استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • راسل و خطا در نقد فلسفه دکارت  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • راسل و خطا در نقل و نقد فلسفه دكارت‏

    راسل اين‏گونه فلسفه دكارت را نقل مى‏كند(132) كه دكارت مى‏گويد: «من مى‏انديشم، پس هستم.»
     سپس جمله دكارت را اين طور توضيح مى‏دهد: «آن منى كه وجودش اثبات شد، از اين امر استنباط شد كه مى‏انديشم.»
     سپس راسل با عبارات زير به نقد فلسفه دكارت مى‏پردازد: در اينجا استعمال ضمير اول شخص مفرد، جايز نيست.
    دكارت مى‏بايست صورت نهايى مقدمه خود را بدين شكل بيان كند كه انديشه‏هايى هستند.
    ضمير اول شخص از لحاظ دستور زبان، آسانتر در جمله قرار مى‏گيرد؛ امّا دلالت بر معلومى ندارد.
    وقتى دكارت مى‏گويد: من چيزى هستم كه مى‏انديشد، ديگر دارد همان دستگاه مقولات را كه از فلسفه مَدْرسى به ارث برده است، به طور غير انتقادى به كار مى‏بندد.
    دكارت در هيچ جا اثبات نمى‏كند كه انديشه به انديشنده‏اى هم نياز دارد...».

    نقد ما به برداشت راسل‏

    1 - عبارت «مى‏انديشم، پس هستم»، كه راسل از قول دكارت نقل كرده، در كتاب تأملات دكارت وجود ندارد.
    2 - برداشت راسل از فلسفه دكارت مبنى بر اين كه دكارت وجود خود را كه فاعل انديشه باشد، از فعل انديشه استنباط كرده‏است، صحيح نيست.
    گويا دكارت اولاً و بالذات وجود خود را نمى‏شناخته است وپندارى فقط فعل خود را كه انديشيدن باشد

    مى‏شناخته و از شناخت «فعل» خود به وجود خود كه فاعل انديشه باشد، رسيده است؛ آن هم بر اساس قانون عليت كه هر فعلى، فاعلى دارد.
    اين برداشت راسل از فلسفه دكارت غلط است؛ زيرا ما با نقل عبارت دكارت، روشن كرديم كه منظور دكارت اين است كه من، وجود خود را و انديشه خود را بى‏واسطه مى‏شناسم و هر دو اولاً معلوم وبالذات من هستند.
    بنابر اين هيچكدام از آن دو مجهول نيستند، تا نياز باشد وجود يكى را از وجود ديگرى اثبات كنم.
    3 - راسل در نقد خود بر دكارت مى‏گويد: دكارت در استدلال بر وجود خودش، از قانون عليت و مقولات استفاده كرده، در حالى كه قانون عليت و مقولات را قبلاً اثبات نكرده است.
    اين نقد راسل بر دكارت وارد نيست.
    اولاً: دكارت مى‏گويد: «من براى خودم اولين معلوم بى‏واسطه وبديهى هستم وهيچگاه براى خودم مجهول نبودم تا نياز به استدلال داشته باشم» (يعنى خودم معلوم به علم حضورى بى واسطه هستم).
    آندره كرسون اين جواب را از قول خود دكارت به بعضى از معاصران دكارت كه مانند راسل فكر مى‏كردند، مى‏دهد.
    (133) مثلاً كاپلستون در تاريخ فلسفه خود همين جواب را به اشكال كنندگان دكارت مى‏گويد.
    من براى خود، معلوم بالذات وبى واسطه هستم و مرحوم سيد محمد باقر صدر نيز؛ همين جواب را به معترضان به دكارت داده‏است.
    (134) ثانياً: طبق مبناى راسل كه قانون عليت را بين انديشه وانديشنده قرار داده و بيان كرده‏است، و گفته ضمير جمع بهتر كارآيى دارد، بايد به راسل جواب داد: دكارت در شناخت خودش، اصلاً از قانون عليت استفاده نكرده‏است، او خودش را معلوم بى‏واسطه خودش مى‏داند؛ از اين رو ضمير اول شخص آورده است. انتقاد راسل نه‏ تنها بر او وارد نيست؛ بلكه طبق مبناى دكارت، اگر به شكل ضمير جمع آورده شود، از بيان دكارت منحرف خواهيم شد و اين غلط مى‏شود؛ زيرا انديشه ديگران براى من، معلوم حضورى نيست؛ بلكه با واسطه حواس است كه قابل جهل وشك هست؛ لذا هيچ ربطى به فلسفه دكارت ندارد و اصل نقل راسل غلط است.

    عبارت‏هاى دكارت در تأمل دوم‏

    اولاً: دكارت، درباره هستى خود تأمل نمود، نه هستى ديگران كه براى او معلول بى‏واسطه نيست.
    عيناً مطالب او در ذيل نقل مى‏شود: از هر چيزى كه كمترين ترديدى در آن تصور كنم، آن چنان پرهيز خواهم كرد كه گويى يقين دارم باطل محض است... دراين صورت چه چيزى را مى‏توان حقيقى دانست؟ شايد تنها يك چيز وآن، اين كه هيچ چيز يقينى در عالم وجود ندارد....
    ولى آيا اطمينان هم يافتم كه خودم وجود ندارم؟ هرگز! اگر من درباره چيزى اطمينان يافته باشم، يا صرفاً درباره چيزى انديشيده باشم، بى‏گمان مى‏بايست وجود داشته باشم....
    بنابر اين بعد از امعان نظر در تمام امور و بررسى كامل آنها، سرانجام بايد به اين نتيجه رسيد ويقين كرد كه قضيه «من هستم يا من وجود دارم» را هر بار كه بر زبان آورم، يا در ذهن تصور كنم، بالضروره صادق است.
    (135) ثانياً: دكارت به چيستى خود مى‏پردازد.
    عيناً مطالب او نقل مى‏شود: امّا در اين صورت من چيستم؟ چيزى كه مى‏انديشد چيزى كه مى انديشد چيست؟

    چيزى كه شك مى‏كند؛ ادراك مى‏كند به ايجاب و سلب حكم مى‏كند، مى‏خواهد؛ نمى‏خواهد؛ همچنين تخيّل و احساس مى‏كند... ممكن است آنچه من تخيّل مى‏كنم، حقيقت نداشته باشد؛ امّا همين قدرت تخيّل واقعاً در من وجود دارد و همواره جزئى از فكر من است.
    بارى، من همانم كه احساس مى‏كنم... امّا ممكن است بگوييد كه همه اينها نمودهايى است كاذب و من در خوابم.
    فرض كنيم، چنين باشد؛ امّا به هر حال دست كم اين مطلب كاملاً قطعى است كه چنين مى‏نمايد كه من مى‏بينم، مى‏شنوم و احساس حرارت مى‏كنم.
    اين ديگر نمى‏تواند كاذب باشد.
    اين درست همان چيزى است كه در من احساس ناميده مى‏شود و آن هم دقيقاً چيزى به جز تفكر نيست.
    از اينجاست كه شناسايى ماهيت خويش را اندكى واضح‏تر ومتمايز از پيش آغاز مى‏كنم.
    از عبارت دكارت كاملاً روشن است كه دكارت در هنگامى كه مى‏انديشيد و مى‏خواست در هر چيزى كه قابل شك است، شك كند، متوجه شد كه نمى‏تواند در وجود خودش و آنچه در انديشه‏اش مى‏گذرد شك كند.
    از اين رو خود را بى‏واسطه مى‏شناسد.
    به عبارت ديگر ممكن است انسان چيزى را كه در خارج است، نشناسد؛ امّا ممكن نيست خود را نشناسد و نيز نسبت به آنچه در ذهنش مى‏گذرد، جاهل باشد.
    پس وجود من و آنچه در ذهنم مى‏گذرد، هر دو بر خودم معلوم و حضورى است و هيچگاه وجود من و انديشه‏ام، براى خودم مجهول نيست، تا براى شناخت آن نياز به استدلال داشته باشد، يا يكى را از ديگرى كشف كنم؛ چون در شناخت، هر دو، مساوى هستند؛ به عبارت ديگر هر دو بديهى معلوم بالذات هستند و معلوم به علم حضورى مى‏باشند.

    سید محمد رضا علوی سرشکی