استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • يگانگى نظام هستى و اعتراف هيوم به وجود كردگار يكتا  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • يگانگى نظام هستى و اعتراف هيوم به وجود كردگار يكتا


    هيوم در آخرين اثر از جمله تأليفات فلسفى‏ اش، كتاب تاريخ طبيعى دين (1757 م)  توحيد را از عقل و شرك را از افكار خودخواهانه عوامِ پست دانسته است و  می ‏گويد عوام به خاطر ترس از نيروى ناشناخته به هر خرافه باطلى براى رفع و دفع اين ترس پناه  می ‏برند: اگر مردمان با نگرش در پديده‏هاى طبيعت به درك نيروى ناديدنى و هوشيار، رهنمون  می ‏شدند هرگز ن می ‏توانستند به چيزى باور داشته باشند جز به وجودى يكتا كه اين دستگاه شگرف را هستى و سامان بخشيده وهمه بخش‏هاى آن را از روى طرحى منظم يا نظا می  هموار، آراسته است. زيرا اگرچه نزد كسانى كه به شيوه‏اى خاص بيانديشند شايد چندان گزاف ننمايد كه چند هستى مستقل و برخوردار از بالاترين پايه خرد، در فراهم كردن و به كار بستن طرحى منظم هم داستان شوند، لكن چنين فرضى خودسرانه است كه اگر هم ممكن انگاشته شود باز بايد معترف شد كه احتمال و ضرورت هيچ يك، درستى آن را استوار ن می ‏دارد. همه چيز در گيتى همسان  می ‏نمايد.
    هر چيز با چيز ديگر جور و ساز شده است. و سراسر كيهان نقش يگانه دارد. و اين همگونى، انديشه را به آنجا راهبر  می ‏شود كه به كردگارى يكتا معترف گردد. زيرا تصور وجود آفريدگانى گوناگون، بى آنكه صفات و كارهاى ايشان از يكديگر باز شناخته شود جز آشفتن انديشه، سودى ندارد و فهم را نيز خرسند ن می ‏كند.
    از اين رو  می ‏توانيم نتيجه بگيريم كه ميان همه ملت‏هايى كه مشرك بوده‏اند نخستين عقايد دين نه از ژرف‏بينى در آثار طبيعت بلكه از نگرانى در باره رويدادهاى زندگى و از بيم‏ها و اميدهايى كه انديشه آد می  را به تكاپو  می ‏انگيزد سرچشمه گرفته است... هيچ سودايى ن می ‏توانسته بر اين مردم دَدمنش كارى باشد مگر دلبستگى‏هاى عادى زندگى آد می ، جستجوى شوق‏آميز در پى شادى، هراس از سيه‏روزى آينده، ترس از مرگ، عطش كين و خواهش خوراك و بايسته‏هاى ديگر...  وقتى همچنانكه  می ‏بينيم اديبان و اُسطوريان هيچ گاه در امور به ژرفى ن می ‏نگريستند ديگر بعيد بود كه مردم عا می  در باره كنه امور بيانديشند يا اصول دينى خويش را بر پايه خرد نهند. حتى فيلسوفان نيز كه از چنين مقولاتى سخن  می ‏گويند [در آن زمان] به مبتذل‏ترين نظريات خرسند  می ‏شدند و شب و آشوب و آتش و آب و باد و يا هر چيز ديگرى را كه به گمان ايشان عنصر حاكم بود مبدأ مشترك ايزدان و آدميزادگان  می ‏شمردند...  من در حد خويش روا ن می ‏دارم كه حتى تعاليم ماركوس اورليوس و ديگر رواقيان و آكادميان كه بسيار پاكيزه‏تر از خرافات عصر پيش از مسيح است شايسته نام پر ارج «خداشناس» باشد...
    مريم عذراء در آغاز فقط زنى نيك‏منش بود ولى سپس بسيارى از صفات ذات بارى را غصب كرده اگرچه «جنبش اصلاح دين» بازدارنده رواج اين پندار گشت. مسكويان در همه نمازها و نيايش‏هاى خويش، از خدا و نيكلاى پاك با هم ياد  می ‏كنند...
    برخى از «خداشناسان»، بويژه «يهوديان» و « مسلمانان » بر اين معنى آگاه و هوشيار بوده‏اند، چنانكه
    همه هنرهاى پيكرتراشى و نگارگرى را حرام كرده‏اند و هيچ گونه صورت‏سازى را با مرمر يا رنگ حتى از
    پيكره‏هاى آد می ، روا نشمرده‏اند، مبادا كه ضعف مشترك آدميان به بت‏پرستى بيانجامد.
    شرك يا بت‏پرستى چون يك‏سره بر پايه سنت‏هاى مبتذل [عاميانه] استوار است، اين عيب بزرگ را دارد كه
    هر گونه آيين يا باورداشتى را هر اندازه كه ناشايست و تباه باشد روا دارد...
    عيب و حسن «خداشناس»، درست به عكس است. اين آيين چون تنها يك خدا را نمونه كمال و خرد و
    نيكى  می ‏شمارد اگر درست به كار بسته شود بايد همه چيزهاى بلهوسانه و بى‏خردانه و ناشايست آد می  را از نيايش دين بزدايد و درخشان‏ترين سرمشق‏ها را براى آدميان فراهم آورد و نيز نيرومندترين انگيزه ايشان به دادگرى و نيكخواهى باشد.
    هيوم در پايان كتاب خويش تحت عنوان «تكمله»  می ‏نويسد:
    تكمله كلى:
    هر چند بى‏خردى درنده‏خويان و نافرهيختگان به پايه‏اى باشد كه در آثار آشكار طبيعت كه سخت نزدايشان مأنوس است دست پروردگار فرمانروا را نبيند، با اين وصف، بعيد  می ‏نمايد كه هر هوشيارى، چون اين انديشه بر وى باز نموده شود، از پذيرفتن آن روى بر تابد.
    در هر چيز، غرضى و خواستى و تدبيرى آشكار است. هر گاه بينش ما تا جايى وسعت يابد كه در باره سر آغاز اين دستگاه ديدوار، انديشه كنيم، بايد به يقين كامل به «علت» يا «پروردگارى هوشيار» معترف شويم.
    و نيز اين اصول همگونى كه بر سراسر پهنه كيهان،فرمانروا است به طبع، اگر نه به ضرورت، ما را به يگانگى و
    بى‏همتايى اين [علت يا پروردگار] هوشيار، رهنمون  می ‏شود، به شرط آنكه تعصب‏هاى اكتسابى ما با نظرى چنين منطقى، برخورد نكند. حتى اضداد طبيعت، با آشكار ساختن خويش در همه جا، خود حجتى بر تدبيرى هموار است و غرض يا خواستى يگانه را، هر چند توجيه ناپذير و در نيافتنى باشد، ثابت  می ‏كند.... چون نيكى و بزرگى و شكوه و زيبايى را همه آشكارا در اصول راستين خداشناسى توان يافت،  می ‏توان به حكم قياس طبيعى، چشم داشت كه زبونى و بى‏خردى و پستى وهراس نيز در افسانه‏ها و خرافه‏هاى دينى پيدا شوند.
    «گرايش همگان را به باور داشت نيروى ناديدنى و هوشيار»، كه اگر غريزه ازلى نباشد، دست كم همواره
    ملازم منش آد می  است،  می ‏توان نشان يا مُهرى دانست كه صُنع الهى بر ساخته خويش زده است و بى‏گمان
    هيچ چيز ن می ‏تواند بيش از اين، مايه شرف آد می  باشد كه بدين گونه از ميان همه آفريدگان برگزيده شود و
    آينه‏وار نقش پروردگار جهان را باز تاباند يا مُهر او را بر هستى خويش نگه داشته باشد.
    اما اين نقش را آن گونه كه در دين‏هاى عاميانه گيتى آشكار است بنگريد (و ببينيد) كه ذات خداوندى درنمايش‏هاى ما از او، چه اندازه مسخ شده و تا چه پايه حتى از خصلتى كه هر آينه در زندگى عادى به مرد می  هوشيار و پارسا نسبت  می ‏دهيم بيشتر انحطاط پذيرفته است.

    سید محمد رضا علوی سرشکی