استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • غير مادى بودن ذهن از ديدگاه دكارت  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • دکارت

    فصل دوم: غير مادى بودن ذهن از ديدگاه دكارت‏

           غير مادى بودن ذهن‏
           اشكال هيوم‏
           رد اشكال هيوم‏
           نقد و بررسى استدلال دكارت بر غير مادى بودن ذهن‏

    غير مادى بودن ذهن‏

    گام دوم دكارت براى اثبات غير مادى بودن ذهن، اين است كه من كه فاعل انديشه هستم، موجودى غير مادى مى‏باشم؛ زيرا اولاً: ماده داراى فهم و اختيار نيست، در حالى كه من فاعل انديشه‏ام و فهم و اختيار دارم(136).
    ثانياً: من فاعل انديشه، قابل تقسيم نيستم؛ در حالى كه ماده قابل تقسيم مى‏باشد.
    پس به اين دو دليل مى‏توانم بگويم: من فاعل انديشه، هرگز موجودى مادى نيستم.
    دكارت در تأمل دوم مى‏گويد: ... داشتن نيروى تحرك بالذات(137) و نيز نيروى احساس و تفكر را، هرگز نمى‏توان از مزاياى طبيعت جسمانى دانست.
    وى سپس در تأمل ششم مى‏افزايد: ... جسم بالطبع همواره تقسيم‏پذير است و نفس به هيچ روى، قسمت‏پذير

    نيست؛ زيرا واقعاً وقتى نفسم يعنى خودم را، فقط به عنوان چيزى كه مى‏انديشد لحاظ مى‏كنم، نمى‏توانم اجزائى در خود تميز دهم؛ بلكه خود را چيزى واحد و تام مى‏بينم.
    ... چون از يك سو مفهوم واضح ومتمايزى از خود دارم، از آن حيث كه فقط چيزى هستم كه مى‏انديشد و بدون امتداد است(138).
    از سوى ديگر مفهوم متمايزى از بدن دارم، از اين حيث كه چيزى است فقط صاحب امتداد و بدون فكر.
    پس بدون ترديد، اين من يعنى نفس من، كه من به وسيله آن هستم، و آنچه هستم، كاملاً از بدنم متمايز است.
    مقصود دكارت از اين كه ماده داراى فهم و اختيار نيست و من داراى فهم و اختيار هستم، روشن است؛ امّا مقصودش از من در جمله «من قابل تقسيم نيستم» چيست؟ آيا مقصود از آنچه قابل تقسيم نيست، فاعل انديشه است كه واحد بسيط غير قابل تقسيم است، يا فعل انديشه است كه متعدد و مختلف است؛ مثل تصور، تصديق، احساسات وتصميمات و...؟ به نظر ما قطعاً مقصود دكارت از «من»، فاعل انديشه است كه واحد بسيط است، نه فعل انديشه كه متعدد و متغير و پراكنده است.
    تأييد اين مطلب، گفته دكارت در مقدمه تأملات است كه مى‏گويد: «من از آنچه متعلق به ماهيّتم باشد چيزى نمى‏دانم؛ مگر همين كه چيزى است كه مى‏انديشد، يا در خود قوّه انديشيدن دارد».
    از عبارت فوق كاملاً استفاده مى‏شود كه مقصود دكارت، فاعل انديشه است كه در خود قوه انديشيدن دارد.
    گر چه اعراض انديشه هميشه متعدد و متغير است؛ مثل اراده، احساس و...؛ امّا نفس من انديشنده كه فاعل انديشه باشد، همچنان واحد و

    تغييرناپذير است.
    در حقيقت دكارت، افعال ذهن را به اعراض نفس تعبير كرده است.
    دكارت در خلاصه تأمل دوم مى‏گويد: نفس انسان بر خلاف جسم از هيچ عرضى تركيب نيافته؛ بلكه جوهر محض است؛ گرچه تمام اعراض نفس دگرگون مى‏شود؛ مثلاً بعضى از اشياء را تصوّر مى‏كند و بعض اشياء را تصديق مى‏كند.
    بعض ديگر را اراده وپاره‏اى را احساس و... با اين همه نفس به چيز ديگر تبديل نمى‏شود.
    توضيح اين كه دكارت تصور، اراده و... كه افعال نفس هستند را، عَرَض مى‏داند كه متعدد و تغييرپذير هستند؛ امّا موضوع آنها را كه فاعل انديشه باشد جوهر نفس، غير قابل تقسيم وغير قابل تغيير مى‏داند.

    اشكال هيوم‏

    هيوم مى‏گويد: شايد دكارت چيز بسيط و مستمرى را كه خودش مى‏خواند، ادراك كند؛ هر چند به يقين هيچ همچو مبدئى در من نيست... ليكن اگر تنى چند از اين حكما را كنار بگذاريم، در خصوص ساير افراد نوع بشر، به جرأت مى‏توانم بگويم كه بشر چيزى نيست به جز مجموعه‏اى از ادراكات گوناگون كه به سرعت غير قابل تصورى، يكديگر را تعقيب مى‏كنند و مادام در جوش و حركتند(139).

    رد اشكال هيوم:

    با توضيحات سابق نتيجه مى‏شود كه اشكال هيوم مردود است؛ زيرا من فاعل انديشه هستم و فعل انديشه كه عبارت از اراده و تصور و... است، معلول وجود من است، نه خود من؛ در حالى كه هيوم فعل را به جاى فاعل گرفته است و فاعل انديشه را انكار كرده‏است.
    ممكن نيست فعل انديشه يعنى اراده، يا تصور بدون فاعل باشد.
    آنچه بسيط و تغيير ناپذير است نيز فاعل انديشه است كه توانسته است، مجموعه ادراكات را ايجاد كند.
    (140) حتى اگر ما همان قول باطل هيوم را، مبنى بر اين كه من همان فعل انديشه هستم كه متعدد و متغير است مثل اراده و تصور و... نه فاعل انديشه قبول كنيم، باز غير مادى بودن من را نمى‏توان انكار كرد؛ زيرا ماده يعنى اتم كه بدون فهم و اختيار، طبق جبر طبيعت كار مى‏كند و در افعالش داراى فهم و اختيار نيست؛ امّا افعال انديشنده از قبيل اراده، تصور و... همه از روى فهم و اختيار انجام مى‏گيرد؛ لذا نمى‏تواند مادى باشد.

    من انديشنده همان فاعل انديشه است كه تصورات را بايكديگر مقايسه نموده، به تحليل عقلى آنها مى‏پردازد و از اين ميان، احكام عقلى و رياضى را به دست مى آورد.
    لذا به وسيله آنها به كشف مجهولاتى مى‏رسد و در هنگام عمل كردن آنها را به كار مى‏گيرد و به ترجيح آن تصور، يا عمل مى‏پردازد.
    حال منى كه فرمانرواى بر انديشه هستم؛ يعنى مقايسه كننده ميان آنها و قاضى وتحليل‏گر وفرمانرواى آنها، آيا ممكن است همان تصوراتى باشم كه مورد مقايسه من است و آن را محكوم نموده، يا كه ترجيح مى‏دهم!؟ آيا مى‏توان گفت راننده ماشين همان حركت فرمان وكلاج ودنده است و اصلاً فاعلى وجود ندارد!؟ اگر حركت تصورات، حركتى مادى و فيزيكى است، پس فرق ميان حركت‏هاى اختيارى و فيزيكى چيست؛ در حالى كه الكترون و پروتون بدون فهم و اختيار و بر اساس قوانين فيزيك عمل مى‏كنند و انسان بر مبناى درك و اختيار، عمل مى‏كند.
    از خصوصيات ديگر فاعل انديشه، وحدت حقيقى و مستمر آن است.
    به بيان ديگر من فاعل انديشه، غير قابل تقسيم است؛ قابل تجزيه نيست و نيز وقتى به حسى توجه كامل مى‏كند، از ساير حواس غافل مى‏گردد؛ يا وقتى در فكر عميقى فرومى‏رود، با وجود باز بودن چشم و گوش، متوجه ديدنى‏ها وشنيدنى‏ها نمى‏شود.
    اين نشانه همان وحدت حقيقى فاعل است.
    يعنى يك فاعل بسيط غير قابل تقسيم بيشتر نيست كه اگر توجه كامل به چيزى بكند، از ساير چيزها غافل مى‏شود.
    ويژگى ديگر آن كه فاعل انديشه، استمرار حقيقى دارد؛ زيرا با وجود همه تغييرات بدن در تمام عمر، باز خود را همان مولود سابق مى‏داند كه رفتار كودكى آن در پيرى هم مستحق تشويق يا سرزنش است.
    خود را با همان بداهتى مى‏يابد كه مولود سابق را مى‏يافت.
    او قبل از تولد، هيچ تصور و اراده‏اى نداشت.
    من فاعل انديشه كه موجودى‏

    بسيط و غير قابل تقسيم هستم، غير از اراده و تصورات پراكنده و متغيرى هستم كه معلول و مخلوق من است.
    بنابر اين، گفته هيوم مبنى بر اين كه من همان مجموعه تصورات پراكنده و متمايز حسى هستم، گفتارى باطل وبى‏اساس است؛ زيرا من، فاعل و خالق آن مجموعه تصورات هستم كه متعدد و متغيرند و معلول و مخلوق من هستند.
    من انديشنده، بسيط، مستمر و فاعل آنها مى‏باشم؛ يعنى من موجودى كاملاً مجزى ومستقل از آنهاو فاعل آنها هستم كه در خود قوه انديشيدن دارم؛ همان موجود كامل قبل از تولد كه در خود قوه انديشيدن داشت و به دنيا آمد.
    به عبارت ديگر قبل از آن، اولين احساس نيز وجود داشته‏است و واحدى حقيقى و مستمر بوده وهست(141).

    نقد و بررسى «استدلال دكارت بر غير مادى بودن ذهن»

    استدلال اول دكارت بر غير مادى بودن ذهن بدين طريق است كه ماده (يعنى الكترون و پروتون) تابع قوانين فيزيك است واز خود هيچ اختيارى ندارد؛ بنابر اين در هيچ فعل و انفعالى هم، اتم فهم و اختيار ندارد؛ بر خلاف ذهن كه داراى فهم و اختيار است و اين استدلال اول، به نظر ما صحيح است.

    استدلال دوم دكارت، كه بر گرفته از فلاسفه قديم است، مبنى بر اين است كه ماده قابل تقسيم است؛ امّا ذهن به معنى موجود انديشنده، قابل تقسيم نيست؛ ما در جواب دكارت مى‏گوييم: اگر مقصود از چيزى كه قابل تقسيم نيست؛ فاعل انديشه باشد، استدلال هيچ ابهامى ندارد؛ امّا اگر مقصود دكارت حتى افعال انديشه يا قواى درونى، موجود انديشنده باشد، اين قسمت سزاوار نقد و بررسى است؛ چنانچه در جواب هيوم گفتيم، اگر مقصود از غير قابل تقسيم بودن، همان غير قابل تقسيم بودن فاعل درك باشد، گفتارى ظاهراً به جا است؛ امّا اگر مقصود اين باشد كه حتى قواى نفس غير قابل تقسيم‏اند، روشن نخواهد بود؛ بلكه چنانچه در جواب هيوم هم گفتيم: افعال ذهن، متعدد هستند؛ ظاهراً قواى نفس هم متعددند، نه يك واحد بسيط؛ يعنى عقل غير از غرائز است و غرائز غير از عقل؛ همچنين قواى نباتى غير از قواى حيوانى و عقلانى است؛ چنانچه با پيشرفت علم روشن شده كه اجزاء بدن كه داراى زندگى نباتى خود هستند، مى‏توانند حتى پس از مردن انسان نيز در بدن ديگران، يا در بانك مخصوص به خود مدت بسيار زيادى نگهدارى شوند، زندگى نباتى خود، همچون تغذيه، رشد و نمو را ادامه دهند و همچون عضو زنده عمل كنند.
    مرحوم ملا صدرا نيز روح نباتى و روح حيوانى و عقل را يك وجود واحد بسيط گرفته است، كه اين هم درست نيست(142)؛ زيرا از طرفى گفتيم كه حيات نباتى بدن مى‏تواند پس از مرگ در بدن ديگران، يا در بانك مخصوص، نگهدارى شود و سال‏ها

    زنده بماند.
    پس روح نباتى يا حيات نباتى چيزى ديگر است، غير از روح حيوانى كه داراى غرائز و شعور است، همچنان كه غرائز و عقل نيز از قواى فاعل انديشه‏اند، نه خود فاعل انديشه.
    اگر فاعل انديشه همان عقل باشد، لازم مى‏آيد كه هميشه رفتارش عاقلانه باشد؛ در حالى كه چنين نيست.
    چه بسا انسان دنبال خود خواهى و تبعيت بى حد و حصر غرائز مى‏رود و با عقل خودش مخالفت مى‏كند، يا به عكس دنبال كامل عقل مى‏رود و در مواردى كه ميل غريزى، مخالف درك عقل باشد، با آن ميل غريزى مخالفت مى‏كند.
    مطلب ديگر اين كه متعدد و متغير بودن افعال نفس، هيچ منافاتى با غير مادى بودن آنها ندارد.

    * * *

    نتيجه بحث:

    الف - خصوصيات «من»:
    1 - فاعل و فرمانروا است و فهم و اختيار دارد.
    2 - وحدت حقيقى مستمر و غير قابل تقسيم دارد.
    3 - مقايسه‏گرى ميان تصورات وقضاوت بين آنها مانند ترجيح و تصحيح، از آن اوست‏
    ب - خصوصيات «افعال من»:
    1 - همه معلولند.
    2 - متكثّر و از هم مستقل بوده و تغييرپذير هستند.
    3 - مورد مقايسه‏اند، نه مقايسه كننده.
    هيوم، افعال من كه معلول من است را، به عنوان مصداق من، يعنى مصداق فاعل انديشه، گرفته است. اما دكارت، خود «من» را به عنوان مصداق «من» گرفته است و «افعال من» را به عنوان «افعال من».

    سید محمد رضا علوی سرشکی