کند اما نسائي و ترمذي و ديگران آنرا في الجمله بطور کامل نقل مي‌کند که هم جملات مربوط به «حديث ثقلين» در آن هست و هم جملات مربوط به «تعيين علي ابن ابيطالب به عنوان ولي پس از رسول خدا» ـ «من کنت مولاه فهذا علي مولاه» ـ.
    آنچه شاهد مثال ما در اينجا است اين است که «گفتار شفاهي»، دلالتش بر مقصود متکلم، بسيار واضح تر مي‌تواند باشد زيرا هم شنونده تمام آنرا بطور کامل با قرائن حاليه و مقاليه ميشنود و تُن صداي مخصوص متکلم و لحن مخصوص و حالات مخصوصش موجب فهم بهتر کلام ميشود در حاليکه غالب اين حالات در روايت مکتوب فراموش ميشود و نقل نميشود و حتي ممکن است متن تکه پاره شود و هر کس مطابق ميل و عقيده و هدفش به نقل تنها جزءي از آن اکتفاء کند.
    تفاوت ميان «گفتار شفاهي» و «نوشتار مکتوب» نزد بعضي از علماي تفسير و تاويل يعني هرمنوتيک مثل ريکور و گادامر با ثبات رسيده است و اگر کسي دقت کند مي‌تواند ادعا کند که گويا از بديهيات مورد قبول عامه مردم است.
    بي جهت نيست که آقاي گادامر مينويسد بايد به افق و فضاي سخنراني متکلم نزديک شد بلکه وارد افق زندگي او و زمان و مکان و حالات تکلم او شد تا بتوان به طور کامل به معني متن رسيد.
    گادامر مي‌نويسد:
    «در نوشتار معناي آنچه گفته ميشود صرفاً براي خودش وجود دارد و يکسره از تمامي عوامل عاطفي بيان و ارتباط، جدا است.
    .......... تنها کافي است آنچه را افلاطون در اين مورد گفته به ياد بياوريم: ضعف ويژه نوشتار، اين است که اگر کلام مکتوب، به ورطه بدفهمي ـ عمدي يا غير عمدي ـ بيفتد، کس نمي‌تواند به ياري اش بشتابد».
    «کلام گفتاري به ميزان شگفت آوري، از راه شيوه بيان، لحن صدا، ضرباهنگ کلام و غيره و نيز به واسطه بافت موقعيتي تاويل ميشود».0
    نکته ديگر: در تفسير متون، «پيشفرض هاي غير مکتوبي» است که چه بسا ميان گوينده و شنونده، مسلّم و معهود بوده و در نقل نويسنده روايت نيامده است، مثلاً در بررسي حديثي در رجال عامه مسلمين که از پيروان سلاطين و حکام زمانه هستند وقتي به بررسي راوي حديث ميپردازند که آيا اين راوي عادل بوده يا فاسق و منافق ـ تا عدالت او به نقل اهل رجال ثابت نشود حديث او را جزو احاديث صحيح نمي‌آورند اما وقتي به نقل راوي که از گروه صحابه است ميرسند بلافاصله بدون هرگونه تحقيقي درباره ايمان يا نفاق و فسق او، به صحت آن حديث حکم مي‌کنند.
    و اين نيست مگر بخاطر آنکه پيروان بي چون و چراي سلاطين (حتي اگر سلطان جائر و ستمگر باشد) همه صحابه رسول خدا را بدون استثناء عادل مي‌دانند حتي آنانرا که قرآن از نفاق آنان در سوره هاي متعدد خبر مي‌دهد و يا حتي در زمان رسول خدا و پس از رسول خدا شراب مي‌خوردند و حد شرب خمر خوردند و يا حدّ زنا و سرقت و محارب بر آنها جاري شده است و يا قرآن در آيه نباء در سوره حجرات در آيه ـ أن جائکم فاسق به نبئٍا. ... ـ بر فسق آنها شهادت داده است.
    در هر حال آنان در نقل حديث از راوي صحابي «بدون ذکر اينکه بگويند: «به اعتقاد ما بدون استثناء، همه صحابه عادلند»، حديث منقول از صحابه را صحيح مي‌خوانند، «چون همه صحابه را بدون استثناء عادل مي‌دانند» خلاصه اينکه توجه به «قضاياي مسلم نامکتوب» در نقل متون مذهبي يا فلسفي و يا غير اينها و تاثير آنها در تفسير متون، غير قابل انکار است و آقاي گادامر «مخصوصاً» بر توجه به آنها در تفسير متون تاکيد مي‌کند.
    چه متني، مورد نظر هرمنوتيک است؟
    از گفته هاي سابق روشن شد که در مرحله نخست، محور اصلي هرمنوتيک فهم و تفسير متن هست نه فهم و تفسير رفتار يا غير آن لکن چيزي که باقي ماند درباره متعلق اين متن است که دانش هرمنوتيک چه نوع متني را فهم و تفسير مي‌کند در پاسخ اين سوال بايد گفت:
    1ـ در ابتداي تاريخ هرمنوتيک، مقصود از متن، همان متن کتاب مقدس يعني تورات و انجيل مورد نزاع ميان پاپ و مخالفين پاپ بوده که آيا هر کس حق دارد طبق قواعد تفسير آنرا تفسير کند يا تفسير آن مخصوص پاپ است.
    ولي پروتستانها طرفدار اين بودند که هر کس طبق قواعد تفسير ميتواند کتاب مقدس را تفسير کند.
    اما بعد که صحبت از شناخت قواعد تفسير شد اجراء قواعد تفسير را براي مطلق متون مجاز دانستند چه متن همان متن دين باشد يا متن حقوقي و يا تاريخ و چيزهاي ديگر. (اشلاير ماخر تفسير را علاوه بر متن به گفتار هم تعميم داد)
    خلاصه آنطور که از گفتار ديلتاي استفاده ميشود مقصود از متن همان متوني است که در «علوم انساني» وجود دارد نه متن کتب «علوم طبيعي» بالاخص آنکه نسبي گراها نسبيت را که درباره متون مي‌گويند مقصودشان همان متون «علوم انساني» است نه کتب رياضي و فيزيک و علوم طبيعي.
     
    مکان تفسير کجاست؟
    مقدمه ـ اقسام کلمات و جملات:
    خيلي براي عموم روشن است که ممکن نيست، کلمات و جملات همه، مبهم و نيازمند به تفسير باشند و گرنه تفسير، غير ممکن ميشد اگر همه کلمات و جملات مبهم باشند شما با چه کلمه و جمله اي ميخواهيد آنها را توضيح دهيد پس قطعاً بعضي کلمات و جملات، بلکه غالب و نوع آنها، واضح و بي نياز از توضيح و تفسير هستند تا شما بتوانيد بکمک آن کلمات و جملات واضح و بي نياز به تفسير، کلمات و جملات مبهم اقدام کنيد و قطعاً غالب و نوع کلمات و جملات واضح و بي نياز به تفسير اند چنانچه انگيزه وضع الفاظ و جملات چنين اقتضا مي‌کند که لفظ براي معني واضح و روشني وضع شود تا براحتي مکالمه و تفاهم انجام گيرد.
    اما در هر حال، همانطور که کلادينوس (1759-1710) هم گفته است و در عصر روشنگري هم معلوم بوده به علت هاي گوناگون، گاهي مقصود متکلم براي مخاطبين يا ديگران مبهم ميشود  حال يا بخاطر بعضي از الفاظ که الفاظ مشترک اند، مثل لفظ «شير» در فارسي و«عين» در عربي که لفظ شير در فارسي، هم به معناي «شير درنده» مي‌آيد هم به معناي «شير آب» مي‌آيد و هم به معني «شير آشاميدني» مي‌آيد و صفت يا فعلي که در کنار اين لفظ شير مي‌آيد، مقصود متکلم را غالباً روشن مي‌کند مثلاً اگر متکلم بگويد شير از صندوق بياور تا شير آشپزخانه را عوض کنيم معلوم ميشود مقصودش شير آب است و اگر بگويد با صبحانه شير بياوريد تا شير بخوريم معلوم ميشود مقصود گوينده، شير گاو يا گوسفند است.
    البته گاهي هم بدون قرينه و شاهد مي‌آيد و لذا مبهم ميشود مثلاً وقتي مي‌گويد «شير بياور» و لفظ «بياور»، معلوم نمي‌کند که آيا مقصود گوينده، شير آب است يا شير گاو البته گاهي قرينه خارجيه و حاليه وجود دارد که معلوم مي‌کند مقصودش چيست مثل اينکه سر سفره صبحانه نشسته مي‌گويد شير بياور يعني شير خوردني بياور، گاهي کنار شير آب که خراب بوده و آنرا باز کرده تا شير سالم آب را بجاي آن ببندد مي‌گويد فرزندم برو شير را بياور يعني شير سالم را بياور. در اينجا هم قرينه خارجيه و در اصطلاح قرينه حاليه مي‌فهماند که مقصود متکلم، شير سالم آب است نه شير گاو اما اگر در مکتوبي كه هيچ قرينه مقاليه و حاليه اي، وجود نداشت مقصود متکلم مبهم ميشود و نياز به تفسير دارد و اين تفسير در اينجا بعهده خود متکلم است و لذا شنونده از او ميپرسد چه شيري بياورم شير آب يا شير خوردني ـ متکلم در پاسخ مثلاً ميگويد شير آب.
    اما گاهي بخاطر مشاهده قرينه حاليه مثلا اينکه پدر کنار سفره صبحانه نشسته و مي‌گويد شير بياور، مقصود متکلم براي شنونده روشن است اما براي ديگري مثل مادر که در آنجا نبوده و پسر مي‌آيد و بمادر مي‌گويد مادرم پدر گفت شير بياور (پس تو به من شير بده تا ببرم براي پدر) اينجا براي مادر که شاهد مستقيم پدر و سخنانش در حال صبحانه نبوده باز مبهم ميشود و از پسر ميپرسد چه شيري بدهم شير صبحانه تا صبحانه بخورد يا شير آب تا شير آب آشپزخانه را درست کند؟
    اما اگر اين روايت و نقل گفتار، بصورت مکتوب درآيد و چند واسطه بخورد که راوي دوم و يا سوم خودش شاهد ماجرا نبوده و از آن هم بطور کامل خبر نداشته وقتي شخص ثالث يا رابع مي‌خواند که پدر، شير ميخواهد براي او، شير مبهم ميشود و نمي‌فهمد کدام شير و لذا از گزارش گر، خبر ميپرسد چه شيري ببرم؟
    راوي مي‌گويد من هم نمي‌دانم بايد تحقيق کنيم ببينيم پدر در چه حالي شير خواسته است. خلاصه اينکه:
    1ـ اولاً تفسير در جايي هست که ابهام باشد نه در جايي که کاملا روشن است و هيچ نقطه ابهامي در فهم مقصود متکلم نيست. و بقول معروف، «آنچه عيان است چه حاجت به بيان است».
    2ـ ثانياً ابهام گاهي بخاطر اشتراک لفظي رخ مي‌دهد که مثالش گذشت و گاهي بخاطر «اشتراک معنوي و کلي گويي» مثل اينکه پدر به فرزندش مي‌گويد برنج خريد کن ـ پسر سوال مي‌کند چه نوع برنج خريد کنم يا مي‌گويد آب بياور باز سوال مي‌کند چه نوع آب بياورم آب خيلي سرد يا آب عادي، آب متوسط و ملايم (نه سرد و نه گرم) .
    3ـ و گاهي ممکن است مطلبي که متکلم در صدد گفتن آن است مطلبي سنگين و سخت فهم باشد باز نياز به توضيح و تفسير دارد. مثل بعضي از کتابهاي فلسفي يا رياضي.
    4ـ گاهي هم عمداً گوينده پيغامي را که براي فرد مورد نظرش ميفرستد مبهم مي‌گويد و ميداند که آن فرد گيرنده پيام، بخاطر رمزي که متکلم به او قبلاً گفته است مطلب او را ميفهمد و لذا در جنگ ها نوعاً پيام ها با رمز، همراه است تا اگر مکتوب به دست دشمن افتاد چيزي از آن نفهمد و اينرا مي‌گويند «مکالمه رمزي» و چنين «مکالمه اي رمزي» تنها در موارد اضطراري رخ مي‌دهد و نوعاً متکلمين از رمز گويي، اجتناب مي‌کنند بالاخص وقتي خطاب به عامه مردم باشد که «رمز گويي و مبهم گويي»، صلاح نيست باز مگر در واقع، ضرورتي و اضطراري در گفتن رمز باشد مثل بعضي از اخبار امنيتي و سياسي.
     
    گزارشگر با واسطه و گزارشگر بي واسطه:
    اينکه تفاوت ميان گزارشگر بي واسطه و گزارش گر با واسطه، زياد است بالاخص آنجا که واسطه، عبارت از سفير و نماينده متکلم باشد و در مکتوب متکلم رمزها و نقاط ابهامي باشد که متکلم براي نماينده اش توضيح کافي داده و فهم کامل مکتوب نياز به توضيح نماينده متکلم دارد و چنين مورد هايي در مکتوبات سياسي که توسط سفير ارسال ميشود بسيار زياد است و همچنين در کتب آسماني که توسط پيغمبران از طرف خدا مي‌آيد مثل قرآن که در آنها مثلاً در احکام دستور به خواندن نماز و گرفتن روزه و اداء زکات و اطاعت از اولوالامر بطور اجمال بيان شده، اما چگونگي تفصيلي آنها بيان نشده در مثلاً در قرآن در سورۀ نحل به پيغمبر خدا، خطاب شده که من قرآن را بر تو نازل کردم تا تو بيان لازم را درباره قرآن به مردم بگوئي ـ آيه 44 ـ و انزلنا اليک الذکر لتبين للناس ما نزل اليهم.
    بنابراين مرجع در تفسير نقاط مبهم و مجمل قرآن، بيان پيغمبر خداوند است و نيز نمايندگان و اوصياء رسول خدا که از طرف رسول خدا، مسئول رساندن توضيحات رسول خدا به مردمي هستند که رسول خدا را نديده اند يعني ائمه معصومين از عترت که در حديث ثقلين، رسول خدا، مردم را به آنها براي زمان پس از خود، ارجاع داده است.
    تفسير سياسي:
    گاهي مقصود متکلم کاملاً روشن است و نياز به تفسير براي فهم مقصود متکلم نيست اما ابهام در علت گفتار و يا لوازم وجود خارجي آن معني هست در اينجا ممکن است سوال از علت آن حادثه يا لوازم آتي آن حادثه واقع شود که نوعاً در اخبار سياسي چنين تفسيرهايي واقع ميشود و آنرا تفسير سياسي مي‌گويند مثلاً بخاطر مي‌آورم که روزي رسانه هاي خبري گزارش کردند که خانم «بي نظير بوتو»، در يک ترور کشته شد سپس بعد از چند ساعت تفسيرهاي سياسي درباره انگيزه ترور کنندگان و نيز درباره حوادثي که پيامد اين حادثه در پاکستان رخ خواهد داد در رسانه ها شروع شد به نام تفسير سياسي ترور «بي نظير بوتو» يعني توضيح درباره علت حادثه و نيز درباره پيامد هاي احتمالي حادثه.

     
    مدلول هاي غير لفظي:
    البته آنطور که سابقاً گفتيم تفسير و تاويل در مرحله اول و به طور اخص مربوط ميشود به «معاني لفظي»، يعني معاني که گوينده يا نويسنده از ايجاد آن الفاظ خاص در نظر داشته به شنونده و خواننده منتقل کند و مقصودش را توسط اين الفاظ به ديگران بفهماند.
    لکن تفهيم معاني، هرگز اختصاص به الفاظ ندارد و ساير حرکات و علامت هاي غير لفظي را هم که براي تفهيم معني خاصي، وضع شده شامل ميشود مثل تفهيم معني توسط حرکت سر به طرف جلو و پايين بمعني آري، بله، تصديق و تاييد و حرکت سر بسمت بالا و عقب، به معني خير، نه، ردّ و عدم قبول و همچنين در بعضي از حرکت دستها و غيره اشارات و معاني قراردادي وجود دارد البته اشاراتي هم داريم که ميتوان اشارات طبيعي و غير قراردادي ناميد که در تمام زبانها رائج است و آنرا زبان بين المللي اشاري مي‌نامند.
    در هر حال تفهيم معني، اختصاص به ايجاد حرکات ندارد و گاهي رنگها نيز معني خاصي براي خود دارد مثل پوشيد لباس سياه، يا آويزان کردن پرچم سياه که علامت عزا و مصيبت داشتن است و يا روشن شدن چراغ راهنمايي قرمز در جلو راه به معني لزوم توقف و چراغ سبز، علامت جواز حرکت است و گاهي تصاوير خاصي براي تفهيم معاني خاص وضع شده مثل علائم رانندگي و يا حتي در نقاشي و هنر نيز گاهي تفهيم معناي خاصي مورد نظر ايجاد کننده آن است مثل کاريکاتور کشيدن ها که نوعاً در آنها تفهيم معني خاص وجود دارد و يا بعضي تئاترها علاوه بر هدف تفريح و نمايش، قصد تفهيم انتقادي خاص به دولت و يا مردم و غيره را دارند.
    و لذا ميتوان دايره تفسير و تاويل را به غير از متون و الفاظ به تصوير و تئاتر و هنر هم گسترش داد.

    اّما تفسير بمعني الاخص و تفسير بمعني الاعم، چيست؟
    ميتوان، هرمنوتيک بمعني اعم را شامل همه اينها دانست. يعني مدلولهاي لفظي و غير لفظي. البته نه آنکه هر تصوير و يا تئاتر و نمايش را مورد تفسير قرار دهيم زيرا در بسياري از تصويرها، معني خاص اراده نشده، همچنانکه بسياري از تصويرها و دلالتهاي غير لفظي به حدي روشن است که نياز به تفسير هم ندارد.
    مثلا وقتي مشاهده ميشود کسي صورتش گرفته است گاهي براي انسان مبهم ميشود که او مصيبت زده است و يا مشغول فکر کردن است انسان بيننده از اطرافيانش ميپرسد که من نفهميدم چرا صورتش گرفته اند اطرافيان در تفسير آن مثلاً ميگويند او پدرش تازه مرده پس معلوم ميشود مصيبت زده است و يا آنکه ميگويند: کار مهمي برايش پيش آمده و مشغول فکر کردن است. اما وقتي مشاهده ميشود که صورتش گرفته است و لباس سياه پوشيده و کنار جنازه پدرش نشسته، ديگر چيزي مبهم نيست تا بيننده از کسي سوال کند چرا صورتش گرفته است در هر حال تفسير حتي در دلالت هاي غير لفظي تنها در جايي است که ابهام باشد. مثال معروف است که آنچه عيان است چه حاجت به بيان است.
    اما در «دلالت هاي غير قراردادي» چه لفظي و يا غير لفظي، ديگر آنها مربوط به علم تفسير و تاويل نميشوند مثل آنکه صداي کسي گرفته باشد و از متن صداي او انسان بفهمند سرماخورده است و يا اينکه از گرماي بدن آن بفهميم تب دارد و علامت هاي ديگري که دکتر ها به نوع مريضي او بدين وسيله پي مي‌برند و يا نيوتن از افتادن يک سيب به نيروي جاذبه پي مي‌برد و يا خداشناسان از نظم جهان به خداي دانا و حکيم پي ميبرند، ديگر اينها مربوط به «علم هرمنوتيک» و «دانش تفسير و تاويل» نيستند چون «موضوع هرمنوتيک در معني اخص کلمه» آنجايي بود که «دلالت» آن لفظ بر معني، «قراردادي» باشد نه دلالتي طبيعي، يعني دلالت مربوط به تفسير متون باشد و «هرمنوتيک در معني اعم»، شامل معني و الفاظ يا رفتار و يا چيزي «قراردادي» است که دلالت برآن معني مخصوص بر اساس، قرارداد مي‌کند. و هدف هرمنوتيک کشف قصد تفهيم معني بر اساس «قراداد وضعي» است که در آن الفاظ و حرکت ها و اشياء در جامعه اي جهاني يا خاص وجود دارد و لذا فهم معني، هميشه، متوقف بر شناخت زبان و فرهنگ محيط ايجاد آن الفاظ، اعمال و اشياء است.


    سید محمد رضا علوی سرشکی