استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • اقسام روش در شناخت  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • اقسام روش‏

    روش تحليلى و تجربى: كشف مجهول از طريق استدلال كه نيازمند به شواهد خارجى باشد از وظائف علوم تجربى است؛ مانند گياه‏شناسى و پزشكى.
    امّا كشف مجهول از طريق استدلالى كه بى نياز از شواهد خارجى باشد نيز در زمره وظائف علوم تحليلى ذهنى است(69)؛ مثل‏استدلال‏هاى حساب و هندسه، مانند اين كه مجموعه زواياى داخلى مثلث 180 درجه است.
    اثبات اين مطلب نياز به اندازه‏گيرى با مشاهده واستقراء خارجى ندارد؛ بلكه صرفاً ذهنى و بر اساس قضاياى شهودى است(70).
    مقصود از استدلال در روش تحليلى فوق همان روشى است كه نياز به شواهد خارجى ندارد و همچون استدلال‏هاى رياضى در مقابل استدلال‏هاى تجربى است (كه نيازمند به شواهد خارجى مى‏باشد).
    اين «روش» تحليلى كاملاً با «قضاياى» تحليلى جان لاك و كانت كه به معنى تكرار بى‏فايده موضوع است (و در مقابل قضاياى تركيبى مفيد مى‏باشد) فرق مى‏كند؛ زيرا استدلال‏ها در اين روش تحليلى، هم مفيدند و هم مجهولى را براى ما كشف مى‏كنند.
    مثلاً در استدلال اين كه مجموع زواياى داخلى مثلث ْ180 است، براى كسى كه مثلث را مى‏شناسد، ولى نمى‏داند اندازه زواياى آن چه اندازه است، مجهولى كشف مى‏گردد و به مطلب جديد ومفيدى مى‏رسد، با آن كه نيازى به شواهد خارجى ندارند.
    تفاوت روش تحليلى با تجربى:
    روش تحليلى عبارت است از استدلال‏هايى كه به كمك انديشيدن بدون نياز به مشاهده خارجى به نتيجه مى‏رسد، اگر چه شاهد خارجى هم داشته باشد؛ مثل استدلال‏هاى رياضى؛ مثلاً انسان در ذهن خود با كشيدن خطى از ميان زاويه‏هاى مستطيل به زاويه مقابل آن، آن را به دو مثلث قائم الزاويه تقسيم مى‏كند.
    اين دو مثلث قائم الزاويه‏اى كه از تقسيم مستطيل به دست آمده‏اند با هم مساوى هستند.
    پس انسان نتيجه مى‏گيرد كه هر مثلث قائم الزاويه، نصف مستطيلى است كه طول و عرض آن مستطيل با ارتفاع و قاعده آن مثلث، مساوى باشد.
    از اين طريق به طوركلى راه پيدا كردن مساحت مثلث قائم الزاويه بدون آن كه نياز به تجربه خارجى و استقراء موارد بى‏شمار آن داشته باشد، اثبات مى‏شود.
    دقيقاً در مقابل آن، روش علوم تجربى، مثلاً گياه‏شناسى، پزشكى و غيره قرار دارد كه از آنها كشف مجهول و قوانين آن، تنها از طريق مشاهدات خارجى و آزمايش و استقراء به دست مى‏آيد.
    چرا روش رياضيات يا روش تحليلى(71) بى‏نياز از شواهد خارجى و استقراء، اما
    روش علوم طبيعى يا روش تجربى، نيازمند به مشاهدات خارجى و استقراء است؟ جواب كاملاً روشن است و بستگى به موضوع آنها دارد.
    در علوم طبيعى موضوع آنها همچون پزشكى و گياه‏شناسى عبارت است از موجود خارجى؛ در نتيجه شناخت آنها نيز نيازمند مشاهده و آزمايش خارجى است.
    بدون مشاهده و استفاده از حواس و استقراء نمى‏توان آن را شناخت.
    دقيقاً برخلاف رياضيات كه موضوع آن، عدد يا شكل هندسى است.
    شكل هندسى همان طور كه در خارج از ذهن وجود دارد، در ذهن هم وجود دارد؛ لذا شناخت بيشتر آنها نياز به تجربه و استقراء خارجى ندارد؛ بلكه نياز به توجه بيشتر ذهن به آن شكل مخصوصى دارد كه در ذهن هم موجود است؛ لذا رياضيدان با صرف انديشيدن و بدون استقراء خارجى چه بسا به كشف‏هاى بزرگى مى‏رسد؛ امّا دانشمند تجربى هرگز.
    اقسام روش تحليلى
    رياضيات از واضح‏ترين علوم است و خطا در آن راه ندارد؛ البته نه به اين علت كه روش آن تحليلى است؛ بلكه چون ويژگى‏هاى مخصوص به خود را دارد كه عبارتند از: 1 - وضوح كامل موضوعات: مثلاً ماهيت هيچ موضوعى مانند موضوعات رياضى، واضح و غير قابل خطا نيست؛ چون هم معلوم به علم حضورى است و هم بسيار واضح است؛ لذا با ساير موضوعات اشتباه نمى‏شود؛ مثلاً مثلث با مربع يا مستطيل، اشتباه نمى‏شود.
    2 - بداهت غير قابل ترديد نخستين قضايا و احكام رياضيات؛ مثلاً مقدماتى كه در 180 درجه بودن زواياى مثلث استفاده مى‏شود، يكى از احكام خطوط متوازى است و ديگرى عبارت است از تساوى دو زاويه متقابل به رأس كه هر دو از قضاياى‏
    و شهودى غيرقابل ترديد هستند.(72)(73)(74)
     3 - وضوح كامل استدلال‏هاى آنها كه قابل ترديد نيست؛ مثل اين كه با كشيدن خطى از وسط مستطيل، به طورى كه از ميان دو زاويه متقابل آن بگذرد، آن را به دو مثلث قائم الزاويه تقسيم مى‏كند؛ در نتيجه مساحت هر مثلث قائم الزاويه مساوى با نصف مساحت مستطيلى است كه طول و عرض آن مستطيل با ارتفاع و قاعده مثلث مساوى باشد.
    علت وضوح و خطاناپذيرى رياضيات همان وضوح و خطاناپذيرى از سه ناحيه موضوع، حكم و استدلال است؛ اما اقسام ديگر روش‏هاى تحليلى، اين چنين نيست؛ مثلاً در منطق، مادامى كه راجع به معلومات حضورى بحث مى‏كند، خطا وجود ندارد؛ ولى همين كه به معلومات حصولى و شناخت موجودات خارجى مى‏پردازد، كه نوعاً در قسمت مواد قياس است، خطا در استدلال و در نتيجه به منطق ارسطو راه مى‏يابد.
    در فلسفه ارسطو نيز خطا در كشف كنه ماهيت اشياء خارجى كه معلوم به علم حصولى است راه مى‏يابد؛ همچنان كه در شناخت شناسى در فلسفه دكارت و جان لاك، مادامى كه در مورد معلومات حضورى و شهودى تحقيق مى‏كنند، خطا جا ندارد؛ اما همين كه درباره تطبيق تصورات حسى با خارج و معلومات حصولى بحث‏
    مى‏كنند، خطا در استدلال آنها راه مى‏يابد.(75)
    روش تحليلى در فلسفه ارسطو:
    حال كه فرق ميان روش‏هاى تجربى و ذهنى روشن شد، معلوم گشت كه روش‏هاى تحليلى ذهنى (غير تجربى) نيز دوگونه‏اند: بعضى مبتنى بر موضوع و احكام شهودى مى‏باشد.
    اين دسته معلوم به علم حضورى هستند و استدلال در آنها در نهايت وضوح و غيرقابل ترديد است؛ مثل رياضيات كه امكان خطا ندارد؛ بعضى ديگر نيز موضوع آنها معلوم به علم حصولى است كه امكان خطا در آنها وجود دارد.
    حال بايد ببينم موضوع و استدلال در فلسفه ارسطو از كدام قسم است؟ با بررسى كه‏
    در كتاب طبيعيات و متافيزيك ارسطو شده، چنين به دست مى‏آيد كه فلسفه ارسطو از سه جزء، تشكيل شده است كه عبارتند از: فلسفه اولى يا فلسفه نخست(76).
    موضوع اين فلسفه «موجود بما هو موجود» است و در مورد «موجود مطلق»، صحبت مى‏كند.
    دوم طبيعيات(77) كه موضوع آن جسم خارجى است.
    سوم الهيات(78) كه درباره خداوند، يعنى نخستين علت موجودات خارجى بحث مى‏كند.
    اينك به ترتيب درباره هر كدام از آنها بحث خواهيم كرد:
    فلسفه اولى
    موضوع فلسفه اولى و شناخت محمول آن: «موضوع فلسفه اولى» همان طور كه ارسطو در كتاب متافيزيك خود، در فصل يكم مى‏گويد: موجود به طور مطلق و به عبارت ديگر موجود بما هو موجود است.
    وظيفه فلسفه نيز، شناخت چيستى و متعلقات و لواحق آن است؛ لذا محمول فلسفه اولى همان چيستى ومتعلقات و لواحق آن است كه شناخت كنه ماهيت موجودات باشد.
    نقد و بررسى: مقصود از موجود به طور مطلق، يا موجود بماهو موجود قطعاً همان واقع موجود است نه مفهوم موجود؛ همچنان كه در هر موضوعى هميشه واقع آن‏
    موضوع مقصود است، نه صرف ادراك ذهنى آن موضوع.
    نقدى كه فلسفه جديد غرب به فلسفه ارسطوئى دارد، همين است.
    اوّلاً: واقع موجود خارجى هميشه معين است و هرگز مطلق يا كلى در خارج وجود ندارد؛ اما موجود بما هو موجود و موجود مطلق، فقط در ذهن است.
    موجود واقعى كه در خارج است هميشه معين است(79).
    يا خود من هستم كه معلوم به علم حضورى بوده، يا غير من از اشياء خارجى كه متعلق حس واقع مى‏شود و آن هم معين و شخصى است، يا وجود خداوند كه آن هم كلى نيست؛ زيرا مصداق وجود هرگز كلّى نيست.
    ثانياً: چه چيز از موجود خارجى را، فلسفه ارسطوئى، مى‏خواهد بشناسد؟ ارسطو مى‏گويد: «كنه ماهيت» موجودات، چيستى و متعلقات ولو احق موجود خارجى را؛ اما آيا شناخت‏
    «كنه ماهيت» اشياء خارجى، در امكان ما هست(80)؟ هرگز و حتى «ابن سينا»، اعتراف مى‏كند كه شناخت كنه ماهيت اشياء خارجى در توان بشر نيست(81).
    توضيح اين كه شناخت بر دو قسم است: يكى شناخت از درون ذات موضوع؛ مثل چيستى و حقيقت آن ذات.
    دوم شناخت مقايسه‏اى و بيرونى آن موضوع با موضوعات ديگر؛ مثل شناخت سقف به اين كه فوق زمين و تحت آسمان است و موقعيت آن تنها در ارتباط با اشياء ديگر بيان مى‏شود.
    و اين نوع شناخت مقايسه‏اى و انتزاعى، هيچ شناختى را نسبت به ماهيت موضوع و جنس و فصل آن به ما نمى‏دهد.
    اينك ببينيم محمول در فلسفه اولى چيست.
    آيا عبارت از شناخت درونى يعنى بيان ماهيت و جنس و فصل موضوع است، يا شناخت بيرونى است كه از امور انتزاعى در مقايسه آن با اشياء ديگر مى‏باشد وهيچ شناختى از كنه موجودات به ما نمى‏دهد؟ وقتى به فلسفه ارسطو مراجعه مى‏كنيم، مى‏بينم كه ارسطو در مقدمه فلسفه‏اش در بيان هدف، مى‏گويد: هدف فلسفه، شناخت كنه موجودات خارجى است؛ اما واقع امر اين است كه در متن فلسفه‏اش به يكباره از آن هدف صرف نظر كرده و به تقسيم موضوع در رابطه با موضوعات ديگر مى‏پردازد.
    وى به شناخت مقايسه‏اى و انتزاعى بيرونى موجودات نسبت به هم مى‏پردازد كه هيچ شناختى را از كنه موجودات به ما نمى‏دهد.
    بدين صورت كه موجود بماهو موجود يا علت است، يا معلول، يا واجب، يا ممكن، يا جوهر، يا عرض.
    اين‏ها نام‏هاى اختراعى ذهن در مقايسه موجودات نسبت به هم مى‏باشد و از قبيل معقولات ثانيه فلسفى است.
    لذا از مفاهيم مقايسه‏اى و انتزاعى مى‏باشند، همچون فوقيّت و تحتيّت كه نسبت به سقف هيچ شناختى را نسبت به ماهيت و جنس و فصل ذات موضوع و حقيقت آن به ما نمى‏دهد كه مثلاً اين سقف از چه چيز ساخته شده است؛ لذا ابن سينا در تعليقاتش در موضوع حدود شناخت انسان، مى‏گويد: ما از حقيقت اشياء هيچ شناختى نداريم و جنس وفصل آنها را نمى‏دانيم(82).
    همچنين حضرت آيت اللَّه مصباح يزدى مى‏گويند(83): مفاهيم علت و معلول، واجب و ممكن، مادى و مجرد، اصطلاحاً «معقولات ثانيه فلسفى»، ناميده مى‏شوند.
    در موضوع نظريات فلاسفه نيز، درباره اعراض مى‏گويند: به نظر مى‏رسد كه جوهر و عرض هر دو از قبيل معقولات ثانيه فلسفى هستند و نبايد هيچ كدام از آنها را جنس عالى و معقولات ماهوى به حساب آورد.(84)
    نتيجه بحث‏
    ارسطو در هدف خود كه شناخت كنه ماهيت اشياء باشد، ناكام مانده و محمولات فلسفه‏
    اولى هيچ كدام كنه ماهيت موجودات را بيان نمى‏كند؛ لذا كنه ذات واجب و كنه ماهيت ممكنات همچنان بر ما مجهول است.
    اين هم كه ارسطو مقولات عشر را جنس الاجناس موجودات مى‏داند، غلط است؛ همچنان كه تعداد آنها را به ده عدد منحصر كرده و اين نيز صحيح نيست.
    ارسطو در قسمت‏هاى ديگر همچون بحث علت ومعلول، قوّه وفعل، عقل و نفس، علم و اراده و غيره نيز، اشتباهات زيادى دارد كه ما در ضمن مباحث آينده از آنها سخن خواهيم گفت و خلاف واقع وموهوم بودن آنها را روشن خواهيم نمود.

    سید محمد رضا علوی سرشکی