استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • پلوراليسم ديني، مانعي براي شناخت دين صحيح واقعي  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  

  • پلوراليسم ديني، مانعي براي شناخت دين صحيح واقعي:

    جان هيك: «آيا هيچ‌گونه تضاد اعتقادي بين پيروان اديان مختلف وجود دارد يا خير؟»

    پاسخ به آن (، در كمال وضوح)،آري ا ست،

    خود من در جاهاي مختلف، و از جمله تا حدودي در مقاله «درجه‌بندي اديان» (فصل پنجم كتاب حاضر) راجع به بعضي از سطوح گوناگون اختلاف و تعارض‌اي كه بايد بين باورهاي رايج مردم، هم در بين سنت‌هاي ديني مختلف و هم در بين پيروان يك سنت دين واحد، تميز و تشخيص داد بحث كرده‌ام.

    1. يكي از اين سطوح شامل اختلاف موجود در عقائد تاريخي است..... (مثلاً نصب حضرت علي بخلافت)..........

    2. دوم اينكه يك سلسله اختلاف‌هاي شبه تاريخي (مربوط به قيامت و تناسخ)

    3. در سطحي بالاتر و حياتي‌تر، اختلاف در شيوه‌هاي تجربه ديني............... و وجدان الوهيت به عنوان وجودي شخصي يا وجدان آن ب صورت امري، فاقد شخص فردي است............

    الف) «آنچه در هر حال، مشابه و يكسان است.

    هر چند به صور و اشكال گوناگوني، ظاهر مي‌شود «تحول و دگرگوني وجود انسان از خود محوري به حقيقت محوري است».

    به نظر من همين مطلب است كه در كانون ادراكات مختلف انساني از نجات و رستگاري و آزادي روحي و معنوي، از نوع غربي و يا شرقي آن، قرار دارد.

    با عنايت به يك چنين تئوري كلي، و يا چيزي شبيه به آن، تفاوت‌ها و اختلاف نظرهاي موجود بين اديان و سنت‌هاي دين مختلف را مي‌توان به عنوان اموري كاملاً واقعي مدنظر قرار داد، اما اموري كه في نفسه مستلزم انحصارگرايي ديني و يا حتي شمول‌گرايي دين نيستند.  (يعني چون جوهر دين همان تحول از خود محوري به حقيقت محوري و نوع دوستي است و اختلاف در ساير امور ديني چندان مهم نيست. )

    ب) چرا كه اگر قرار باشد براي يك نفر مسيحي اعتقاد به خداوند بر پايه تجربه متمايز مسيحي وي، جنبه عقلاني داشته باشد، بر پايه همين استدلال، بايد براي يك فرد مسلمان هم منطقي باشد كه بر پايه تجربه متمايز اسلامي خويش، به حقيقت الهي باور داشته باشد و يا براي هندوها و بودائي‌ها.........

     «اين همان سؤال اساس و محوري است كه توسط فلسفه پلوراليسم دين، مورد توجه قرار مي‌گيرد. »

    ..... «ما موجودات فاني كوچك‌تر، كه از راه و روش اين روح‌هاي بزرگ، پيروي مي‌كنيم مي‌توانيم به خوبي ملاحظه كنيم كه درون سنت دين خود ما، حتي بدون اقدام در جهت مقايسه آن، با اديان ديگر، جنبه‌هاي مختلفي وجود دارند كه مي‌توان آنها را به صورت بالاتر يا پايين‌تر يا بدتر و حتي الهي و شيطاني، تقسيم‌بندي كرد.  »

     «كاملاً مرهن است كه دين، به نحو عام، همواره يا الزاماً، خوب نيست.  »

     «بدين ترتيب هر سنت دين، وقتي به عنوان واقعيتي تاريخي كه قرن‌ها گستردگي داشته مورد ملاحظه قرار گيرد تركيب منحصر بفردي از خير و شر است كه در زندگي اوليا و قدسيان و گناهكاران و بدكاران، تجسم پيدا كرده است و گاهي به ايجاد ساختارهاي اجتماعي آزادي بخشي، اما غالباً سركوبگرانه دست زده است به نحوي كه هم اصالت و شكوه بشري را به وجود آورد و هم زاييده ددمنشي نوع انسان، بوده و عدالت و بي‌عدالتي، و زيبايي و زشتي را در دامان خود پرورد، است.  »

     

    خلاصه گفتار آقاي جان هيك:

    آنچه بقول آقاي جان هيك در همه اديان بزرگ جهان (اسلام و مسيحيت و يهوديت، بودايي و برهمايي و...)

    الف) مشابه و يكسان است از طرفي تحول وجود انسان از خودخواهي (و خود محوري)، توسط آن دين، بسمت حقيقت محوري و خدا محوري است.  كه به نظر جان هيك همان همگان محوري و نوع دوستي باشد.

    ب) و از طرف ديگر استدلال همه آنها به «تجربه دروني ديني» است كه اگر «تجربه ديني»، دليل منطقي، محسوب شود براي همگان، بايد دليل حقيقت، محسوب شود و نتيجه‌اش قبول حقانيت همه اديان است يعني قبول پلوراليسم دينِ. 

    نقد و بررسي ما بر گفتار جان هيك:

    علاوه بر آنكه گذشت كه ادعاي پلوراليسم ديني در درون خود، تناقض دارد در اينجا اولاً ما قسمت دوم ديدگاه جان هيك را جواب مي‌دهم كه قسمت اصلي است و پيش فرض نظريه جان هيك را در پلوراليسم تشكيل مي‌دهد و آن اين بود كه «چون دليل حقانيت همه اديان بزرگ جهان (اسلام، مسيحيت، يهوديت، بودايي و برهمايي) همان تجربه دروني ديني است كه براي همه آنها حاصل است پس همه آنها حق‌اند. »

    اولاً) اين ديدگاه كاملاً خطا است زيرا اصلاً «شناخت خدا» از طريق «تجربه»، ممكن نيست و «تجربه»، آن طور كه جان لاك و امثال او گفته‌اند اختصاص به مواد و اجسام دارد و درباره نامحسوسات همچون خدا، هيچ نوع تجربه حسي ممكن نيست هم چنانكه «علم بي‌واسطه دروني» كه «علم شهودي يا علم حضوري» ناميده مي‌شود اختصاص به علم فرد انساني بخودش (و آنچه در ذهن است مي‌گذرد) دارد و شامل خدا كه فوق جسم و روح و نامحدود و محيط به همه چيز است نمي‌شود و همان طور كه جان لاك هم اعتراف مي‌كند «شناخت خدا» تنها از طريق  «استدلال‌هاي عقلي» از طريق مشاهده آثار صنع خداوند در مخلوقاتش مي‌باشد كه ما اشكالات هيوم و كانت و امثال آنها را در اين باب برهان صنع، بطور مفصل در كتاب‌هايي مستقل، جواب داديم در نتيجه اينك راه شناخت خدا از طريق «عقل»، هم باز است و «تجربه دروني وجود خدا» چه به عنوان «تجربه حسي دروني» و چه به عنوان «علم حضوري و شهودي دروني»، ناممكن است و چون باطل و ناممكن است، دليل بر حقانيت هيچ ديني نمي‌شود.

    و اما دليل عقل بر وجود خدا و صفات او همان طور كه هيوم در «كتاب دين طبيعي‌اش» بان تصريح كرده تنها با دين توحيدي مي‌سازد و با شرك بهيچ وجه نمي‌سازد بلكه عقل آن را رد مي‌كند و از راه استدلال عقل بر شناخت خدا هرگز نمي‌توان به حقانيت همه اديان بزرگ جهان كه در شناخت با هم متعارض و متناقض و متضادند، رسيد.

    ثانياً قسمت اول استدلال جان هيك مبني بر اينكه همه اديان بزرگ، «تحول از خودخواهي به حقيقت خواهي است و حقيقت خواهي يعني خدا خواهي و خدا خواهي يعني نوع دوستي و برابري»، با بقيه گفتار جان هيك در درجه‌بندي اديان، متناقض است آنجا كه مي‌گويد «در درجه‌بندي اديان بايد خير و شر آنها مورد توجه باشد كه اديان الزاماً خوب نيستند و در درون خود چه بسا، پستي و ددمنشي را هم بعضاً و در بعضي از اجزائشان تعليم مي‌دهند» كه اين قسمت اخير گفته جان هيك، مطابق واقعيت است و نمي‌توان همه اديان را خير و مفيد دانست، اما جمع‌اش با قسمت اول گفتار جان هيك، ممكن نيست و قسمت اول، مشتمل به خطا است زيرا اينكه  «همه اديان بزرگ، پيروان را از خودمحوري بسمت حق محوري دعوت مي‌كنند و سوق مي‌دهند» گفتاري صحيح نيست و اما اينكه «خدا محوري در همه اديان و تمام مواردش، بمعني نوع دوستي و عشق به همنوع است» باز گفتاري خطا است زيرا بعضي از اديان نژادپرست، بجاي دعوت به عشق به همنوع، بغض به همنوع را ترويج مي‌كنند و حتي گاهي در يك دين بعضي از مذهب‌ها همچون وهابيت و طالبان، بغض و حتي كشتن همنوعي كه جزو آن مذهب خاص نيست تبليغ و ترويج مي‌كنند و از خودگذشتگي و فداكاري را نه براي منافع همنوعان بلكه به اسم خدا ولي براي نابودي همنوعان تبليغ و ترويج مي‌كنند و بقول جان هيك ددمنشي و امور شيطاني را ترويج مي‌كنند يعني ارزش‌هاي ضدانساني و يا به عبارت ديگر ضدارزش‌ها را ترويج مي‌كنند و بايد توجه داشت كه اعتقاد به پلوراليسم، اصلاح اديان ضدانساني و خرافي را ناممكن مي‌كند (همه اديان خرافي و ضدانساني را هم دلخوشي مي‌دهد كه شما هم حق هستيد و مانع بيداري آنها مي‌شود. )

    اگر آقاي جان هيك و طرفداران «پلوراليسم ديني» مي‌خواهند با ادعاي حقانيت همه اديان، همه افراد اديان مختلف را با هم خوب و دوست كنند اما راه خطا و تناقض‌آميزي را مي‌روند و راه دوستي انسان‌ها با هم، قبول راه‌هاي خطا نيست بلكه از اصول اوليه اخلاقي اين است كه «هيچكس حق تحميل عقيده‌اش را بر ديگري به زور و ستمگري ندارد و هركسي در انتخاب عقيده‌اش آزاد است». اگر بخواهد دنبال راه حق و دين حق برود مي‌تواند از عقل‌اش استفاده كند و راه تشخيص دين حق از باطل تنها، عقل است. آن هم آزادانه خودش فكر كند اگر بخواهد با نهايت آزادي و اختيار مي‌تواند از طريق عقل، راه حق را پيدا كند و آن را بپذيرد و مي‌تواند هم نپذيرد و اسلام هم مي‌فرمايد: لا اكراه في الدين؛ هيچ اكراهي در قبول دين اسلام نيست.

    و آيه هشتم سوره ممتحنة درباره اينكه جنگ با مشركين مكه بخاطر شرك آنها نبوده بخاطر ظلم آنها بوده و در سوره ال عمران – آيه 85 مي‌فرمايد: هر كه بخواهد در قيامت خسران نكند و به بهشت برود مي‌تواند دين اسلام را بپذيرد . .. و هركس بجز اسلام را بپذيرد در آخرت ضرر كرده است.

    و اگر هم نپذيرد هيچ مسلماني حق ندارد به او متعرض شود و هر انساني بايد به همنوع خود انصاف را مراعات كند و به همنوعان خود حتي اگر هم دين و هم مذهب نباشد بايد علاوه بر انصاف و عدالت بلكه مهرباني هم بكند كه مطلوب خداوند است.

    در هر حال دوستي با همنوع، لازمه قبول حقانيت راه خطاي همنوع نيست هم چنانكه بسياري از دانشمندان با نظريه حتي اساتيد خودشان مخالفت كردند اما هرگز به آنها دشمني و ظلم نكردند بلكه راه پيشرفت علم و عقل اين است كه انسان خطاي ديگران را در علوم تجربي و عقلي گوشزد كند اما همچنان عدالت و دوستي را با آنان ادامه دهد بلكه گوشزد نكردن خطاهاي علمي و عقلي، خود ظلم به ديگران است و بقول معروف:

     اگر بيني كه نابينا به چاه است                               اگر خاموش بنشيني گناه است

    يعني قبول پلوراليسم با وجودي كه راه شناخت عقلي به «خدا» و «دين واقعاً و كاملاً الهي» باز است، بجز خاموش نشستن در مقابل به چاه افتادن ديگران، كار ديگري نيست، اما پس از گفتن راه حق، ديگر نبايد در پيمودن آن راه، آنها را مجبور كرد و شيوه برخورد «اديان واقعاً و كاملاً الهي» با گمراهان هميشه چنين بوده است. كه حق را به مردم گوشزد مي‌كردند اما آنها را در قبول حق، مجبور نمي‌كردند. و اين عاقلانه‌ترين راه است.

    سید محمد رضا علوی سرشکی