خانه / مطلب / جوابيه آيت الله علوي سرشكي به سخنان پاپ  در پاسخ به  پاپ

جوابيه آيت الله علوي سرشكي به سخنان پاپ  در پاسخ به  پاپ

جناب پاپ بنديكت شانزدهم  رهبر كاتوليك هاي جهان

شما در تاريخ  12/9/2006         در رگنزبرگ        REGENSBURG        براي اظهار اين كه  اسلام ديني خشونت طلب و غير عقلاني است        به چند جملۀ   امپراطور سابق رم (از نوشته  هاي تئودور كوري      Theodor khoury         و…) ،  استناد نموده ايد كه اين اظهارات ،   به دو موضوع بازگشت مي كنند. موضوع نخست ، به خشونت و ايمان  و موضوع دوم،   به عقل و دين .          .                اينك هر موضوع را به فصل جداگانهاي، اختصاص مي دهيم.        .                                فصل اول: خشونت و ايمان        .               اظهاراتي كه دربارۀ ايمان وخشونت نموده ايد: عبارتند از:      .                1   .  تئودور كوري، در فصل هفتم كتابش مينويسد: اسلام در ابتدائي كه ضعيف بود، گفته است كه   در گرويدن به ديناجباري نيست : لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ    ؛ اما پس از اين كه به قدرت رسيد،   به جهاد، امر نمود.              بخشي از عبارت انگليسي سخنراني شما از گفته هاي تئودور كوري:            surah 2, 256 reads: There is no compulsion in religion. According to the experts, this is one of the suras of the early period, when Mohammed was still powerless and under threat. But naturally the emperor also knew the instructions, developed later and recorded in the Qur'an, concerning holy war.                ترجمه: در دومين سوره از قرآن، آيه 256آمده است : لا اكراه في الدين»، طبق آنچه متخصصان مي گويند، اين سوره از سوره هائي است كه در اوائل دوران رسالت پيامبر محمد نازل شده، زماني كه وي قدرت نداشته و تهديد مي شد و نيز امپراطور، مي دانسته كه آموزه هاي بعدي قرآن در باره جهادند.      .                            2. جمله يكم امپراطور، در نوشته هاي تئودور كوري، خطاب به مسلمان ايراني چنين است: محمد براي   گسترش دين، به استفاده از شمشير، امر كرده است. اينك عين عبارت انگليسي آن در سخنراني پاپ:           and there you will find things only evil and inhuman, such as his command to spread by the sword the faith he preached        ترجمه: آنجا شما چيزهاي تازه اي را پيدا مي كنيد كه فقط اهريمني و غير انساني است مثل دستور محمد به گسترش دينش با شمشير.       .                         3   .   جمله دوم امپراطور، درباره خشونت جهاد         Violence is incompatible with the nature of God and the nature of the soul. God, he says, is not pleased by blood – and not acting reasonably (σὺν λόγω) is contrary to God's nature. Faith is born of the soul, not the body. Whoever would lead someone to faith needs the ability to speak well and to reason properly, without violence and threats… To convince a reasonable soul, one does not need a strong arm, or weapons of any kind, or any other means of threatening a person with death…          ترجمه: خدا   به خونريزي راضي نيست.   و اعمال غير معقول، با ذات او متضادند. دين زاييدة روح است، نه جسم. هر كس، بخواهد، كسي را به دين رهنمون كند،   به فصاحت كلام و استدلال   بدون خشونت نياز دارد. در متقاعد كردن روح، نيازي به بازوي قوي، و سلاح، ابزار تهديد و مرگ نيست.       .                       بررسي و نقد:        .                             1     . اين كه ميگوييد، (آيه – لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ)اجبار نكردن به دين در ابتداي اسلام و   زمان ضعف اسلام بوده و امر به جهاد بعد از آن رخ نموده است،   گفتاري خطا است ؛ زيرا، آيه جنگ با متجاوزان و آيه (لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ) هر دو، در سوره بقره قرآن (سوره دوم) آمده اند و سوره بقره،   بعد از هجرت نازل شده است؛ يعني، بعد از به قدرت رسيدن اسلام (و تشكيل حكومت در مدينه). البته، رسول خدا، قبل از هجرت هم به مشركان فرموده بود :  ِ لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ   .  بعد از هجرت نيز، آيه      لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ     نازل شده است؛ در سالهاي آخر عمر مبارك پيامبر اكرم هم،خداوند ،  در   يكي از سوره هاي قرآن مي فرمايد:          اهل كتاب، به كتاب خود، (تورات و انجيل) عمل كنند!    وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ اْلإِنْجيلِ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فيهِ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ       اهل انجيل، به آنچه خدا در انجيل نازل كرده است، عمل كنند و كسي كه به كتاب خدا عمل نكند، فاسق است. خلاصه اين كه اجباري بر مسلمان شدن آنان نيست و تنها به پرداخت جزيه مأمورند و جزيه، مالياتي است كه دولت اسلامي از آنان ميگيرد، بجاي خمس و زكاتي كه نميدهند.         اين آيۀ، دليلي روشن است،بر اين كه اسلام، نميخواهد با تهديد جان افراد، آنان را   به پذيرش اسلام مجبور كند ؛ و اهل كتاب مي توانند، در زير سايه حكومت عدل اسلامي، به دين خود اعتقاد داشته باشند . چنان كه الان نيز در جمهوري اسلامي ايران، هيچ اقليتي را   به مسلمان شدن مجبور نمي كنند.           آقاي پاپ ! سخن شما مبني بر تأييد گفتار امپراطور:      محمد امر كرده دين اسلام با زور شمشير پيش رود       ، خلاف واقع است و با قرآن و عقايد پيامبر اكرم   [كه در قرآن بيان شده است.] نمي سازد.            آقاي پاپ! شما خود را پيرو حضرت عيسي مي دانيد. حضرت عيسي (عليه السلام) در سخنانش هرگز خلاف واقع نمي گفت. چطور چنين تهمتي خلاف واقع را به پيغمبر اسلام مي زنيد؟ فردي كه پيامبر بيش از يك ميليارد مسلمان است! [البته از قول امپراطوري كه شما او را فاضل و دانشمند مي خوانيد، تلويحاً آن را تأييد هم كرديد.]           آقاي پاپ! امپراطور آن وقت، دچار تهاجم ترك هاي عثماني بود؛ و تركهاي عثماني به كشور ايران (همسايه اسلامي خود) هم تهاجم مي كردند؛ اين خيال باطل امپراطور بود كه حمله ترك هاي عثماني و يا حمله پادشاهان مسلمان را به دستور پيامبر اسلام مي دانست. در حالي كه رفتار پادشاهان و بعضي از مردم را نمي توان به حساب انبياء گذاشت.          آيا در ميان مسيحيان (اوايل قرن پانزدهم، يعني 1402 ميلادي) گروه شمشير بندان    porte  glaive            نبودند كه عقيده داشتند، بايد مسيحيت را با شمشير گسترش داد و …. نيمي از اين گروه روحاني مسيحي بودند.آيا پاپ ها، در به راه انداختن جنگ هاي صليبي نقش اساسي نداشتند؟            چنانچه، راسل در تاريخ فلسفهاش (در كتاب دوم در فصل يازدهم، درباره جنگ هاي صليبي) نقل ميكند: پاپها جنگ هاي صليبي را بر ضد مسلمانان، به راه انداختند و يهوديان را با زور شمشير، غسل تعميد مي دادند، يعني با زور شمشير آنان را مسيحي ميكردند و …           آقاي پاپ! شما، جهاد در اسلام را كه براي رفع بي عدالتي است، خشونت آميز مي دانيد. اين نظر، سوء تفاهمي بيش نيست. چنانچه گذشت، اسلام، هيچ كس، به ويژه اهل كتاب را براي مسلمان شدن مجبور نمي كند و جهاد   هم براي رفع ظلم و دفاع از مستضعفان است. يعني براي ريشه كن كردن خشونت است. همچون، عمل جرّاحي است كه هدف از آن، حفظ جان مريض و به دست آوردن سلامت او است، نه به خاطر مجروح كردن.        .                       براي توضيح اين حقيقت، ابتدا، بايد فرق ميان دفاع و جهاد بيان شود.          .                      الف) دفاع اين است كه وقتي به انساني يا ملتي تجاوز مي شود، در مقابل متجاوز بايستند و از خود دفاع كنند؛ مانند پيامبر اسلام كه مورد تجاوز سران ستمگر قريش و ياران يهودي آنها گرديد. درنتيجه، به دفاع پرداخت . تمام جنگ هاي رسول خدا و اوصياي گراميش بدون استثنا چنين بوده اند. مثلاً قبل از جنگ بدر در مكه، مشركين بعضي از ياران رسول خدا را همچون پدر و مادر عمار ياسر و غيره را كشتند و بلال و بعضي ديگر را شكنجه داده بودند و اموال بعضي از مهاجرين را مصادره مي كردند رسول خدا به مقابله با آنان برخواست و ديگر جنگهاي رسول خدا (ص) در اينكه دفاع بوده نيز روشن است.           آيات زير ديدگاه اسلام   را درباره دفاع به خوبي   روشن مي كنند. از جمله :          بجنگيد، با   آنان كه با شما   مي جنگند. و زياده روي نكنيد و خداوند تجاوز گران را دوست ندارند         و نفرمود، بجنگيد، با هر   كه مسلمان نيست       وَ قَاتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبِّ الْمُعْتَدِينَ              يا آيه ديگر كه مي فرمايد :      به ستمديده   ها اجازه داده   شد،   از خود دفاع كنند        :     أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ .        .                      ب) اما جهاد براي ريشه كن كردن ظلم از مستضعفان است نه براي توسعة اسلام و لذا قرآن نمي گويد اهل كتاب را بكشيد اگر مسلمان نمي شوند و پيغمبر اسلام هم با اهل كتاب كه با او نمي جنگيدند مثل اهل نجران، نجنگيد (همانطور كه در سورة مائد آية 47 گذشت).   وَمَا لَكُمْ لاَ تُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا  مِنْ  هَـذِهِ الْقَرْيَه الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنكَ وَلِيّاً وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنكَ نَصِيراً  .                        چرا به خاطر خدا و مستضعفاني (مردان، زنان، كودكان) كه مي گويند:   خدايا! ما را از دست اين   ستمگران نجات ده! و از طرف خود سرپرستي بر ايمان قرار ده، نمي   جنگيد     ؟        اين آيات، دلالت دارد بر اينكه جهاد بخاطر رفع ظلم و اجراي عدالت است:      بنابراين، جهادي كه پيامبراني بزرگ همچون: سليمان بر اساس آن عمل نمودند و منجي آخر الزمان (عليه السلام) نيز براي رفع ظلم در جهان با چنين هدفي قيام ميكند! جهادي كه رهبران آن، انبيا واوصيايند، حتماً براي اجراي عدالت و دفع خشونت است.      آقاي پاپ! همه مي دانند كه اجراي كامل عدالت و گسترش آن بدون قدرت، ممكن نيست و اين از بديهيات در فلسفه سياسي است.           عقل سالم نيز حكم مي كند كه   ستم از ستمديدگان زدوده شود. بر اساس حقوق طبيعي، [كه هر انساني حق دارد، از عدالت بهره مند شود] اگر انسان يا ملتي، مظلوم گشت، انسان هاي ديگر وظيفه دارند، در عمل به نداي مظلومانه آنان پاسخ دهند و ظلم را دفع كنند . اين، آموزه عقل و فطرت انساني و همه اديان الاهي تحريف نشده است . اما، آموزه مسيحيت تحريف شده كه آن را به  پولس    نسبت مي دهند، اين است كه: امپراطور و پادشاه، حتي اگر ستمگر باشند، نماينده خدا بر بدن هاي مردمند، (همچنان كه پاپ نماينده خدا بر روح انسان ها است) و اطاعت آنان، واجب است و نبايد در مقابل آنان قيام كرد. هدف از اين تحريف، جلوگيري از قيام مردم ستمديده، در برابر امپراطوران و پادشاهان ستمگر است؛ در حالي كه قرآن،   رهبري   را ويژه عادلان مي داند و حكومت ستمگران را نامشروع و آنان را طاغوت و اطاعت شان را حرام ميداند.       إِنّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِمامًا قالَ وَ مِنْ ذُرِّيّتي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمينَ:        من، تو را پيشواي مردم قراردادم؛ ابراهيم   گفت :       فرزندان مرا هم امام قرار ده !   خداوند فرمود   ، عهد امامت به ستمگران نميرسد.         يعني آن   فرزنداني كه ستمگر ميشوند، از طرف خداوند به امامت منصوب نميشوند.            حال، بفرماييد! آيا آموزه هاي مسيحيت كه از مبارزه با ستمگران نهي مي كنند، با خشونت همراه است، يا آموزههاي اسلام و اديان تحريف نشده الهي كه به قيام ضد ظلم، امر مي كنند؟!        .                           فصل دوم: عقل و دين        .                   آقاي پاپ! شما در سخنراني خود اظهار كرده ايد كه دين مسيحيت با عقل (به معني فلسفه يونان) سازگار است. اينك بخشي از عبارت انگليسي سخنراني شما:        I believe that here we can see the profound harmony between what is Greek in the best sense of the word and the biblical understanding of faith in God.            ترجمه:     در اين جا به عقيده من، مي توانيم، ميان معناي واقعي كلمه   (فلسفه  يوناني) و درك انجيل از دين و ايمان به خدا، هماهنگي عميق ببينيم.         ولي شما عقيده مسلمانان را درباره خدا، از قول ابن حزم كه از اقليت مسلمانان به شمار مي رود، و مورد قبول اكثريت مسلمانان نيست، چنين نقل مي كنيد كه:          . Here Khoury quotes a work of the noted French Islamist R. Arnaldez, who points out that Ibn Hazm went so far as to state that God is not bound even by his own word, and that nothing would oblige him to reveal the truth to us. Were it God's will, we would even have to practise idolatry.       ترجمه: خدا، حتي به گفته خود هم پايبند نيست و هيچ چيز نمي تواند، وي را متعهد و مقيد كند. تا حق و حقيقت را براي ما آشكار كند. حتي اگر اراده خدا تعلق گيرد، ما مجبوريم بت پرستي كنيم.      .                               بررسي و نقد:        .               1  نخست در ابتداً، بايد بگويم: كه نسبت دادن قول ابن حزم را به همة مسلمانان و اسلام خطاست زيرا شما اگر درباره دين اسلام صحبت مي كنيد، يا بايد از كتاب مسلمانان يعني از قرآن، آيهاي بياوريد، يا به گفتاري از محمد رسول خدا (صلوات الله عليه) استناد كنيد كه پذيرفتة همه فرقههاي اسلام باشد. حق نداريد، گفتار يك فرد كه مرجعيت ديني براي اكثريت مسلمانان ندارد و يا عقيدة يك فرقه اقليت را به اسلام و همه مسلمانان نسبت دهيد!          اين   كه       ابن حزم       گفته   است،        رفتار   خدا با عقل نمي خواند وممكن است   بر خلاف عقل باشد         ، سخني خطا و خلاف قرآن است .  كه قرآن عقائد مسلمانان را بيان مي كند. خدا در قرآن مي فرمايد: خداوند دانا و حكيم   است و حكيم كسي است كه همه كارهايش، مطابق عقل است و هيچ كار بيفايده و خلاف   عقل نمي كند.           كان الله عليماً حكيماً         يعني خداوند دانا است و همة كارهايش بر اساس مصالح و مفاسد است و هيچ كاري لغو و خلاف حكمت نمي كند.      .                   2           اما اينكه شما گفتيد كه:     انجيل دربارة خدا با فلسفة يونان هماهنگي عميقي دارد  .        اولاًً آقاي پاپ! فلسفه يوناني كه بر خلاف علم و عقل است ، افلاك را ازلي و ابدي و داراي عقل و روح و اراده مي داند و در شناخت خدا هم درمانده است و نيز، فيلسوفان قرون جديد آن را نقد كرده اند، چگونه مرجع عقلي شما شده است؟ مثلاً خداي ارسطوئي و فلوطيني كه همچون علل و معلول هاي طبيعي، با معلول خود همسنخ است، در نتيجه نمي تواند، وجودي كه قديم و ثابت است ، با حوادث متغير جهان، رابطه برقرار كند و خود نيز طبق قانون سنخيت نمي تواند ، علت حوادث متعدد شود و چون علت پديدهاي شد ، طبق همين قانون سنخيت، خود هم بايد پديده و معلول علتي ديگر باشد و اشكالات بي شمار ديگر كه كليسا از حل آن، عاجز است و بسياري از رهبران كليسا و دانشمندان مسيحي به خاطر همين   اشكالات عقلي از فلسفه ارسطوئي بريده به فلسفه افلاطون و اشراقيان و نظريه وحدت وجود گرويده اند . نظريه اي كه آن هم در خود تناقض دارد ؛ واشكالات ديگر كه در تاريخ فلسفه غرب، موجودند . اين ها، فلسفه يونانند كه از اساس متناقض و نيز مخالف علم و عقلند و شما به آن افتخار مي كنيد و مي گوييد ، با اصول عقايد مسيحيت، متناسب است. و به همين خاطر مي گوييد ، مسيحيت با عقل و عقلانيت سازگار است ؛ چون ، با فلسفه يونان سازگار است؛ در حالي كه فلسفه يونان از اساس باطل شده و اصول آن فرو   ريخته اند.       ثانياًً: درباره اصرار مسيحيت بر   تثليث و اين كه عيسي فرزند خدا و از مريم متولد شده است و پس از دوران فعاليت، كشته شده و اينك با خداي پدر در عرش است   ،     مي توان گفت : اين عقايد ، بر خلاف واقع و پر از تناقضند . آيا خدا متولد مي شود و مي ميرد و در عرش است؟ آيا اين گفتهها، در خود تناقض ندارند . اگر خدا در عرش است ، در زمين نيست؟ و اگر در عرش است ، قبل از خلقت عرش كجا بوده است؟ و …..   بسياري از اشكالات عقلي ديگر وجود دارند كه توجيه ناپذيرند . اكويناس ميگويد:وجود خدا و بقاي روح، از لحاظ عقل قابل اثباتند، اما تثليث، با عقل قابل اثبات نيستتاريخ فلسفه راسل ، در فصل اكويناس مي نويسد: اثبات خدا و بقاي روح، عقلي اندكه همه اديان الاهي، آن دو را قبول دارند  ؛  اما آنچه به مسيحيت اختصاص دارد        تثليث       است كه حتي نزد اكويناس قديس و فيلسوف مسيحي با عقل ساگاز نيست ؛             اما قرآن ، اين عقائد خلاف عقل را با صراحت باطل مي داند و مي فرمايد   :          خداوند، نه متولد مي شود ، نه توليد مثل ميكند و نه همسر دارد ، هيچ همتائي ندارد   و از اين چيزها بي نياز است :      قل هوالله احد . الله   الصمد . لم يلد ولم يولد . ولم يكن له كفوا احد.            اگر شما رهبران كاتوليك، مي توانستيد ، اصول عقايد مسيحيت را با عقل و علم، سازگار كنيد ، جمعي از كليسائيان، به جدائي ايمان و عقل ، راي نمي دادند . و مردم نيز از شما فاصله نمي گرفتند و ضعف ايمان پيدا نميكردند!            اما در اسلام ، چنانچه گفته شد ، اصول عقايد ضروري اسلام با عقل و علم روز، هيچ تضادي ندارد و همه بنياد هاي اسلام با عقل سازگارند . قرآن نيز پيوسته ، به تعقل و پيروي از عقل       سفارش مي كند؛ اصول دين در اسلام، تقليدي نيستند. در اسلام ايمان تقليدي و بدون تكيه بر برهان عقلي، مطلوب نيست؛ در سوره ملك آمده است :          دوزخيان اعتراف مي كنند، اگر دنبال عقل رفته   بوديم، اينك در آتش نمي سوختيم       لَوْ كُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا في أَصْحابِ السّعيرِ :    زيرا مضمون آيه اين است كه          اگر ، مي خواهيد ، به بهشت   برويد ، بايد دنبال عقل باشيد       ؛ و قرآن مشوق پيروي از عقل است ؛ چون، هيچ تضادي ميان اصول عقائد ضروري اسلام   و عقل نيست ؛ بلكه همة آن ها، بر مقتضاي عقل است        .             چند جمله دوستانه با پاپ بنديكت شانزدهم          .           جناب پاپ بنديكت شانزدهم! شما بهتر از ما مي دانيد كه مخالفت كليسا با علم، در اواخر قرون وسطي و ابتداي قرونجديد، (مثل سوزاندن دانشمندان در آتش)، چه ضربه اي مهلك، بر مسيحيت و به اصل دين زد. خرافات ديني، مثل عقيده تثليث و اين كه عيسي پسر خدا است، موجب فاصله گرفتن ايمان از عقل شد و نيز، با حضور دانشمندان   و فيلسوفاني همچون: هيوم و كانت و… كه مسأله وجود خدا را غير قابل اثبات عقلي دانستهاند، اين فاصله بيش تر شد و ناتواني كليسا در پاسخ دادن به آن ها، ايمان عمومي را، سست تر نمود .         آيا بهتر نيست، در چنين شرايطي كه اروپا و دانشگاه هاي آن، به ضعف ايمان رو نموده اند، به جاي تهمت زدن به اسلام و محمد، (رسول خدا) و ايجاد تنش و دشمني ميان دو دين بزرگ جهان (اسلام و مسيحيت) به فكر جبران ضعف هاي كليسا و پاسخ دادن به اين شبهات باشيد تا ايمان مردم غرب، بيش ازاين تضعيف نشود و سستي بنياد خانواده در غرب، موجب افزايش خودكشي و جنايات نگردد.       سخنان بسياري براي گفتن دارم كه در اين نامه نمي گنجند . سؤال ها و پاسخ هايي را مي طلبند كه امكان ندارد، به جز در يك مناظره تلويزيوني، بيان شوند

ايران/ قم        سيد محمد رضا علوي سرشكي            2007/9/2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.