استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • دلائل دكارت بر اثبات خدا  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  


  • فصل سوم: «دلائل دكارت بر اثبات خدا»

    1 - خالق تصورات فطرى‏

    خلاصه استدلال دكارت در اين دليل، چنين است:
    «من، در خود، تصورى از وجود ازلى كه سرچشمه همه وجودهاى ديگر است دارم؛ زيرا اين تصور، ممكن نيست از تصورات محسوسات خارجى گرفته شده باشد؛ چون آنها تصوراتى محدودند و هيچ كدام مصداق موجود نامتناهى نيستند.
    همچنين اين تصور موجود ازلى، از وجود خودم هم، گرفته نشده؛ چون وجود من هم تصوراتى متناهى ومحدود است و مصداق آن نيست.
    از سلب امر متناهى هم گرفته نشده، همان‏گونه كه سكون از سلب حركت و ظلمت از سلب نور، گرفته شده‏است؛ چون وجود ازلى قائم بالذات يك امر عدمى نيست؛ بلكه يك امر وجودى است و نمى‏تواند (تصور وجود ازلى) از سلب وجود متناهى گرفته شده باشد.
    بنا بر اين قهراً بايد اين تصور وجود ازلى، تصورى فطرى باشد كه در خلقت من حك شده.
    حكاك آن هم، آن خداوند دانا و حكيم است».
    (143) از آنجا كه عبارات دكارت مفصل و پراكنده است، به خاطر اختصار به چند جمله از آن، اكتفا مى‏كنيم.
    وى در تأمل سوم مى‏گويد: از ميان اين مفاهيم علاوه بر مفهومى كه از خود من حكايت مى‏كند و در مورد

    آن هيچ اشكالى وجود ندارد، مفهوم ديگرى هست كه از خدا حكايت مى‏كند، مفاهيم ديگر هم از اشياء مادى و... اينجاست كه فقط مفهوم خدا باقى مى‏ماند و لازم است در آن تأمل شود كه آيا چيزى در آن هست كه صدورش از خود من، محال باشد؟ مراد من از كلمه خدا جوهرى است نامتناهى، سرمد، تغييرناپذير، قائم به ذات و، عالم مطلق، قادر مطلق كه خود من و هر چيز ديگرى را (اگر واقعاً چيز ديگرى وجود داشته باشد) آفريده وپديد آورده است....
    امّا من كه خود موجودى متناهيم، نمى‏توانم مفهومى از جوهر نامتناهى داشته باشم؛ مگر آن كه جوهرى واقعاً نامتناهى آن را در من نهاده باشد؛ امّا نبايد تصور كنم كه من نامتناهى را، نه از طريق مفهومى حقيقى، بلكه فقط از راه سلب امر متناهى، ادراك مى‏كنم؛ همچنان كه سكون وظلمت را از طريق سلب حركت و نور، ادراك مى‏نمايم؛ زيرا به عكس، با وضوح مى‏بينم كه واقعيت در جوهر نامتناهى بيشتر است، تا در جوهر متناهى؛ بنا بر اين مفهوم نامتناهى به وجهى، پيش از مفهوم متناهى در من هست.
    يعنى مفهوم خدا بر مفهوم خودم تقدم دارد....
    قطعاً جاى تعجب نيست كه خداوند.
    به هنگام آفرينش من، اين مفهوم را در من نهاده باشد تا همچون نشانه‏اى باشد كه صنعتگر بر صنعت خويش مى‏زند.

    نقد جان لاك بر دكارت:

    جان لاك مى‏گويد: از آنجا كه ما تصورى از موجود متناهى يعنى موجودى كه آغاز دارد داريم، قهراً تصورى اجمالى نيز از موجودى كه قديم است خواهيم داشت، يعنى از موجودى كه آغاز ندارد؛ زيرا همان‏گونه كه مقابل مفهوم موجود مى‏شود، مفهوم معدوم؛ همچنين مقابل مفهوم موجود با آغاز، مى‏شود مفهوم موجود بى‏آغاز.
    مفهوم قديم نيز در مقابل مفهوم حادث قرار دارد و لازمه فهم آن است.
    گاهى سلب مفهوم به حدّ مى‏خورد و گاهى اين سلب به محدود.
    در اينجا، سلب به حد خورده‏ است.
    از اين طريق، فهم موجود بى‏آغاز يعنى قديم نيز، ممكن مى‏شود؛ در نتيجه عقل، وجود ازلى را به همين مقدار اجمالى كه از سلب آغاز به دست مى‏آيد، مى‏فهمد.
    باچنين دركى از ناحيه عقل ولو بالعرض و با واسطه از وجود ازلى، ديگر ضرورتى ندارد كه بگوييم تصور وجود ازلى، حتماً فطرى است نه عقلى.
    اينك عبارت جان لاك(144): به نظر من براى هر شخص دقيقِ عاقل، اگر هستى خود يا ديگرى را مطالعه كند درك يك وجود ازلى‏اى كه آغاز نداشته باشد، غير قابل اجتناب است وخود من يقين دارم، اين چنين تصور مدت نامتناهى را دارم؛ ولى اين نفى تصور آغاز كه در واقع نفى يك چيز مثبتى است، براى من تصور معينى از نامتناهى نمى‏دهد.
    و در قسمت ديگر(145) مى گويد: ولى بر فرض هم نوع بشر در همه جاى عالم، تصور خدا را داشت (كه تاريخ، عكس آن را نشان مى‏دهد)، باز دليل نمى‏شد كه آن تصور، تصورى فطرى است؛ به خصوص تصورى كه با نور عقل سازگار است.
    به طور طبيعى از هر لحاظ علم ما، مى‏توان استنتاج نمود كه خدائى وجود دارد؛ زيرا آثار عقل و قدرت خارق العاده، طورى به وضوح از صنعت آفرينش پيداست كه چون آفريده با شعورى در اين باب، مجدّانه بيانديشد، ناچار وجود بارى تعالى را كشف خواهد نمود.

    نقد و بررسى:

    نقد جان لاك بر دكارت را از نظر گذرانديم؛ لكن به نظر ما در اينجا دو نكته قابل تذكر است: نكته اول: ممكن است گفته شود، تصور ما از موجود ازلى، تصورى است بسيط، نه تصورى مركب كه عبارت باشد از تصور موجود و تصور اين كه آغاز ندارد.
    به عبارت ديگر اين تصور از مفهوم موجود + مفهوم عدم آغاز تركيب نيافته است؛ بلكه ما مى‏دانيم كه موجودى ازلى هست و به آن تصديقى غير قابل ترديد داريم.
    حال آيا او خدا ناميده مى‏شود يا... بحثى ديگر است.
    اگر براى آن وجود ازلى، علم و اختيار معتقد باشيم، مى‏شود خدا وإلّا مفهوم وجود ازلى، مسلّماً واقعيتى أعم از مفهوم خدا و غير خدا را دارد.
    در نتيجه اين ايراد بر حرف دكارت وارد مى‏شود كه موجود ازلى را به معناى خدا گرفته است؛ در حالى كه مفهوم موجود ازلى اعم از مفهوم خدا و غير خداست.
    اضافه كردن علم واختيار به او، نياز به دليل ديگر دارد.
    پس اين دليل، براى اثبات خدا كافى نيست و بر حرف جان لاك نيز اشكال وارد است؛ زيرا موجود ازلى مفهومى مركب نيست؛ بلكه بسيط است.
    و ما قضاوت را به خود خواننده وامى‏گذاريم.
    نكته دوم: اين كه آيا ما مى‏توانيم از طريق تصورات فطرى، وجود خدا را اثبات كنيم؟ مثل تصورى كه طفل هنگام تولد از مكيدن پستان مادر دارد؛ يا تصورى كه جوجه هنگام تولد از نوك زدن به تخم وشكستن آن را دارد؛ يا تصورات جوجه بعد از تولد كه از فرق ميان دانه و ريگ دارد؛ يا حيوانات به هنگام به دنيا آمدن تصورى از راه رفتن دارند؛ ولى انسان نمى‏تواند راه برود؛ يا تصورى كه گوسفند از گرگ دارد و در اولين ديدن، آن را مى‏شناسد كه دشمن اوست؛ همچنين علومى كه در زنبور عسل و مورچه و موريانه و ... است كه در بحث‏نقدى بر فلسفه كانت، فطرى بودن آنها اثبات شده است(146).
    تصورات وتصديقات فطرى مزبور را نمى‏توان به تعليم وتعلّم نسبت داد و براى توجيه آن، راهى نيست؛ به جز اعتقاد به اين كه خداوند، آن تصورات فطرى را در انسان و حيوان به تناسب خودشان قرار داده است.
    پس استدلال دكارت بر اثبات خدا از طريق فطرى بودن تصور خدا، گر چه ناتمام است؛ امّا مى‏توان آن را از طريق ساير تصورات فطرى، چه در انسان و چه در حيوانات كه غير قابل انكار است، تمام كرد.

    * * *

    2 - خالق موجود انديشنده‏

    وجود علّت لا اقل بايد به قدر معلول از هستى بر خوردار باشد.
    من كه قبلاً نبوده‏ام و بعداً به وجود آمده‏ام و موجودى انديشنده‏ام يعنى علم و اختيار دارم، محال است كه علّت من و به وجود آوردنده منِ موجود دانا و با اختيار، خودش با فهم و اختيار نباشد؛ زيرا اجزاء ماده (الكترون وپروتون) كه فاقد فهم و اختيارند، نمى‏توانند منِ موجود انديشنده را ايجاد كرده باشند، به عبارت ديگر وقتى در بحث تجرد نفس ثابت شد كه نفس، جوهرى غير مادى است و از جنس اتم بدون فهم و اختيار نمى‏باشد، قهراً خالق آن نيز مى‏بايست خداوندى دانا و مختار باشد، تا بتواند ذات انديشه را بيافريند و در اين بدن اتمى بدون فهم و اختيار قرار دهد.
    عين عبارت دكارت در تأملات(147): ... مى‏پرسم در اين صورت، منشأ وجود من كى بود؟، شايد خودم يا پدر و مادر، يا علل ديگرى كه در كمال هم پايه خدا نيستند... اگر من از هر موجود ديگرى مستقل و خود، خالق وجود خويش بودم درباره هيچ چيز شك نمى‏كردم؛ ديگر آرزوى چيزى نداشتم؛ خلاصه هيچ كمالى را فاقد

    نبودم؛ زيرا هرگونه كمالى را كه مفهومى از آن داشتم به خود ارزانى مى‏داشتم... ....
    امّا شايد اين موجودى كه من به آن قيام دارم، غير از آن باشد كه من خدايش مى‏نامم، شايد والدين من يا علّت ديگرى كه كمالش از كمال خداوند كمتر است مرا پديد آورده باشد؛ امّا چنين چيزى محال است؛ زيرا همان طور كه پيش از اين گفتم كاملاً بديهى است كه واقعيّت علّت، دست كم بايد به اندازه واقعيت معلول باشد.
    بنابر اين از آنجا كه من چيزى هستم كه مى‏انديشد و در خود، مفهومى از خدا دارم، علّتى كه به ذات من نسبت مى‏دهند، سرانجام هر چه باشد، ضرورتاً بايد بپذيرم كه آن علّت هم بايد موجودى مُدرِك باشد و مفهوم همه كمالات را كه به ذات خداوند نسبت مى‏دهم، در خود داشته باشد... ... امّا در مورد والدينم كه به ظاهر، تولدم از آنهاست، هر چند تمام آنچه درباره آنها معتقد بوده‏ام صحيح است؛ امّا از اين لازم نمى‏آيد كه آنها علّت بقاى من باشند، يا حتى از آن حيث كه من چيزى هستم كه مى‏انديشد، علّت حدوث و ايجاد من باشند؛ زيرا تنها كارى كه آنها كرده‏اند، ايجاد پاره‏اى استعدادهائى بوده‏است، در ماده‏اى كه من خودم را، يعنى نفسم را كه در حال حاضر خودم را فقط عبارت از همان مى‏دانم، در آن محصور مى‏بينم... .
    اين بود قسمتى از كلام دكارت كه به خاطر اختصار به آن اكتفا كرديم و گرنه كلام دكارت كاملتر و مفصل‏تر است و اهل تحقيق را به آنجا ارجاع مى‏دهيم.
    (148)

    3 - برهان وجودى‏

    در اين برهان، دكارت نه درباره مفهوم وجود و نه درباره مفهوم كامل‏ترين وجود؛ بلكه درباره واقعيت كامل‏ترين وجودى كه در خارج است صحبت مى‏كند.
    دكارت به آنسلم(149) در جواب گونيلون مى‏گويد: كامل‏ترين وجودى كه در خارج است، آن وجودى است كه قائم به ذات خود است و پديدار نيست، تا نياز به علت داشته باشد و وابسته به غير باشد.
    هرگز وجود ممكن، كه وجود وابسته به غير است، كامل‏تر از وجود واجب كه قائم به ذات خود است، نمى‏باشد.
    پس كاملترين وجودى كه در خارج است، وجودى قائم به ذات خود است كه ازلى است و وجود پديده‏ها و ممكنات، وابسته به آن است.
    »(150) اين برهان در غرب به برهان وجودى معروف است.
    اينك عين عبارت دكارت: «... ذهن من نمى‏تواند اين نوع وجود را تحقق بخشد، يا ضرورتى را بر اشياء تحميل كند؛ بلكه به عكس، ضرورت خود شى‏ء، يعنى ضرورت وجود خداوند است كه ذهن مرا وامى‏دارد، تا به اين طريق بيانديشد... زيرا اگر چه لازم نيست‏

    هرگز مفهومى از خدا به خاطرم خطور دهم؛ امّا هرگاه اتفاق بيافتد كه درباره «ذات نخستين» و متعال بيانديشم و مفهوم آن را از خزانه ذهن بيرون بياورم، ناگزير بايد هرگونه كمالى را به او نسبت بدهم... يعنى ذات متعال و كاملى وجود دارد كه وجود واجب يا سرمدى درهمان مفهومش مندرج است...» دكارت در خلاصه تأملاتش در خلاصه تأمل پنجم درباره اين دليلش كه غير از دو دليل گذشته‏است، چنين مى‏نويسد: ...در تأمل پنجم، طبيعت جسمانى به طور كلى، تبيين و بار ديگر وجود خداوند با برهان تازه اثبات شده است».
    اين عبارت دكارت كاملاً نشان مى‏دهد كه اين برهان همان برهان اثبات واجب الوجود است(151)؛ بالاخص اين كه به اعتراف همه صاحب نظران، دكارت اين استدلالش را از آنسلم گرفته است.
    برهان آنسلم ابتدا درست مفهوم نبود.
    مردم از آن چنين مى‏فهميدند كه آنسلم مى‏خواهد بگويد: كامل‏ترين وجودى را كه مى‏توانيم تصور كنيم، حتماً در خارج وجود دارد.
    وى مفهوم كامل‏ترين وجود در ذهن را دليل بر وجود مصداقش در خارج گرفته است؛ لذا گونيلون به آن اشكال كرد كه اگر اين برهان تمام باشد، پس كامل‏ترين جزيره‏اى كه مى‏توانيم تصور كنيم هم بايد در خارج وجود داشته باشد.
    آنسلم(152) در جواب گونيلون گفته‏است: وجود را وقتى نسبت به ذاتى تصور مى‏كنيم، يا نسبتش به آن ذات، محال است كه آن را ممتنع مى‏گوييم، يا نسبتش به آن ذات، ممكن است كه ممكن الوجود ناميده مى‏شود، يا نسبتش به آن ذات، واجب است كه واجب الوجود ناميده مى‏شود.
    مقصود ما نيز از كاملترين وجود، آن وجود خارجى است كه قائم به ذات باشد و ازلى است و سرچشمه وجود همه ممكنات است.
    از جواب آنسلم كاملاً روشن مى‏شود كه اين برهان، همان برهان واجب الوجود است؛ يعنى مقصود از كاملترين وجود همان كاملترين مصداق خارجى است.

    * * *

    خلاصه‏

    دليل سوم دكارت بر اثبات خدا، برهان وجودى است بر اساس اين برهان كامل‏ترين وجود، در خارج است.
    برداشت متأخران از كلام دكارت اين است كه دكارت مى‏خواهد مفهوم كامل‏ترين وجود در ذهن را، دليل بر وجود مصداقش در خارج بگيرد(153).
    اين چنين برداشت متأخران ريشه در گذشته دارد.
    زمانى كه آنسلم همين برهان وجودى را مطرح كرد، گونيلون همين اشكالى را كه متأخران به دكارت مى‏كنند، در زمان آنسلم بر او وارد كرد.
    اشكال اين بود كه كامل‏ترين مفهوم وجود در ذهن، دليل وجود مصداق آن در خارج نيست.
    البته آنسلم جواب داد: وقتى وجود را به ذاتى نسبت مى‏دهيم يا نسبتش به آن ذات، محال است، مثل نسبت دادن وجود به متناقضين كه آن را ممتنع الوجود مى‏نامند، يا نسبتش به آن ذات ممكن است، يعنى مى‏شود باشد و مى‏شود نباشد كه آن را ممكن الوجود مى‏نامند، مثل وجود همه پديده‏ها، يا نسبتش به آن ذات لازم است كه آن را واجب الوجود مى‏گويند؛ مانند وجود قائم به ذات ازلى كه سرچشمه ساير وجودات است، يعنى وجود واجب الوجود.

    نقد و بررسى‏

    اگر حرف دكارت همان است كه اكثريت از او برداشت كرده‏اند، يعنى وجود كامل‏ترين موجود در ذهن، دليل بر وجود خارجى آن است، اين حرف خالى از اشكال نيست و اشكال گونيلون بر آن وارد است.
    اشكال اين بود كه مفهوم بزرگترين جزيره در ذهن، دليل بر وجود مصداق آن در خارج نيست.
    امّا اگر مقصود دكارت از كامل‏ترين وجود، مفهوم آن نيست؛ بلكه مى‏خواهد بگويد: در ميان موجودات خارجى، موجودى كه قائم به ذات است و قوام بقيه موجودات هم به آن است، آن موجود، كاملترين موجود است؛ اين همان برهان واجب الوجود است كه اشكال گونيلون به آن وارد نيست؛ زيرا اين وجود همان وجود خارجى است و وجود ذهنى نيست؛ بلكه ذهن تنها حاكى و كاشف از آن است.
    امّا اشكال ديگرى بر آن وارد است.
    آن اشكال اين است كه الهيون، وجودى را خدا مى‏دانند كه عالم و مختار است.
    لذا ما دامى كه علم و اختيار را براى آن وجود قائم به ذات اثبات نكرده‏اند نام خدا را نمى‏توانند بر آن بگذارند.
    برهان واجب الوجود به تنهايى نمى‏تواند علم و اختيار را براى آن اثبات كند و نياز به دلائل ديگرى دارد كه آن دلائل، علم و اختيار را براى خدا اثبات مى‏كند.
    دلايل اثبات خدا نيز همين دلايل است(154) كه علم و اختيار را براى آن وجود ازلى اثبات مى‏كند؛ زيرا منكران خدا

    همگى منكر واجب الوجود نيستند؛ بلكه بعض يا همه آنها به وجود قائم به ذات ازلى يا به موجودات قائم به ذات ازلى معتقدند؛ ولى آن وجود يا وجودات قائم به ذات ازلى را بدون شعور و اختيار مى‏دانند.


    سید محمد رضا علوی سرشکی