استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • فرمانرواى تصورات  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • فرمانرواى بر تصورات


    «من انديشنده» همان «فاعل انديشه» است كه تصورات را با يكديگر مقايسه  می ‏كند، آنها را مورد تحليل عقلى قرار  می ‏دهد، احكام عقلى و رياضى را به دست  می ‏آورد، از اين طريق به كشف مجهولاتى  می ‏رسد، آنها را به كار  می ‏گيرد و به ترجيح آن تصور يا عمل  می ‏پردازد.
    حال آيا ممكن است «من» كه فرمانرواى بر انديشه خويش‏ام يعنى مقايسه كننده ميان تصورات و قاضى و تحليلگرشان هستم همان تصوراتى باشم كه مورد مقايسه من قرار دارند و آنها را محكوم  می ‏كنم يا ترجيح  می ‏دهم؟! آيا ممكن است من كه اراده  می ‏كنم و وجود اراده، معلول وجود من است، خودِ اراده‏ام باشم كه معلول وجود من است؟

    وحدت حقيقى فاعل انديشه
    از خصوصيات ديگر فاعل انديشه، وحدت حقيقى و مستمر آن است. به بيان ديگر من فاعل انديشه، غير قابل تقسيم است؛ قابل تجزيه نيست و نيز وقتى به حسى توجه كامل  می ‏كند، از ساير حواس غافل  می ‏گردد؛ يا وقتى در فكر عميقى فرو  می ‏رود، با وجود باز بودن چشم و گوش، متوجه ديدنى‏ها و شنيدنى‏ها نمی ‏شود. اين نشانه همان وحدت حقيقى فاعل است. يعنى من انديشنده بجز يك فاعل بسيط غير قابل تقسيم، نيست كه اگر توجه كامل به چيزى بكند، از ساير چيزها غافل  می ‏شود. زيرا با آنكه مراكز بينايى و شنوايى و ... در مخ از هم جدا هستند اما فاعل بينايى همان فاعل شنوايى و ... است به طورى كه اگر به يكى توجه كامل كند از بقيه چيزها غافل  می  شود و اين گواه وحدت حقيقى فاعل انديشه است.

    ثبات و استمرار فاعل انديشه
    ويژگى ديگر فاعل انديشه، آن است كه استمرار حقيقى دارد؛ زيرا با وجود همه تغييرات بدن و تغييرات انديشه در تمام عمر، باز خود را همان مولود سابق  می ‏داند كه به خاطر رفتار كودكى ‏اش در پيرى هم مستحق تشويق يا سرزنش است. خود را با همان بداهتى  می ‏يابد كه مولود سابق را  می ‏يافت. او قبل از تولد، هيچ تصور و اراده‏اى نداشت. من فاعل انديشه كه موجودى بسيط و غير قابل تقسيم هستم، غير از اراده و تصورات پراكنده و متغيرى هستم كه معلول و مخلوق من هستند. بنا بر اين، گفته هيوم مبنى بر اينكه من «همان مجموعه تصورات گوناگون و متغير حسى هستم»، گفتارى باطل و بى اساس است؛ زيرا «من»، فاعل و خالق آن مجموعه تصورات هستم كه متعدد و متغيرند و آن مجموعه معلول و مخلوق من هستند. «من انديشنده»، بسيط و مستمر و فاعل و فرمانرواى بر آنهايم كه در خود، قوه انديشيدن دارم؛ همان موجود كامل قبل از تولد كه در خود، قوه انديشيدن داشت و به دنيا آمد. به عبارت ديگر قبل از آن اولين احساس، نيز وجود داشته است و واحدى حقيقى و مستمر بوده و هست.[1]

    هيوم، فاعل انديشه (كه خالق تصورات و تصميمات است) را با افعال انديشه (يعنى همان تصورات و تصميمات كه متعدد و متغيرند و نيز مخلوق آن فاعل انديشه هستند) اشتباه گرفته است. در يك كلام، او فاعل و فعل و مفعول را با هم اشتباه گرفته است يعنى علت را با معلول اشتباه گرفته است در حالى كه علت قبل از معلول است و معلول قبل از خودش نيست و گفتار هيوم تناقض گويى است. پس تصور من از خودم به عنوان فاعل انديشه تصورى از خالق احساس و تصورات حسى و خالق اراده بوده كه خود نامحسوس و فوق حس و احساس و اراده است. تصورات نخستين من منحصر به تصور از موجودات مادى خارجى كه محسوس‏اند نيست و شامل تصور من از خودم به عنوان فالع انديشه كه فوق حس و تصورات حس بوده و موجودى نامحسوس است،  می ‏شود.

    نتيجه‏گيرى

    الف) خصوصيات «من»:

    1- فرمانروا بر انديشه و تفكر است و فهم و اختيار دارد.

    2- وحدت حقيقى مستمر دارد.

    3- مقايسه‏گر ميان تصورات و قاضى بين آنها است (مانند ترجيح يك فكر و يا تصحيح يك انديشه كه از آنِ اوست).

    ب) خصوصيات «افعال من» چه در درون و چه در بيرون:

    1- همه معلول من هستند.

    2- متكثّر و از هم مستقل هستند و هر لحظه تغييرپذيرند.

    3- مورد مقايسه‏اند، نه مقايسه كننده. هيوم، «افعال من» كه معلول من است را به عنوان مصداق من ـ يعنى مصداق فاعل انديشه ـ گرفته است. اما دكارت، خود «من» را به عنوان مصداق «من» گرفته است و «افعال من» را به عنوان «افعال من» و معلول «من» گرفته است. نتيجه اين كه نظريه هيوم متناقض است و نظريه دكارت در اينجا صحيح است.

    سید محمد رضا علوی سرشکی


    [1]- هيوم در نظريه خود سر در گم است كه چگونه ممكن است «من واحد حقيقى»، همان
    مجموعه تصورات و تصميمات متمايز از هم باشم، آنجا كه مى‏گويد: «همه اميدها بر باد مى‏رود، آنگاه كه به تبيين مبادى مى‏رسم كه ادراكات متوالى، ما را در انديشه يا آگاهى‏مان به هم يگانه مى‏سازد».

    «من از كشف نظريه‏اى كه مرا در اين باب خرسند كند، ناتوانم. كوتاه سخن اين كه دو مبدأ وجود دارند كه من نمى‏توانم با هم سازگارشان كنم و مرا نمى‏رسد كه هيچ كدام را وا  نهم. اين دو مبدأ عبارت‏اند از:

    1- همه ادراكات ما وجودهاى متمايز از هم هستند.

    2- ذهن هرگز رابطه واقعى ميان وجودهاى متمايز را ادراك نمى‏كند».

    ر.ك: كاپلستون، تاريخ فلسفه، فصل هيوم