استاد علوي سرشکي
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
 
  • هيوم و انحصار مبدأ شناخت در تصورات حسى  
  • ارسال به دوستان
  •  
  •  
  • هيوم و انحصار مبدأ شناخت در تصورات حسى


    هيوم در باره تصورات نخستين چنين  می ‏گويد: همه انديشه‏هاى ما، مستنسخ از تأثرات ما هستند.[1] هر تصورى را كه مورد بررسى قرار دهيم نسخه انطباعى (صورت محسوسى) است شبيه خود. آنان كه اين نظر ما را يك امر كلى بدون استثناء نمی ‏دانند، تنها يك راه براى انكار آن دارند، كه راهى است ساده و آن عبارت است از ارائه يك تصور كه از اين منشأ، حاصل نشده باشد.[2]

    نقد و بررسى
    مقدمه : تقسيم علم به «حصولى حسى» و «حضورى شهودى» آنچه در كلام هيوم مبهم است راجع به قسم دوم ادراكاتى است كه آن را نيز حسّى ناميده است. البته ادراكات حسى كه به حالات درون بدن مربوط  می ‏شود ـ مثل احساس گرسنگى و ... ـ را  می ‏توان ادراك حسى ناميد اما اين كه كسى «ادراك ما از درون ذهن و وجود خودمان» را هم كه به علم حضورى و بى‏واسطه ادراك  می ‏كنيم «علم حسى» بخواند قطعا خطا است، زيرا «ادراكات حسى» مربوط به موجودات بيرون از ذهن هستند (چه آنچه خارج از بدن است مانند محسوسات حواس پنج گانه و چه آنچه مربوط به درون بدن است نظير احساس تشنگى و گرسنگى كه محسوس در آن، عبارت است از خالى بودن معده از آب و غذا ولى باز درون معده كه محسوس است بيرون از ذهن قرار دارد) و امكان خطا در آنها هست. مثلا بيمارى كه به استسقا مبتلا است با وجود پر بودن معده‏اش از آب، احساس تشنگى  می ‏كند زيرا احساس گرسنگى و تشنگى از نوع ادراكات حسى هستند و از همين رو امكان خطا در آنها هست (همچنانكه ممكن است آد می  چيزى را ببيند اما خيال محض باشد يعنى واقعا چيزى در خارج نباشد يا شايد احساس گرسنگى كند در حالى كه شكم او پر از غذا است) اما در شناخت بى‏واسطه شهودى به «ذهن» و «وجود خود»، خطا محال است؛ يعنى امكان ندارد كه من نباشم و خيال كنم كه هستم. پس علم به وجود خود را نمی ‏توان ادراك حسى ناميد زيرا ادراكات حسى، مربوط به موجودات خارج از ذهن هستند و خطاپذيرند ولى علم به «ذهن» و به «وجود خود»، هرگز خطاپذير نيست چون ذهن و آنچه در درون ذهن است بدون نياز به حس، هويدا است وقتى از هيوم سؤال  می ‏شود كه تصور من از خودم به عنوان «فاعل انديشه» تصورى حسى نيست، پاسخ  می ‏دهد: من همان مجموعه تصورات حسى هستم.

    گفتار اول و دوم هيوم
    هيوم در باره تصور «فاعل انديشه از خودش»  می ‏گويد: اگر تنى چند از اين فيلسوفان را كنار بگذاريم، در خصوص ساير افراد نوع بشر به جرأت  می ‏توانم بگويم كه: بشر چيزى نيست جز بسته يا مجموعه‏اى از ادراكات گوناگون كه به سرعت غير قابل تصورى يكديگر را تعقيب  می ‏كنند و مدام در جوش و حركت‏اند.[3]
    وى همچنين  می ‏گويد:[4]
    من هر گاه به كُنه درون آنچه «خودم»  می ‏نامم  می ‏روم هميشه به گونه‏اى ادراك خاص و جزئى بر  می ‏خورم: «ادراك سردى يا گر می ، روشنى يا تاريكى، مهر يا كين، درد يا لذت». هرگز و هيچ گاه خودم را بدون ادراك (حسى) نمی ‏يابم و هرگز نمی ‏توانم جز ادراك، چيزى را مشاهده ‏كنم... اگر كسى پس از تأمل جدى و فارغ از تعصب  می ‏انديشد كه مفهوم ديگرى از «خودش» دارد بايد اقرار كنم مرا ياراى استدلال با او نمی ‏ماند.

    آنچه  می ‏توانم بر او روا دارم تنها آن است كه او نيز ممكن است مانند من بر حق باشد. ميان ما در اين باب، اختلاف ماهوى است. شايد او چيزى بسيط و مستمر را كه «خودش»  می ‏خواند ادراك كند، هر چند من به يقين‏ام كه هيچ همچو مبدأى در من نيست. البته گفتار هيوم در اين جمله كه «من به عنوان فاعل انديشه، چيزى بسيط و مستمر نيستم»، نقد گفتار دكارت است كه  می ‏گفت: «فاعل انديشه، موجودى بسيط و مستمر است در حالى كه تصورات حسى، متعدد و متغيرند». مقصود دكارت آن بود كه: من (فاعل انديشه)، مجموعه تصورات حسى نيستم.


    اشكال هيوم بر خودش
    هيوم گفته بود كه من ـ موجود انديشنده ـ هرگز يك واحد بسيط نيستم بلكه همان مجموعه تصورات‏ام. در عين حال خود او سخن ديگرى دارد كه ناقض گفته نخست و اشكالى بر آن است. وى می ‏گويد مجموعه تصورات متمايز جدا از هم (مثل تصور شب و تصور روز يا درد و لذت يا تصور سرما و تصور گرما و تصور شيرينى و تصور شورى و...) نمی ‏تواند موجود واحد واقعى را بسازد كه «من فاعل انديشه» باشم: آگاهم كه شرح من، بسيار نارسا است و جز گواهى ظاهرى استدلال‏هاى پيشين، چيزى نمی ‏توانسته است كه ما را به پذيرفتنش وا دارد. اگر ادراكات عبارت از وجودهاى متمايز باشند تنها هنگامی  تشكيل يك كل  می ‏دهند كه به هم بپيوندند ... ولى همه اميدهايم بر باد  می ‏روند آنگاه كه به تبيين مبادى می ‏رسم كه ادراكات متوالى ما را در انديشه يا آگاهى‏مان به هم يگانه  می ‏سازند. من از كشف نظريه‏اى كه مرا در اين باب خرسند گرداند ناتوانم. كوتاه سخن آنكه دو مبدأ وجود دارند كه من نمی ‏توانم با هم سازگارشان كنم و مرا نمی ‏رسد كه هيچ كدامشان را وا نهم. اين دو مبدأ عبارت‏اند از:

     1- همه ادراكات متمايز ما وجودهايى متمايزند؛

     2- و ذهن، هرگز رابطه‏اى واقعى ميان وجودهاى متمايز، ادراك نمی ‏كند. من به سهم خودم بايد شكاكيت را دستاويز خود نهم و اعتراف كنم كه اين مشكل بر فهم من، گران  می ‏آيد.[5]

    سید محمد رضا علوی سرشکی




    [1]- تاريخ فلسفه غرب، ص 910، فصل 17 فصل هيوم.

     

    [2]- تحقيق در آراء معرفتى هيوم، ص 44.

     

    [3]- ر.ك: تاريخ فلسفه غرب، فصل هيوم.

     

    [4]- فيلسوفان انگليسى، ص 319، به نقل از رساله هيوم.

     

    [5]- همان، ص 321، به نقل از رساله هيوم.