استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • سخن جان لاك  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • سخن جان لاك


    قبل از آنكه بيشتر در اطراف گفتار هيوم سخن بگوييم، بهتر است يك بار ديگر گفته جان لاك را كه قبل از هيوم بوده و اشكالات مشابه اشكالات هيوم را  می ‏شنيده و به آنها جواب  می ‏داده است، نقل كنيم. لاك در جواب اين گونه افراد در كتاب تحقيق در فهم بشر  می ‏نويسد:[1] از بى‏فكرى است كه تصور كنيم حواس ما به ما نشان نمی ‏دهند مگر اشياء مادى را. هر عمل احساس را كه خوب ملاحظه كنيم از هر دو جهتِ طبيعت يعنى جسمانى و روحانى، عقيده يكسان در ما ايجاد  می ‏كند. زيرا همان طور كه با ديدن و شنيدن الخ  می ‏بينيم كه در خارج از ما يك موجود جسمانى است كه موضوع احساس ما است، با يقين بيشتر، مشاهده  می ‏كنيم كه درون ما يك امر روحانى است كه  می ‏بيند و  می ‏شنود. يعنى به قول جان لاك در هر احساس و ديدن، در ما يك تصور ايجاد نمی ‏شود بلكه دو تصور ايجاد  می ‏شود؛ يكى تصور موجود مادى كه در خارج از ما است و محسوس ناميده  می ‏شود و «مورد» تعلق احساس است. ديگرى، چيزى در درون ما است كه «فاعل» اين احساس و ادراك است و موجودى است داراى فهم و اختيار كه مادى نيست زيرا «ماده»، فهم و اختيار ندارد. فاعل انديشه همان موجودى است كه  می ‏بيند و  می ‏شنود، احساس  می ‏كند و تصميم  می ‏گيرد و گاهى هم مردّد  می ‏شود.
    حتى به عقيده نگارنده،  می ‏توان گفت كه در هر احساس، ما متوجه سه موضوع  می ‏شويم. يكى مورد احساس است كه آن چيز مادىِ محسوس خارجى باشد و ديگرى فاعل احساس كه من ـ موجود انديشمند ـ هستم و سوم فعل احساس كه احساس رنگ سفيد، سبز، قرمز و ... يا سرما و گرما و ... است. روشن است كه «آنچه تغيير  می ‏كند» و در حال آمد و رفت است اين احساسات و تصورات حسى است كه لحظه‏اى احساس سرما و لحظه‏اى احساس گرما است و «آنچه ثابت و تغيير ناپذير است» (لااقل در طول عمرى كه من آن را درك  می ‏كنم) من موجود انديشمندى هستم كه فاعل انديشه‏ام و اين احساسات متضاد را در طول عمر خود تجربه  می ‏كنم اما جهان مادى محسوس و خارج از من پيوسته در حال تغيير و تحول است هر چند اصل ماده آن، بدون كم و زياد شدن، ثابت باقى  می ‏ماند و همچون ذات من، جوهرى ثابت و مستمر است. «من» موجود انديشمند يعنى ذات ذهن همچون پرده سينما و يا شخصى كه اين فيلم را روى پرده  می ‏اندازد ثابت و مستمر است اما تصاوير روى آن هر لحظه عوض  می ‏شود. به قول هيوم: فلسفه، ما را  می ‏آگاهاند كه هر چيزى كه بر ذهن پديد  می ‏آيد چيزى جز ادراك نيست و گسستگى و قيامش به ذهن است.[2]
    و در جايى ديگر  می ‏گويد:
    «خود» يا «شخص» عبارت از انطباع يگانه نيست بلكه چيزى است كه انطباعات و تصورات چند گانه ما بنا بر فرض به آن برگشت دارند.[3]
    پس هيوم نيز «فاعل انديشه» را مرجع همه احساسات و تصورات  می ‏داند نه خود احساسات و تصورات كه در عبارت قبل، قيام ادراكات را بر آن  می ‏دانست يعنى در واقع جوهرى كه اين احساسات و تصوراتْ عارض بر آن  می ‏شوند. حال اگر مقصود هيوم از اينكه «من انطباعى يگانه از خود ندارم» آن است كه من تصورى حسى يا محسوس خارجى نيستم، گفتارى صحيح است. اما اگر مقصود او اين است كه من صرفا همين تصورات حسى هستم و حتى فاعل احساس هم نيستم، گفتارى خطا است. جالب اينجا است كه هيوم در تناقضى آشكار يكباره به انكار موجود انديشنده و ذات ذهن كه اين تصوراتْ قيام بر آن دارند و مرجع ادراكات و تصميمات است،  می ‏پردازد و با طعنه به دكارت و فيلسوفان  می ‏گويد: شايد او چيزى بسيط و مستمر را كه «خودش» می ‏خواند ادراك كند، هر چند من به يقين‏ام كه هيچ همچو مبدأى در من نيست. باز بهتر است به جمله‏اى از جان لاك در كتاب دوم رساله تحقيق در فهم بشر ـ در آخر فصل بيستم ـ بپردازيم كه همچون دكارت ذات ذهن را جوهرى ثابت و تغيير ناپذير می ‏شمارد، آنجا كه ميان انديشه و ذات ذهن فرق گذارده است و ذات ذهن را تغيير ناپذير  می ‏داند:
    تفكر عمل ذهن باشد نه ذات آن زيرا عمل عوامل به آسانى ممكن است شدت و ضعف يابد ولى ذات اشياء، تغييرات نمی ‏پذيرد.[4]
    از آنجا كه هيوم در پاره‏اى از گفتارش افعال انديشه را با خود فاعل انديشه اشتباه  می ‏گيرد و به عبارت ديگر تصوراتِ پيوسته در حال تغيير روى صفحه ذهن را با ذات ذهن اشتباه  می ‏گيرد و خود را مجموعه همين تصورات زود گذر  می ‏شمارد كه هيچ وحدت حقيقى ندارند ـ با آنكه من فاعل انديشه، واحدى حقيقى هستم كه قبل از تولد و قبل از داشتن اولين تصورات نيز وجود داشته‏ام ـ ناچار احساس ناتوانى در فهم  می ‏كند و در گفتار ديگرش از خود می ‏پرسد چگونه مجموعه تصورات متمايز از هم  می ‏توانند موجودى واحد و واقعى همچون من انديشنده را به وجود بياورند و به قول خودش فهم اين مشكل بر او گران  می ‏آيد:
    همه ادراكات متمايز ما وجودهايى متمايزند و ذهن هرگز رابطه‏اى واقعى ميان وجودهاى متمايز ادراك نمی ‏كند ... من به سهم خودم بايد شكاكيت را دستاويز خود نهم و اعتراف كنم كه اين مشكل بر فهم من، گران  می ‏آيد. هيوم در اين گفتار خويش در رساله‏اش صراحتا يقين را ـ كه قبلاً مدعى بود كه من يقينا موجود بسيط نيستم ـ انكار  می ‏كند و خود را شكاك  می ‏نامد؛ البته نه كسى كه شكاكيت را پناهگاه همه بشرها بداند (همچون پيرهون ) بلكه  می ‏گويد من در اين مسئله شكاك هستم چون فهم آن براى من گران است و عقل من نمی ‏تواند آن را بفهمد در عين حال كه علاقه‏مندم كسى با روشنگرى خود، مرا در اين مسئله راهنمايى كند.

    توضيح
    ملاحظه تصوير مخ، اطلاع بيشترى در باره «مركز فرماندهى واحد ذهن» در مخ و جدايى آن از مركز مخصوص عصبى حركت پاها و مركز مخصوص حركت زبان و تكلم و مركز مخصوص حركت انگشتان براى نوشتن و ... به ما  می ‏دهد:

    تصوير مخ

    اينك چه  می ‏توان گفت:


    1ـ آيا  می ‏توانيم بگوييم كه حركت دست و پاى راننده از مركزى در مخ دستور  می ‏گيرد كه قادر به ديدن مسير راه (از مركز حركتى مخ) نيست؟

    2ـ آيا بايد گفت آزاد شدن انرژى اتمی  در مركز حركتى مخ نيز بدون درك و اختيار انجام گرفته زيرا اتم در آزاد كردن انرژى، اختيارى از خود ندارد و قادر به درك خود و ... نيست؟

    3ـ يا ـ آن طور كه واقع مطلب است ـ بايد بگوييم اين آزاد شدن انرژى اتمی  در مركز حركتى مخ به دستور فرمانده كل مراكز مخى يعنى «ذهن» بوده كه هم  می ‏تواند درك كند و هم درك و اختيار به آن مربوط است و غير مراكز مادى مخى و فوق همه آنها است. آرى، نرون‏هاى ارتباطى هستند كه دو نيمكره مخ را به هم مرتبط  می ‏كنند و نيز مراكز مخى را به يكديگر مرتبط  می ‏سازند ولى وجود نرون‏هاى ارتباطى، باعث نمی ‏گردد كه مراكز حسى هم فرمان حركت را بدهند و يا مراكز حركتى نيز حواس گوناگون را درك كنند و با تحريك مراكز حركتى، تمام احساسات به انسان دست دهد.

    در هر حال مسئله تعدد مراكز مخى و وجود نرون‏هاى خاص در مخ كه به وسيله علم تشريح و فيزيولوژى با آزمايش‏هاى بى‏شمارى ثابت گرديده و اين كه هر كدام از آنها مختص به يكى از حواس هستند و فعاليت ويژه مربوط به خود را دارند، در جلو نظريه ماترياليست‏ها كه  می ‏گويند «ذهن همين اتم‏ها و نرون‏هاى مخ است»، سد بزرگى ايجاد كرده است و ماترياليست‏ها در تحليل كاركرد مخ با بن‏بست عجيبى مواجه هستند. مادى گرايان در اينجا ناچارند بگويند كه «ذهن» گرچه در مخ است، از اتم‏هاى مخ نيست بلكه «چيزى است با نيروى فهم و اختيار» كه مراكز مخى تنها وسايل و ابزارى در اختيار آن هستند همچون سمعك و عينك كه ذهن به وسيله مركز مخصوص شنوايى در مخ  می ‏شنود و به وسيله مراكز مخصوص حركت پا و مراكز مخصوص به حركت زبان، فرمان حركت پا و سخن گفتن را صادر  می ‏كند متناسب با گفتارى كه شنيده و راهى كه ديده است. اين مراكز در حكم شاخك‏هاى بدن‏اند براى «ذهن» كه درك كننده همه حواس و فرمانرواى همه حركات ارادى زبان و اعضا و داراى فهم و اختيار است در حالى كه اتم داراى فهم و اختيار نيست. پس ذهن عبارت از مراكز مختلف مخى نيست كه هر كدام مخصوص حسى مستقل (و جدا از بقيه مراكز حسى) و يا حركتى مستقل (جدا از بقيه مراكز حركتى مخ) باشد كه اتم‏هاى آن نيز فاقد اختيار و نيروى فهم است.

    «ذهن»، رئيس مراكز (از هم جداى) حسى در مخ و در عين حال رئيس مراكز (از هم جداى) حركتى در مخ است. يعنى ذهن هماهنگ كننده اين مراكز مستقل مخ است.

    به اين ترتيب است كه  می ‏توان گفت آن فاعل بسيط ـ يا همان «من» ـ  می ‏بيند، فرمان حركت پاها را  می ‏دهد و  می ‏شنود، فرمان حركت زبان را متناسب با شنيده‏ها  می ‏دهد (نه اينكه سلولى بشنود و سلول ديگر بدون هيچ گونه اطلاع از آن، فرمان گفتن را صادر كند) و همان است كه در عالمِ خواب و رؤيا  می ‏بيند و  می ‏شنود و  می ‏آموزد و فرمان  می ‏دهد (با آنكه تمام مراكز حسى و حركتى مخ بلكه تمام اعصاب حسى و حركتى بدن در خواب و استراحت است) و در بيدارى هم وقتى به خود فرو رفته و مشغول فكر كردن عميق يا در ناراحتى شديد است ديگر متوجه حرف‏هاى كسى نمی ‏شود گرچه گوش (و اعصاب)، آن صدا را به مركز شنوايى در مخ منعكس  می ‏كنند ولى او نمی ‏شنود. سپس (آن شخص و صاحب مخ) عذرخواهى  می ‏كند كه من اصلاً صدا را نشنيدم چون در فكر بودم و ذهن من متوجه صدا و يا ديدن شما نبود. همين طور است وقتى انسانى در اطاق نشسته و مشغول تماشاى تلويزيون يا شنيدن صداى راديو و امثال آنها است و آن مراكز مخى در بدن او به طور خودكار، كار  می ‏كنند ولى گاهى توجه ذهن به جاى ديگرى منصرف و از آنها غافل  می ‏شود. حقيقت انسان كه همان ذهن است در مخ اينچنين است. يعنى انسان گاهى با اينكه بيدار است و مركز بينايى مخ همچون تلويزيون به طور خودكار عكس‏ها را از چشم  می ‏گيرد، او به آنها توجه ندارد و از اين رو در آن لحظه نمی ‏شنود و ... (مثلاً چون به فكر عميقى فرو رفته است و...).

    ذهن؛ فاعل حس و اراده و فرمانرواى بر همه مراكز مخى

    يادآورى  می ‏كنيم كه خانه ذهن «مخ» است و ذهن بر مراكز مخ تسلط دارد. همان طور كه تصوير ارائه شده از مخ نشان  می ‏دهد، مراكز حسى مخ همچون راديو و تلويزيون، وسيله كسب اخبار به ذهن هستند و مراكز حركتى مخ همچون قلم و زبان و ... به عنوان وسيله حركتى براى فرمان‏هاى ذهن عمل  می ‏كنند. مركز شنوايى نيز كه صداها را منعكس  می ‏كند، گاهى انسان از مراكز حسى مخ غافل  می ‏شود و در نتيجه نمی ‏بيند و نمی ‏شنود با آنكه مراكز مذكور به طور خودكار كار  می ‏كنند.

    مناسب است سخنى از امام صادق (ع) پدر علم (فيزيك و شيمی  و ...) و استاد جابر بن حيان كه او خود پدر علوم جديد و بزرگترين دانشمند در تاريخ بشريت به شمار  می ‏رود، نقل كنيم. آن حضرت در قسمتى از مناظره خود با طبيب هندى پس از استدلالات بسيار محكم نتيجه  می ‏گيرد كه ذهن، رئيس حواس و هماهنگ كننده و فرمانده كل قوا و برنامه‏ريز حواس و مراكز حركتى است.

    «القلب مدبّر الحواسّ و مالكها و رائسها و القاضي عليها...»[5]

    سید محمد رضا علوی سرشکی


    [1]- ر.ك: تحقيق در فهم بشر، فصل 23، بند 15.
    [2]- فيلسوفان انگليسى، فصل هيوم، ص 312، به نقل از رساله هيوم.
    [3]- همان، ص 319.
    [4]- تحقيق در فهم بشر، ص 139.
    [5]- بحار الانوار، ج 3، ص 169.